**پارت ۱۶**
**پارت ۱۶**
پیشونیاش رو به پیشونیات چسبونده بود و نفسهاش داغ و نامنظم به صورتت میخورد. توی اون تاریکی و خفقانِ اتاق، ضربانِ قلب هر دوتاتون یکی شده بود. اما تو النا بودی؛ کسی که حتی لبِ پرتگاه هم تسلیم نمیشد. با وجود همهی آشفتگیت، لبخندی تلخ و مغرور روی لبت نشوندی و با صدایی که توی گوشش اکو شد، زمزمه کردی:
- «اشتباهِ بزرگت همینه، جونگکوک... فکر میکنی با زنجیر کشیدنِ تنم، روحم رو هم خریدی. اما من هیچوقت مالِ تو نمیشم... هیچوقت!»
نگاهِ جونگکوک در یکثانیه تیر کشید. برقِ خطرناکی توی چشماش دوید؛ اون غرورِ سرسختِ تو، دقیقاً همون چیزی بود که هم عاشقش بود و هم ازش متنفر!
بدونِ اینکه حتی یک کلمه حرف بزنه، دستش رو برد سمتِ جیبِ کتش و شیء کوچکی رو بیرون آورد. قبل از اینکه بتونی بفهمی چکار داره میکنه، دستهات رو با یه سرعتِ مافیایی و غیرقابلباور بالا آورد و با یک دستبندِ چرمیِ ظریف اما فوقالعاده محکم، مچهات رو به ستونِ فلزیِ بالای تخت قفل کرد!
جیغِ خفهای کشیدی:
- «چکار میکنی؟! دیوونه شدی؟ بازدم کن!»
جونگکوک صاف ایستاد، کتش رو مرتب کرد و با همون پوزخندِ سرد و مغرورش، نگاهت کرد. از جیبِ پیراهنش یک ریموتِ کوچکِ دیجیتالی درآورد، اونو بالا گرفت و با لحنی که ازش خون میچکید، گفت:
- «بازیِ لجبازی تموم شد، النا. این دستبند مجهز به سنسورِ ضربانِ قلبه. اگر تپشِ قلبت از روی ترس یا هیجان بالا بره، یا اگر کسی بخواد بازش کنه، تا صبح قفل میمونه و من مجبورم خودم بیام و کلیدش رو باز کنم... اما خبرِ خوب اینه که من تا فردا صبح کارِ مهمی بیرون از عمارت دارم!»
چشمهات از شدتِ شوک و خشم چهارتا شد:
- «تو... تو نمیتونی این کار رو کنی! من رو اینجا تنها میذاری؟! با این وضعیت؟!»
جونگکوک به سمت در رفت، دستش رو روی دستگیره گذاشت، سرش رو چرخوند و با چشمهایی که توی تاریکی برق میزد، گفت:
- «این تاوانِ کلمهایه که گفتی: *هیچوقت*. تا فردا صبح وقت داری فکر کنی چطور قراره این جملهات رو پس بگیری، عکاس کوچولو.»
در با صدای مهیبی بسته شد و صدای قفل شدنِ چندبارهی در، توی سکوتِ مرگبارِ اتاق پیچید. تو موندی و تاریکی، دستهای قفلشدهات به بالای تخت، و قلبی که از شدتِ هیجان و خشم، داشت قفسهی سینهات رو پاره میکرد!
---
پیشونیاش رو به پیشونیات چسبونده بود و نفسهاش داغ و نامنظم به صورتت میخورد. توی اون تاریکی و خفقانِ اتاق، ضربانِ قلب هر دوتاتون یکی شده بود. اما تو النا بودی؛ کسی که حتی لبِ پرتگاه هم تسلیم نمیشد. با وجود همهی آشفتگیت، لبخندی تلخ و مغرور روی لبت نشوندی و با صدایی که توی گوشش اکو شد، زمزمه کردی:
- «اشتباهِ بزرگت همینه، جونگکوک... فکر میکنی با زنجیر کشیدنِ تنم، روحم رو هم خریدی. اما من هیچوقت مالِ تو نمیشم... هیچوقت!»
نگاهِ جونگکوک در یکثانیه تیر کشید. برقِ خطرناکی توی چشماش دوید؛ اون غرورِ سرسختِ تو، دقیقاً همون چیزی بود که هم عاشقش بود و هم ازش متنفر!
بدونِ اینکه حتی یک کلمه حرف بزنه، دستش رو برد سمتِ جیبِ کتش و شیء کوچکی رو بیرون آورد. قبل از اینکه بتونی بفهمی چکار داره میکنه، دستهات رو با یه سرعتِ مافیایی و غیرقابلباور بالا آورد و با یک دستبندِ چرمیِ ظریف اما فوقالعاده محکم، مچهات رو به ستونِ فلزیِ بالای تخت قفل کرد!
جیغِ خفهای کشیدی:
- «چکار میکنی؟! دیوونه شدی؟ بازدم کن!»
جونگکوک صاف ایستاد، کتش رو مرتب کرد و با همون پوزخندِ سرد و مغرورش، نگاهت کرد. از جیبِ پیراهنش یک ریموتِ کوچکِ دیجیتالی درآورد، اونو بالا گرفت و با لحنی که ازش خون میچکید، گفت:
- «بازیِ لجبازی تموم شد، النا. این دستبند مجهز به سنسورِ ضربانِ قلبه. اگر تپشِ قلبت از روی ترس یا هیجان بالا بره، یا اگر کسی بخواد بازش کنه، تا صبح قفل میمونه و من مجبورم خودم بیام و کلیدش رو باز کنم... اما خبرِ خوب اینه که من تا فردا صبح کارِ مهمی بیرون از عمارت دارم!»
چشمهات از شدتِ شوک و خشم چهارتا شد:
- «تو... تو نمیتونی این کار رو کنی! من رو اینجا تنها میذاری؟! با این وضعیت؟!»
جونگکوک به سمت در رفت، دستش رو روی دستگیره گذاشت، سرش رو چرخوند و با چشمهایی که توی تاریکی برق میزد، گفت:
- «این تاوانِ کلمهایه که گفتی: *هیچوقت*. تا فردا صبح وقت داری فکر کنی چطور قراره این جملهات رو پس بگیری، عکاس کوچولو.»
در با صدای مهیبی بسته شد و صدای قفل شدنِ چندبارهی در، توی سکوتِ مرگبارِ اتاق پیچید. تو موندی و تاریکی، دستهای قفلشدهات به بالای تخت، و قلبی که از شدتِ هیجان و خشم، داشت قفسهی سینهات رو پاره میکرد!
---
- ۸۱۲
- ۰۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط