Part 20
چند روزی بود که درمانگاه شلوغتر از همیشه شده بود.
آخر شب، بالاخره همه بیماران رفتند.
لیا: بالاخره تموم شد...
روی صندلی نشستم و خسته سرم رو روی میز گذاشتم.
کایل: خستهای؟
لیا: نه، دارم با میز صحبت میکنم.
کایل: فهمیدم.
یک فنجان چای جلوی من گذاشت.
لیا: این چیه؟
کایل: چای.
لیا: خودم میبینم چایه! برای چیه؟
کایل: چون از صبح چیزی نخوردی.
با تعجب نگاهش کردم.
لیا: تو از کجا فهمیدی؟
کایل: من حواسم به اطرافم هست.
فنجان رو برداشتم.
لیا: ممنون.
کایل فقط سر تکون داد.
اما برای اولین بار، حضورش کنارم باعث آرامش میشد.
نه اینکه بخوام قبولش کنم...
هنوز نه.
آخر شب، بالاخره همه بیماران رفتند.
لیا: بالاخره تموم شد...
روی صندلی نشستم و خسته سرم رو روی میز گذاشتم.
کایل: خستهای؟
لیا: نه، دارم با میز صحبت میکنم.
کایل: فهمیدم.
یک فنجان چای جلوی من گذاشت.
لیا: این چیه؟
کایل: چای.
لیا: خودم میبینم چایه! برای چیه؟
کایل: چون از صبح چیزی نخوردی.
با تعجب نگاهش کردم.
لیا: تو از کجا فهمیدی؟
کایل: من حواسم به اطرافم هست.
فنجان رو برداشتم.
لیا: ممنون.
کایل فقط سر تکون داد.
اما برای اولین بار، حضورش کنارم باعث آرامش میشد.
نه اینکه بخوام قبولش کنم...
هنوز نه.
- ۱۱۶
- ۲۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط