𓆩 پارت ۶۴ 𓆪 🖤
𓆩 پارت ۶۴ 𓆪 🖤
جیمین فوراً به عمارت برگشت و ات هم همراهش رفت.
وقتی وارد اتاق پدرش شدند، تخت خالی بود.
ات با نگرانی گفت:
— جیمین... بابات کجاست؟
روی میز، گوشی پدرش و یک عکس قدیمی قرار داشت. پشت عکس نوشته شده بود:
«اگه پدرت رو میخوای، بهتنهایی بیا.»
جیمین مشتهایش را گره کرد.
ات دستش را گرفت.
— تنها نمیری!
— ات، خطرناکه!
— تو برای من خطر کردی، حالا نوبت منه!
جیمین چند ثانیه به او نگاه کرد و بالاخره پذیرفت.
اما وقتی آدرس را بررسی کردند، ات ناگهان رنگش پرید.
— جیمین... این آدرس خونهی قدیمی پدرمه!
جیمین با تعجب پرسید:
— یعنی چی؟
ات آرام جواب داد:
— برادرت فقط دنبال انتقام نیست... اون دنبال یه چیزیه که پدرم سالها پیش پنهان کرده.
جیمین پرسید:
— چی رو؟
ات به چشمهایش خیره شد.
— حقیقتِ مرگ مادرت رو... 🖤
جیمین فوراً به عمارت برگشت و ات هم همراهش رفت.
وقتی وارد اتاق پدرش شدند، تخت خالی بود.
ات با نگرانی گفت:
— جیمین... بابات کجاست؟
روی میز، گوشی پدرش و یک عکس قدیمی قرار داشت. پشت عکس نوشته شده بود:
«اگه پدرت رو میخوای، بهتنهایی بیا.»
جیمین مشتهایش را گره کرد.
ات دستش را گرفت.
— تنها نمیری!
— ات، خطرناکه!
— تو برای من خطر کردی، حالا نوبت منه!
جیمین چند ثانیه به او نگاه کرد و بالاخره پذیرفت.
اما وقتی آدرس را بررسی کردند، ات ناگهان رنگش پرید.
— جیمین... این آدرس خونهی قدیمی پدرمه!
جیمین با تعجب پرسید:
— یعنی چی؟
ات آرام جواب داد:
— برادرت فقط دنبال انتقام نیست... اون دنبال یه چیزیه که پدرم سالها پیش پنهان کرده.
جیمین پرسید:
— چی رو؟
ات به چشمهایش خیره شد.
— حقیقتِ مرگ مادرت رو... 🖤
- ۱۷۳
- ۲۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط