پارت ۴۶ | حقیقت
پارت ۴۶ | حقیقت
تهیونگ چند دقیقه بعد از اتاق بیرون اومد.
لینا توی آشپزخونه مشغول درست کردن صبحانه بود.
تهیونگ با احتیاط گفت:
ـ لینا...
ـ هوم؟
ـ درباره دیشب...
لینا بدون اینکه برگرده گفت:
ـ چی؟
ـ من واقعاً گفتم دوستت دارم؟
دست لینا وسط کار متوقف شد.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد برگشت سمتش.
ـ آره.
تهیونگ خشکش زد.
ـ واقعاً؟
ـ آره.
ـ و... چیز دیگهای نگفتم؟
لینا لبخند کوچیکی زد.
ـ خیلی چیزا گفتی.
تهیونگ با نگرانی نشست.
ـ مثلاً؟
لینا روبهروش نشست.
ـ گفتی هر بار میبینیم دلت میخواد باهام حرف بزنی.
تهیونگ سرش رو پایین انداخت.
ـ آره...
ـ گفتی هر بار میخوای ازم فاصله بگیری، بیشتر به من فکر میکنی.
تهیونگ نفس عمیقی کشید.
ـ لینا...
ـ و گفتی...
مکث کردم.
ـ «من دوستت دارم.»
تهیونگ چند لحظه هیچ حرفی نزد.
بعد آرام گفت:
ـ من مست بودم.
لینا نگاهش کرد.
ـ میدونم.
ـ پس حرفام رو جدی نگیر.
این بار سکوت لینا طولانی شد.
ـ یعنی چی؟
تهیونگ به چشمهاش نگاه نکرد.
ـ نمیدونم.
ـ تهیونگ...
ـ من نمیخوام حرفی که وقتی مست بودم زدم، باعث بشه فکر کنی واقعاً...
جملهاش نیمهکاره موند.
لینا با ناراحتی گفت:
ـ پس چرا گفتیش؟
تهیونگ چیزی نگفت.
چون خودش هم جوابش رو میدونست.
چون حتی اگر مست بود، آن حرف از جایی آمده بود که مدتها سعی داشت پنهانش کند.
لینا از جاش بلند شد.
ـ باشه.
تهیونگ سرش رو بالا آورد.
ـ لینا...
ـ نگران نباش. فراموشش میکنم.
و از آشپزخونه بیرون رفت.
تهیونگ همانجا ماند.
برای اولین بار از اینکه دیشب اعتراف کرده بود، خوشحال نبود.
نه به خاطر اینکه دروغ گفته بود...
بلکه چون حالا مجبور بود با حقیقتی روبهرو شود که دیگر نمیتوانست از آن فرار کند.
لایک:۴۰
کامنت :۳۰
بازنشر:۱۵
تهیونگ چند دقیقه بعد از اتاق بیرون اومد.
لینا توی آشپزخونه مشغول درست کردن صبحانه بود.
تهیونگ با احتیاط گفت:
ـ لینا...
ـ هوم؟
ـ درباره دیشب...
لینا بدون اینکه برگرده گفت:
ـ چی؟
ـ من واقعاً گفتم دوستت دارم؟
دست لینا وسط کار متوقف شد.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد برگشت سمتش.
ـ آره.
تهیونگ خشکش زد.
ـ واقعاً؟
ـ آره.
ـ و... چیز دیگهای نگفتم؟
لینا لبخند کوچیکی زد.
ـ خیلی چیزا گفتی.
تهیونگ با نگرانی نشست.
ـ مثلاً؟
لینا روبهروش نشست.
ـ گفتی هر بار میبینیم دلت میخواد باهام حرف بزنی.
تهیونگ سرش رو پایین انداخت.
ـ آره...
ـ گفتی هر بار میخوای ازم فاصله بگیری، بیشتر به من فکر میکنی.
تهیونگ نفس عمیقی کشید.
ـ لینا...
ـ و گفتی...
مکث کردم.
ـ «من دوستت دارم.»
تهیونگ چند لحظه هیچ حرفی نزد.
بعد آرام گفت:
ـ من مست بودم.
لینا نگاهش کرد.
ـ میدونم.
ـ پس حرفام رو جدی نگیر.
این بار سکوت لینا طولانی شد.
ـ یعنی چی؟
تهیونگ به چشمهاش نگاه نکرد.
ـ نمیدونم.
ـ تهیونگ...
ـ من نمیخوام حرفی که وقتی مست بودم زدم، باعث بشه فکر کنی واقعاً...
جملهاش نیمهکاره موند.
لینا با ناراحتی گفت:
ـ پس چرا گفتیش؟
تهیونگ چیزی نگفت.
چون خودش هم جوابش رو میدونست.
چون حتی اگر مست بود، آن حرف از جایی آمده بود که مدتها سعی داشت پنهانش کند.
لینا از جاش بلند شد.
ـ باشه.
تهیونگ سرش رو بالا آورد.
ـ لینا...
ـ نگران نباش. فراموشش میکنم.
و از آشپزخونه بیرون رفت.
تهیونگ همانجا ماند.
برای اولین بار از اینکه دیشب اعتراف کرده بود، خوشحال نبود.
نه به خاطر اینکه دروغ گفته بود...
بلکه چون حالا مجبور بود با حقیقتی روبهرو شود که دیگر نمیتوانست از آن فرار کند.
لایک:۴۰
کامنت :۳۰
بازنشر:۱۵
- ۳.۰k
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط