{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part 20

چند روزی بود که درمانگاه شلوغ‌تر از همیشه شده بود.

آخر شب، بالاخره همه بیماران رفتند.

لیا: بالاخره تموم شد...

روی صندلی نشستم و خسته سرم رو روی میز گذاشتم.

کایل: خسته‌ای؟

لیا: نه، دارم با میز صحبت می‌کنم.

کایل: فهمیدم.

یک فنجان چای جلوی من گذاشت.

لیا: این چیه؟

کایل: چای.

لیا: خودم می‌بینم چایه! برای چیه؟

کایل: چون از صبح چیزی نخوردی.

با تعجب نگاهش کردم.

لیا: تو از کجا فهمیدی؟

کایل: من حواسم به اطرافم هست.

فنجان رو برداشتم.

لیا: ممنون.

کایل فقط سر تکون داد.

اما برای اولین بار، حضورش کنارم باعث آرامش می‌شد.

نه اینکه بخوام قبولش کنم...

هنوز نه.
دیدگاه ها (۰)

✈️ چند روز بیشترپارت ۹ وقتی به مقصد رسیدن، لیا چند لحظه فقط ...

پارت ششم | جای خالیآن روز، لیانا نیامد.جنگکوک اول متوجه نشد....

پارت ۳ 🎀ویو آلیا 🖤لیا: خب حالا میگی داستان اون گردنبند چی بو...

پارت ۲۵ — «نقشه‌ی رها»رها رفت توی آشپزخونه و در رو پشت سرش ب...

Forbidden Weaknessضعف ممنوعهفصل دومp.39(روایت از زبان نویسند...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p52در همین حال نینا و لیا توی باغ قدم می‌...

📖 قلدرِ منپارت اول | تازه‌واردصدای همهمه‌ی کلاس از چند دقیقه...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆       ۲۰ پارتچند دقیقه گذشت.....

🎭 آخرین نقشپارت پنجمروزهای فیلم‌برداری یکی‌یکی می‌گذشتند.لیا...

شاهکاری به نام دروغ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط