holaaaaaaaa
پارت پنجم:رازی در پاریس
📍پاریس،ساعت ده صبح
هواپیما به آرامی روی باند فرودگاه نشست.
الورا که در تمام مدت خوابیده بود،با صدای مهماندار چشمهایش را باز کرد و به پنجره نگاه انداخت.
--آدریانااااا،رسیدیم!😭
آدریانا که هنوز سرش رو روی شونه ادریان بود،با شنیدن صدای خواهرش ناگهان بیدار شد.وقتی فهمید کجا خوابیده،سریع از ادریان فاصله گرفت.
--وای خداا؟چرا بیدارم نکردی؟!
آدریان با خونسردی کمربندش رو باز کرد:
--چون خیلی قشنگ خوابیده بودی.
آدریانا با اخم نگاه کرد.
--یه بار دیگه این حرفو بزنی، خودم پرتت میکنم بیرون هواپیما!
آدریان خندید.
--اول بزار از هواپیما پیاده بشیم،خانوم شجاع!
الورا که حرف هاشون رو شنیده بود،گفت:
--آدریانا،فک کنم قراره سفر جالبی داشته باشیم!😅
آدریانا کیفش را برداشت و زیرلب گفت:
--من هنوزم نمیفهمم چرا این دوتا باهامون اومدن!
الکساندر از پشت سر جواب داد:
--چون پدربزرگ به ما اعتماد داره!
الورا لبخند زد.
--یا شاید چون میدونه شما دوتا بدون ما حتی نمیتونین یه روز و بگذرونین!
آدریان نگاهی به الکساندر انداخت.
--فک کنم از همین الان باید نگرانشون باشیم!
آدریانا بی درنگ جواب داد:
--نگران خودت باش!
و بدون اینکه منتظر بماند،به سمت خروجی رفت.آدریان هم با لبخند نگاهش کرد.
درحالی که چهارنفر از فرودگاه خارج میشدند،گوشی آدریان زنگ خورد.با دیدن اسم تماس گیرنده،لبخندش محو شود.
--الو؟
صدای مردی از آن طرف خط،می آمد:
- آقای آدریان،یه اتفاق افتاده.باید هرچه زودتر برگردین ایتالیا!
آدریان نگاهی به آدریانا انداخت که کمی جلوتر با خواهرش صحبت میکرد.
--چیشده؟
مرد مکث کرد.
-کسب فهمیده دخترهای گمشدهی خانواده چه کسانی هستند!
چهره آدریان جدی شد.
اسمش رو برام بفرست.
تماس رو قطع کردو چند لحظه به صفحه گوشی زل زد.
الکساندر متوجه تغییر رفتارش شد.
--چی شده؟
آدریان آهسته گفت:
--فک کنم سفرمون به پاریس در اون حد هم که فک میکردیم،آروم پیش نمیره.
و درست همون لحظه، مردی ناشناس از اون سوی خیابان دوربینش را به سمت آدریانا و الورا گرفت•••
------------------------------------------------------------------------------------
#رمان#مافیایی#عاشقانه#بزرگسال#دارک_رومنس
📍پاریس،ساعت ده صبح
هواپیما به آرامی روی باند فرودگاه نشست.
الورا که در تمام مدت خوابیده بود،با صدای مهماندار چشمهایش را باز کرد و به پنجره نگاه انداخت.
--آدریانااااا،رسیدیم!😭
آدریانا که هنوز سرش رو روی شونه ادریان بود،با شنیدن صدای خواهرش ناگهان بیدار شد.وقتی فهمید کجا خوابیده،سریع از ادریان فاصله گرفت.
--وای خداا؟چرا بیدارم نکردی؟!
آدریان با خونسردی کمربندش رو باز کرد:
--چون خیلی قشنگ خوابیده بودی.
آدریانا با اخم نگاه کرد.
--یه بار دیگه این حرفو بزنی، خودم پرتت میکنم بیرون هواپیما!
آدریان خندید.
--اول بزار از هواپیما پیاده بشیم،خانوم شجاع!
الورا که حرف هاشون رو شنیده بود،گفت:
--آدریانا،فک کنم قراره سفر جالبی داشته باشیم!😅
آدریانا کیفش را برداشت و زیرلب گفت:
--من هنوزم نمیفهمم چرا این دوتا باهامون اومدن!
الکساندر از پشت سر جواب داد:
--چون پدربزرگ به ما اعتماد داره!
الورا لبخند زد.
--یا شاید چون میدونه شما دوتا بدون ما حتی نمیتونین یه روز و بگذرونین!
آدریان نگاهی به الکساندر انداخت.
--فک کنم از همین الان باید نگرانشون باشیم!
آدریانا بی درنگ جواب داد:
--نگران خودت باش!
و بدون اینکه منتظر بماند،به سمت خروجی رفت.آدریان هم با لبخند نگاهش کرد.
درحالی که چهارنفر از فرودگاه خارج میشدند،گوشی آدریان زنگ خورد.با دیدن اسم تماس گیرنده،لبخندش محو شود.
--الو؟
صدای مردی از آن طرف خط،می آمد:
- آقای آدریان،یه اتفاق افتاده.باید هرچه زودتر برگردین ایتالیا!
آدریان نگاهی به آدریانا انداخت که کمی جلوتر با خواهرش صحبت میکرد.
--چیشده؟
مرد مکث کرد.
-کسب فهمیده دخترهای گمشدهی خانواده چه کسانی هستند!
چهره آدریان جدی شد.
اسمش رو برام بفرست.
تماس رو قطع کردو چند لحظه به صفحه گوشی زل زد.
الکساندر متوجه تغییر رفتارش شد.
--چی شده؟
آدریان آهسته گفت:
--فک کنم سفرمون به پاریس در اون حد هم که فک میکردیم،آروم پیش نمیره.
و درست همون لحظه، مردی ناشناس از اون سوی خیابان دوربینش را به سمت آدریانا و الورا گرفت•••
------------------------------------------------------------------------------------
#رمان#مافیایی#عاشقانه#بزرگسال#دارک_رومنس
- ۱۰۳
- ۰۸ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط