سلام دوستان
سلام دوستان
میخام یه خاطره از دوران بچگیم اون هم با زبون خودمونی براتون بگم که بی موردبا طب سنتی خودمون نیست.از بچگیم تا وقتی که به قول معروف سر از تخم بیرون اوردم پیش بابا بزرگم وننه بزرگم زندگی میکردم آخه مادرم سر زاد دچار وسواس شدیدی شده بود ودیگه منو نمی پذیرفت و به اکراه روزی یکی دوبار بهم شیر میداد.این بود که ننه وبابا بزرگم منو بردن پیش خودشون بزرگ کردن.وقتی چشام باز شد خودمو توی یه خونه ی نسبتا بزرگ وخشت گلی که دیوارش کاهگلی بوددیدوکه توی حیاطش دو تا طویله ویه مستراح ویه باغچه ی کوچک داشت.حالا می پرسید چرا دو تا طویله!!
خودمم برام اون روزا سوال بود.توی یه طویله دوتا گاو وچنتا مرغ وخروس بود توی یکی دیگه یه خر ماچه یا همون الاغ ماده نگه میداشت وهر روز صبح الاطلوع بابابزرگم خرش را هی میکرد .میرفت صحرا .هر از گاهی هم من و ماجونم توطویله ها رو با بیل تمیز میکردیم کود گاو ومرغ وخروسا رو بابزرگم توی خورجین بزرگ خرش میکرد میبرد صحرا ولی پشکل های الاغ رو جمع میکردیم میریختیم توی یه گونی.به ماجونم میگفتم آخه ننه بزرگ چرا ما تو خونه پشکل جمع میکنیم ؟!باخنده میگف بزرگ که شدی میفهمی.نزدیکای پاییز که میشد پشکلای الاغ رو میریخت توی یه لگن بزرگ روحی کمی تاپاله گاو و مقداری خاک رس با آب توش قاطی میکرد و شروع می کرد به پامال کردن.بعد حاصلش یه خمیر مانندی میشد مثل چونه خمیر نونواها.ماجونم شروع میکرد به چونه گرفتن خمیر پشکل ها مثل یه کوفته تبریزی بود بعدش میداد به من ومیگفت برو با ضربه پرتاب کن به دیوار خیلی باحال بود خمیر با یه ضربه پخش دیوار میشد وکلی میخندیدم ومیگفتم آخه این کارا واسه چیه؟!!اونم میگفت زمستون که بشه میفهمی,
زمستون شد و بساط کرسی و منقل آتیش توی کرسی بر پاشد.ماجونم هیزمهایی که بابزرگم از صحرا اورده بود با زور زانوهاش میشکوندش وبا کمی زغال وسط منقل آتیش میزد .بعدش یکی دوتا از اون خمیر پشکل که خشک شده بود بین اون میزاشت وآتیش منقل که فروکش میکرد دستگیره های منقل و میگرفت ومیزاشت تو کرسی
چه کیفی داشت .بابزرگم گوشه ی لحاف رو بالا میزد وسرش را یه دقیقهای توی کرسی میکرد وبه منم میگفت که این کار رو انجام بدم.گوشه ی لحافا که بالا میزدی اینقدر دود بیرون میزد که بابزرگم وماجونم قابل تشخیص نبودن.گاهی به خاطراین دود هااینقدر چشام میسوخت که مشق شبونه مدرسه را صبح د قبل از مدرسه مینوشتم.مدام اعتراض میکردم وسر اونا غرمیزدم که این چه وضعیه!؟,
اخه میدونید چیه هر وقت میرفتم مدرسه رفقام دماغشونو میگرفتن ومسخرم میکردن از بس بوی الاغ میدادم.از مدرسه هم که میومدم سگرمه هام توهم بود یکسره غرغر میکردم.تو این حال بابزگم میومد کنارم مینشست وبا دستهای پینه بسته اش کمرم را میخاروند
و بهم میگفت بابا جان همین پشکلا دواست .عوضش توی زمستون سرما نمیخوری وسینه ات خلط نمیگیره اما من گوشم بدهکار نبود وحرف خودمو میزدم.
ولی خداییش راست میگف
تو اون زمستونای سرد بچگیم با این که از همه بیچاره تر بودیم وبالاپوشم از همکلاسی هام کمتر بود اصلا سرما وعفونت کاریم نداشت. الان که سالها از اون زمونا میگذره بابابزرگ ومادر بزرگم اسیر خاک شدن وعمرشونا دادن به شما تازه میفهمم چرااون روزا سرما نمیخوردم وعفونت ریه نداشتم.آره به خاطر همون عنبر نسارا بود.تازه میفهمم چرا اون روزا بیماریهای مخصوص زنان نبود بله.به خاطر عنبر نسارا بود.ببینید خداوند راه درمان بیماریها رو در چه چیزایی قرار داده .باز هم میریم از واکسن های بیهویت دشمنا استفاده میکنیم.آقایونی که دم از بهداشت وسلامتی میزنن یادشون رفته که خودشون هم زیر دست وپای بره بزغاله وزیر همون کرسیها بزرگ شده اند.حالا شمشیر شون را ار رو بستند ودارن با حکیم روازاده در میافتن. سرتون را درد نیارم ولی دلم میسوزه برای ملتی که فرهنگ خودشو زیر پا گذاشت وتمدن دیگران را پذیرفت.کرسیها را شکستندو درهمان منقل کرسی سوزاندند.وجای اون بخاری گاز سوز گذاشتن.پشکل الاغ ماده را دور انداختند وجای اون آنتی بیوتیک گذاشتن حالا خودتون قضاوت کنید...
نویسنده :هادی طامه بیدگلی
میخام یه خاطره از دوران بچگیم اون هم با زبون خودمونی براتون بگم که بی موردبا طب سنتی خودمون نیست.از بچگیم تا وقتی که به قول معروف سر از تخم بیرون اوردم پیش بابا بزرگم وننه بزرگم زندگی میکردم آخه مادرم سر زاد دچار وسواس شدیدی شده بود ودیگه منو نمی پذیرفت و به اکراه روزی یکی دوبار بهم شیر میداد.این بود که ننه وبابا بزرگم منو بردن پیش خودشون بزرگ کردن.وقتی چشام باز شد خودمو توی یه خونه ی نسبتا بزرگ وخشت گلی که دیوارش کاهگلی بوددیدوکه توی حیاطش دو تا طویله ویه مستراح ویه باغچه ی کوچک داشت.حالا می پرسید چرا دو تا طویله!!
خودمم برام اون روزا سوال بود.توی یه طویله دوتا گاو وچنتا مرغ وخروس بود توی یکی دیگه یه خر ماچه یا همون الاغ ماده نگه میداشت وهر روز صبح الاطلوع بابابزرگم خرش را هی میکرد .میرفت صحرا .هر از گاهی هم من و ماجونم توطویله ها رو با بیل تمیز میکردیم کود گاو ومرغ وخروسا رو بابزرگم توی خورجین بزرگ خرش میکرد میبرد صحرا ولی پشکل های الاغ رو جمع میکردیم میریختیم توی یه گونی.به ماجونم میگفتم آخه ننه بزرگ چرا ما تو خونه پشکل جمع میکنیم ؟!باخنده میگف بزرگ که شدی میفهمی.نزدیکای پاییز که میشد پشکلای الاغ رو میریخت توی یه لگن بزرگ روحی کمی تاپاله گاو و مقداری خاک رس با آب توش قاطی میکرد و شروع می کرد به پامال کردن.بعد حاصلش یه خمیر مانندی میشد مثل چونه خمیر نونواها.ماجونم شروع میکرد به چونه گرفتن خمیر پشکل ها مثل یه کوفته تبریزی بود بعدش میداد به من ومیگفت برو با ضربه پرتاب کن به دیوار خیلی باحال بود خمیر با یه ضربه پخش دیوار میشد وکلی میخندیدم ومیگفتم آخه این کارا واسه چیه؟!!اونم میگفت زمستون که بشه میفهمی,
زمستون شد و بساط کرسی و منقل آتیش توی کرسی بر پاشد.ماجونم هیزمهایی که بابزرگم از صحرا اورده بود با زور زانوهاش میشکوندش وبا کمی زغال وسط منقل آتیش میزد .بعدش یکی دوتا از اون خمیر پشکل که خشک شده بود بین اون میزاشت وآتیش منقل که فروکش میکرد دستگیره های منقل و میگرفت ومیزاشت تو کرسی
چه کیفی داشت .بابزرگم گوشه ی لحاف رو بالا میزد وسرش را یه دقیقهای توی کرسی میکرد وبه منم میگفت که این کار رو انجام بدم.گوشه ی لحافا که بالا میزدی اینقدر دود بیرون میزد که بابزرگم وماجونم قابل تشخیص نبودن.گاهی به خاطراین دود هااینقدر چشام میسوخت که مشق شبونه مدرسه را صبح د قبل از مدرسه مینوشتم.مدام اعتراض میکردم وسر اونا غرمیزدم که این چه وضعیه!؟,
اخه میدونید چیه هر وقت میرفتم مدرسه رفقام دماغشونو میگرفتن ومسخرم میکردن از بس بوی الاغ میدادم.از مدرسه هم که میومدم سگرمه هام توهم بود یکسره غرغر میکردم.تو این حال بابزگم میومد کنارم مینشست وبا دستهای پینه بسته اش کمرم را میخاروند
و بهم میگفت بابا جان همین پشکلا دواست .عوضش توی زمستون سرما نمیخوری وسینه ات خلط نمیگیره اما من گوشم بدهکار نبود وحرف خودمو میزدم.
ولی خداییش راست میگف
تو اون زمستونای سرد بچگیم با این که از همه بیچاره تر بودیم وبالاپوشم از همکلاسی هام کمتر بود اصلا سرما وعفونت کاریم نداشت. الان که سالها از اون زمونا میگذره بابابزرگ ومادر بزرگم اسیر خاک شدن وعمرشونا دادن به شما تازه میفهمم چرااون روزا سرما نمیخوردم وعفونت ریه نداشتم.آره به خاطر همون عنبر نسارا بود.تازه میفهمم چرا اون روزا بیماریهای مخصوص زنان نبود بله.به خاطر عنبر نسارا بود.ببینید خداوند راه درمان بیماریها رو در چه چیزایی قرار داده .باز هم میریم از واکسن های بیهویت دشمنا استفاده میکنیم.آقایونی که دم از بهداشت وسلامتی میزنن یادشون رفته که خودشون هم زیر دست وپای بره بزغاله وزیر همون کرسیها بزرگ شده اند.حالا شمشیر شون را ار رو بستند ودارن با حکیم روازاده در میافتن. سرتون را درد نیارم ولی دلم میسوزه برای ملتی که فرهنگ خودشو زیر پا گذاشت وتمدن دیگران را پذیرفت.کرسیها را شکستندو درهمان منقل کرسی سوزاندند.وجای اون بخاری گاز سوز گذاشتن.پشکل الاغ ماده را دور انداختند وجای اون آنتی بیوتیک گذاشتن حالا خودتون قضاوت کنید...
نویسنده :هادی طامه بیدگلی
- ۸.۰k
- ۲۵ آذر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط