پارت چهار
قرار شد برویم همان رستوران کوچک کنار ساحل که از بچگی عاشقش بودیم. جیمین گفت یک میز رزرو کرده و من هم با خوشحالی پذیرفتم. برای اولین بار بعد از هفته ها، حس میکردم میتوانم نفس بکشم.
داخل رستوران شدیم. نور ملایم، موسیقی آرام، و بوی غذاهای دریایی. جیمین میگفت: «بیا اون گوشه، میز روبروی دریارو گرفتم.»
همان لحظه، نگاهم به گوشهی دیگر رستوران افتاد. یخ کردم.
سومی.
با موهای شل و لباس تابستانی اش، پشت یک میز نشسته بود. اما نه تنها. روبرویش یک پسر بود با موهای جوگندمی، قدبلند، با لباس رسمی. داشتند با هم حرف میزدند و میخندیدند. سومی دستش را روی دست پسر گذاشته بود. آنقدر صمیمی، آنقدر راحت که انگار سال هاست همدیگر را میشناسند.
پسر دست سومی را گرفت و آرام بوسید. سومی سرخ شد و خندید.
دلم ریخت. اما نه برای خودم. برای جیمین.
«جیمین...» صدایم لرزید.
جیمین برگشت و نگاه کرد. یک ثانیه، دو ثانیه، سه ثانیه. صورتش رنگ باخت. دستم را رها کرد و محکم شد. عضلات فکش سفت شد، چشمهایش برقی از شوک و عصبانیت زد.
«سومی؟» زمزمه کرد، انگار باور نمیکرد.
همان لحظه، سومی نگاهش را از پسر برداشت و چشمش به ما افتاد. صورتش یکدفعه سفید شد. دستش را از روی دست پسر برداشت، اما خیلی دیر شده بود. جیمین همه چیز را دیده بود.
سومی از جا بلند شد و به سمت ما آمد. پسر پشت میز مات و مبهوت نگاه میکرد.
«جیمین، بیا توضیح بدم...»
«چی رو؟» صدای جیمین سرد بود. سردتر از هر وقت که شنیده بودمش. «این کیه؟»
«یه... یه دوست قدیمیه. فقط اومدیم یه قهوه بخوریم...»
جیمین خندید. خندهای تلخ و کوتاه. «با دست بوسی؟ سومی، من احمق نیستم. چند وقته؟»
سومی لبش را گاز گرفت و اشک توی چشم هایش حلقه زد. اما جیمین ذرهای نرم نشد.
«بگو چند وقته؟»
«... سه ماه.» صدایش به سختی بیرون آمد.
جیمین عقب رفت، انگار که کسی به او ضربه زده باشد. نفسش را به سختی بیرون داد. من کنارش ایستاده بودم، نمیدانستم چه کار کنم. از یک طرف دلم میخواست از خوشحالی در پوست خودم نگنجم که رابطه شان تمام شده، از طرف دیگر میدیدم که جیمین چقدر دردمند است. عاشق که بود، حالا شکسته بود.
«سه ماه؟!» جیمین صدایش را بلند کرد. «سه ماه داری بهم خیانت میکنی و من هیچی نمیدونستم؟»
سومی اشک هایش جاری شد. «جیمین، من دوست دارم... ولی...»
«ولی چی؟ از اول نمیخواستی؟ میتونستی بگی. میتونستی تموم کنی. ولی نه، تو ترجیح دادی پشت سرم خیانت کنی؟»
پسر جوگندمی پشت میز بلند شد و با مردانگی ساختگی به سمتشان آمد. «آقا، آروم باش. ..»
جیمین برگشت و نگاه تیزی بهش انداخت. «تو اصلاً حق نداری توی این حرفا دخالت کنی. با دوستدختر من نشستی، حالا میخوای منو دعوا کنی؟»
پسر عقب کشید. سومی گریهکنان گفت: «جیمین، من اشتباه کردم. میدونم. ولی بهت قول میدم...»
«قول؟» جیمین خندهای دیگر. «قولت دیگه برام ارزشی نداره.»
برگشت به سمتم. چشمانش را نگاه کردم. پر از اشک بود، اما اجازه نمیداد بیرون بریزد. دستم را گرفت، محکم، انگار که دارم غرق میشوم. «آت بریم.»
«جیمین...»
«بریم. لطفاً.»
با هم از رستوران خارج شدیم. پشت سر، صدای گریهی سومی را میشنیدیم که میگفت «جیمین! جیمین برگرد!»، اما جیمین حتی یک بار هم به عقب نگاه نکرد.
توی ماشین نشستیم. جیمین دستش را روی فرمان گذاشت و چند دقیقه به بیرون خیره شد. نفس هایش تند و کوتاه بود. من هیچی نمیگفتم. میدانستم او نیاز به سکوت دارد.
بعد، شانه هایش شروع به لرزیدن کرد. پنهانی اشک هایش را با پشت دست پاک کرد، اما من دیدم. دستم را دراز کردم و روی دستش گذاشتم.
«جیمین...»
یکدفعه برگشت و مرا بغل کرد. محکمتر از همیشه. سرش را توی شانه ام فرو کرد و اشک هایش را حس کردم که روی گردنم میچکید.
«چرا؟» زمزمه کرد. «چرا این کار رو کرد؟ مگه من بد بودم براش؟»
دستم را دورش حلقه کردم و آرام پشتش را نوازش کردم. «تو بهترینی، جیمین. تقصیر تو نیست.»
«سه ماه... سه ماه باهام بود و من نفهمیدم...»
«چون بهش اعتماد داشتی. چون آدم خوبی هستی. این تقصیر تو نیست.»
بغلم کرد و گریه کرد. گریه ی یک پسر شکسته. گریه ی کسی که عشقش را از دست داده بود. توی دلم، یک گوشهی کوچک داشت از اینکه سومی رفت، خوشحال میشد. اما بخش بزرگتر قلبم، برای جیمین میسوخت. عاشقش بودم، اما از دیدن دردش بیشتر از هر چیزی متنفر بودم.
نیم ساعت بعد، آرام شد. صورتم را از روی شانه ام برداشت و نگاهم کرد. چشم هایش قرمز بود، اما لبخند نازکی روی لبش نشست.
«تو همیشه هستی، آت. حتی وقتی همه میرن، تو هستی.»
دستم را دراز کردم و گونه اش را نوازش کردم. «همیشه هستم، جیمین. قول دادم دیگه؟»
داخل رستوران شدیم. نور ملایم، موسیقی آرام، و بوی غذاهای دریایی. جیمین میگفت: «بیا اون گوشه، میز روبروی دریارو گرفتم.»
همان لحظه، نگاهم به گوشهی دیگر رستوران افتاد. یخ کردم.
سومی.
با موهای شل و لباس تابستانی اش، پشت یک میز نشسته بود. اما نه تنها. روبرویش یک پسر بود با موهای جوگندمی، قدبلند، با لباس رسمی. داشتند با هم حرف میزدند و میخندیدند. سومی دستش را روی دست پسر گذاشته بود. آنقدر صمیمی، آنقدر راحت که انگار سال هاست همدیگر را میشناسند.
پسر دست سومی را گرفت و آرام بوسید. سومی سرخ شد و خندید.
دلم ریخت. اما نه برای خودم. برای جیمین.
«جیمین...» صدایم لرزید.
جیمین برگشت و نگاه کرد. یک ثانیه، دو ثانیه، سه ثانیه. صورتش رنگ باخت. دستم را رها کرد و محکم شد. عضلات فکش سفت شد، چشمهایش برقی از شوک و عصبانیت زد.
«سومی؟» زمزمه کرد، انگار باور نمیکرد.
همان لحظه، سومی نگاهش را از پسر برداشت و چشمش به ما افتاد. صورتش یکدفعه سفید شد. دستش را از روی دست پسر برداشت، اما خیلی دیر شده بود. جیمین همه چیز را دیده بود.
سومی از جا بلند شد و به سمت ما آمد. پسر پشت میز مات و مبهوت نگاه میکرد.
«جیمین، بیا توضیح بدم...»
«چی رو؟» صدای جیمین سرد بود. سردتر از هر وقت که شنیده بودمش. «این کیه؟»
«یه... یه دوست قدیمیه. فقط اومدیم یه قهوه بخوریم...»
جیمین خندید. خندهای تلخ و کوتاه. «با دست بوسی؟ سومی، من احمق نیستم. چند وقته؟»
سومی لبش را گاز گرفت و اشک توی چشم هایش حلقه زد. اما جیمین ذرهای نرم نشد.
«بگو چند وقته؟»
«... سه ماه.» صدایش به سختی بیرون آمد.
جیمین عقب رفت، انگار که کسی به او ضربه زده باشد. نفسش را به سختی بیرون داد. من کنارش ایستاده بودم، نمیدانستم چه کار کنم. از یک طرف دلم میخواست از خوشحالی در پوست خودم نگنجم که رابطه شان تمام شده، از طرف دیگر میدیدم که جیمین چقدر دردمند است. عاشق که بود، حالا شکسته بود.
«سه ماه؟!» جیمین صدایش را بلند کرد. «سه ماه داری بهم خیانت میکنی و من هیچی نمیدونستم؟»
سومی اشک هایش جاری شد. «جیمین، من دوست دارم... ولی...»
«ولی چی؟ از اول نمیخواستی؟ میتونستی بگی. میتونستی تموم کنی. ولی نه، تو ترجیح دادی پشت سرم خیانت کنی؟»
پسر جوگندمی پشت میز بلند شد و با مردانگی ساختگی به سمتشان آمد. «آقا، آروم باش. ..»
جیمین برگشت و نگاه تیزی بهش انداخت. «تو اصلاً حق نداری توی این حرفا دخالت کنی. با دوستدختر من نشستی، حالا میخوای منو دعوا کنی؟»
پسر عقب کشید. سومی گریهکنان گفت: «جیمین، من اشتباه کردم. میدونم. ولی بهت قول میدم...»
«قول؟» جیمین خندهای دیگر. «قولت دیگه برام ارزشی نداره.»
برگشت به سمتم. چشمانش را نگاه کردم. پر از اشک بود، اما اجازه نمیداد بیرون بریزد. دستم را گرفت، محکم، انگار که دارم غرق میشوم. «آت بریم.»
«جیمین...»
«بریم. لطفاً.»
با هم از رستوران خارج شدیم. پشت سر، صدای گریهی سومی را میشنیدیم که میگفت «جیمین! جیمین برگرد!»، اما جیمین حتی یک بار هم به عقب نگاه نکرد.
توی ماشین نشستیم. جیمین دستش را روی فرمان گذاشت و چند دقیقه به بیرون خیره شد. نفس هایش تند و کوتاه بود. من هیچی نمیگفتم. میدانستم او نیاز به سکوت دارد.
بعد، شانه هایش شروع به لرزیدن کرد. پنهانی اشک هایش را با پشت دست پاک کرد، اما من دیدم. دستم را دراز کردم و روی دستش گذاشتم.
«جیمین...»
یکدفعه برگشت و مرا بغل کرد. محکمتر از همیشه. سرش را توی شانه ام فرو کرد و اشک هایش را حس کردم که روی گردنم میچکید.
«چرا؟» زمزمه کرد. «چرا این کار رو کرد؟ مگه من بد بودم براش؟»
دستم را دورش حلقه کردم و آرام پشتش را نوازش کردم. «تو بهترینی، جیمین. تقصیر تو نیست.»
«سه ماه... سه ماه باهام بود و من نفهمیدم...»
«چون بهش اعتماد داشتی. چون آدم خوبی هستی. این تقصیر تو نیست.»
بغلم کرد و گریه کرد. گریه ی یک پسر شکسته. گریه ی کسی که عشقش را از دست داده بود. توی دلم، یک گوشهی کوچک داشت از اینکه سومی رفت، خوشحال میشد. اما بخش بزرگتر قلبم، برای جیمین میسوخت. عاشقش بودم، اما از دیدن دردش بیشتر از هر چیزی متنفر بودم.
نیم ساعت بعد، آرام شد. صورتم را از روی شانه ام برداشت و نگاهم کرد. چشم هایش قرمز بود، اما لبخند نازکی روی لبش نشست.
«تو همیشه هستی، آت. حتی وقتی همه میرن، تو هستی.»
دستم را دراز کردم و گونه اش را نوازش کردم. «همیشه هستم، جیمین. قول دادم دیگه؟»
- ۲۷.۰k
- ۱۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط