این یه فیک خیالیه سر شیپ هیت نده.ممنون
این یه فیک خیالیه سر شیپ هیت نده.ممنون
Part_1
_شاهد نیمه شب
ساعت از دوازدهی شب گذشته بود.
جونگکوک با قدمهای سریع از خیابون خلوت عبور میکرد.
فقط میخواست زودتر به خونه برسه؛ اما وقتی صدای چند مرد رو از داخل ساختمون نیمهکاره شنید، ناخودآگاه پشت دیوار ایستاد.
ـ محموله باید تا فردا جابهجا بشه.
اگه رئیس بفهمه اطلاعات لو رفته، همهمون بدبختیم.
جونگکوک اخم کرد. قصد نداشت وارد دردسر بشه، اما درست وقتی
میخواست از اونجا دور بشه، پایش به یک بطری خالی خورد.
صدای بطری در سکوت شب پیچید.
ـ کی اونجاست؟!
جونگکوک دوید، اما قبل از اینکه به خیابون اصلی برسه، دو مرد جلوش رو گرفتن.
چند دقیقه بعد، مقابل مردی ایستاده بود که کت مشکی به تن داشت و با چهرهای بیاحساس نگاهش میکرد.
کیم تهیونگ.
رئیس یکی از خطرناکترین گروههای مافیایی شهر.
تهیونگ کمی به جونگکوک نزدیک شد
-اسمت؟
ـ به شما ربطی نداره.
مردهای اطراف تهیونگ با شنیدن جوابش به هم نگاه کردن.
اما تهیونگ فقط لبخند سردی زد.
ـ ظاهراً هنوز نفهمیدی کجایی.
جونگکوک با عصبانیت گفت:
ـ من کاری نکردم! فقط داشتم رد میشدم.
ـ و اتفاقی مکالمه رو شنیدی که نباید میشنیدی.
ـ خب؟ قرار نیست بهخاطرش زندگیم رو نابود کنید!
تهیونگ بلند شد و روبهروش ایستاد.
ـ این به تصمیم تو بستگی داره.
ـ چه تصمیمی؟
تهیونگ به محافظش اشاره کرد.
فعلاً ببرینش عمارت.
جونگکوک با ناباوری نگاهش کرد.
ـ چی؟! من جایی نمیام!
تهیونگ بدون اینکه برگرده، جواب داد:
ـ خودت راه میری یا مجبورمون میکنی ببریمت؟(سرد)
جونگکوک زیر لب ناسزایی گفت و راه افتاد.
همون شب، بدون اینکه بدونه چرا، وارد دنیایی شد که بیرون اومدن ازش به این سادگیها نبود.
اونا کوک رو سوار ماشین کردن حرکت کردن.
اونا به عمارت رسیدن.
عمارت...
ادامه دارد...
لایک و کامنت یادت نره ناز 🫶
Part_1
_شاهد نیمه شب
ساعت از دوازدهی شب گذشته بود.
جونگکوک با قدمهای سریع از خیابون خلوت عبور میکرد.
فقط میخواست زودتر به خونه برسه؛ اما وقتی صدای چند مرد رو از داخل ساختمون نیمهکاره شنید، ناخودآگاه پشت دیوار ایستاد.
ـ محموله باید تا فردا جابهجا بشه.
اگه رئیس بفهمه اطلاعات لو رفته، همهمون بدبختیم.
جونگکوک اخم کرد. قصد نداشت وارد دردسر بشه، اما درست وقتی
میخواست از اونجا دور بشه، پایش به یک بطری خالی خورد.
صدای بطری در سکوت شب پیچید.
ـ کی اونجاست؟!
جونگکوک دوید، اما قبل از اینکه به خیابون اصلی برسه، دو مرد جلوش رو گرفتن.
چند دقیقه بعد، مقابل مردی ایستاده بود که کت مشکی به تن داشت و با چهرهای بیاحساس نگاهش میکرد.
کیم تهیونگ.
رئیس یکی از خطرناکترین گروههای مافیایی شهر.
تهیونگ کمی به جونگکوک نزدیک شد
-اسمت؟
ـ به شما ربطی نداره.
مردهای اطراف تهیونگ با شنیدن جوابش به هم نگاه کردن.
اما تهیونگ فقط لبخند سردی زد.
ـ ظاهراً هنوز نفهمیدی کجایی.
جونگکوک با عصبانیت گفت:
ـ من کاری نکردم! فقط داشتم رد میشدم.
ـ و اتفاقی مکالمه رو شنیدی که نباید میشنیدی.
ـ خب؟ قرار نیست بهخاطرش زندگیم رو نابود کنید!
تهیونگ بلند شد و روبهروش ایستاد.
ـ این به تصمیم تو بستگی داره.
ـ چه تصمیمی؟
تهیونگ به محافظش اشاره کرد.
فعلاً ببرینش عمارت.
جونگکوک با ناباوری نگاهش کرد.
ـ چی؟! من جایی نمیام!
تهیونگ بدون اینکه برگرده، جواب داد:
ـ خودت راه میری یا مجبورمون میکنی ببریمت؟(سرد)
جونگکوک زیر لب ناسزایی گفت و راه افتاد.
همون شب، بدون اینکه بدونه چرا، وارد دنیایی شد که بیرون اومدن ازش به این سادگیها نبود.
اونا کوک رو سوار ماشین کردن حرکت کردن.
اونا به عمارت رسیدن.
عمارت...
ادامه دارد...
لایک و کامنت یادت نره ناز 🫶
- ۸۴
- ۲۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط