🎭 آخرین نقش
🎭 آخرین نقش
پارت پنجم
روزهای فیلمبرداری یکییکی میگذشتند.
لیانا سعی میکرد با تهیونگ فقط مثل یک همکار رفتار کند؛ اما هر روز سختتر میشد.
آن روز، بعد از پایان فیلمبرداری، همه برای استراحت به کافهی استودیو رفتند.
مگی کنار لیانا نشست.
— تو یه چیزی رو از من قایم میکنی.
لیانا ابرو بالا انداخت.
— چی؟
— تهیونگ.
لیانا تقریباً نوشیدنیاش را روی میز ریخت.
— تهیونگ؟! نه!
مگی خندید.
— لازم نیست اینقدر سریع جواب بدی.
— من هیچ حسی بهش ندارم.
صدایی از پشت سرشان آمد:
— مطمئنی؟
لیانا برگشت.
تهیونگ با دو فنجان قهوه ایستاده بود.
— تو از کی اینجایی؟!
— از وقتی گفتی هیچ حسی به من نداری.
مگی لبخندی زد و از جایش بلند شد.
— من دیگه مزاحم نمیشم.
لیانا با حرص نگاهش کرد.
— مگی!
اما مگی رفته بود.
تهیونگ فنجان قهوه را روی میز گذاشت.
— برای تو گرفتم.
لیانا به قهوه نگاه کرد.
— من قهوه نمیخورم.
تهیونگ نشست.
— میدونم.
— پس چرا گرفتی؟
— چون دوست دارم اذیتت کنم.
لیانا خندید.
— حداقل صادقی.
چند لحظه سکوت کردند.
تهیونگ به آرامی گفت:
— دربارهی اون روز...
لیانا نگاهش کرد.
— کدوم روز؟
— همون روزی که گفتی ازم متنفری.
— خب؟
— هنوزم همینطوره؟
لیانا جواب نداد.
تهیونگ کمی جلوتر آمد.
— لیانا، چرا هیچوقت دربارهی اتفاقی که بینمون افتاد حرف نمیزنی؟
لیانا نگاهش را پایین انداخت.
— چون چیزی برای گفتن نیست.
— هست.
— تهیونگ...
— تو فقط نصف داستان رو میدونی.
لیانا سرش را بالا آورد.
— منظورت چیه؟
تهیونگ چند ثانیه ساکت ماند.
انگار داشت تصمیم میگرفت حقیقت را بگوید یا نه.
اما در نهایت فقط گفت:
— یه روز همهچیز رو برات توضیح میدم.
لیانا با ناراحتی از جایش بلند شد.
— من دیگه نمیخوام چیزی از گذشته بدونم.
تهیونگ دستش را گرفت.
لیانا ایستاد.
تهیونگ آرام گفت:
— ولی من میخوام بدونی.
لیانا به دستش نگاه کرد.
قلبش دوباره همانطور بیدلیل تند میزد.
و این بار...
هیچکدامشان نمیخواستند اولین نفر باشند که دست دیگری را رها میکند.
ادامه دارد... 🎭🖤
پارت پنجم
روزهای فیلمبرداری یکییکی میگذشتند.
لیانا سعی میکرد با تهیونگ فقط مثل یک همکار رفتار کند؛ اما هر روز سختتر میشد.
آن روز، بعد از پایان فیلمبرداری، همه برای استراحت به کافهی استودیو رفتند.
مگی کنار لیانا نشست.
— تو یه چیزی رو از من قایم میکنی.
لیانا ابرو بالا انداخت.
— چی؟
— تهیونگ.
لیانا تقریباً نوشیدنیاش را روی میز ریخت.
— تهیونگ؟! نه!
مگی خندید.
— لازم نیست اینقدر سریع جواب بدی.
— من هیچ حسی بهش ندارم.
صدایی از پشت سرشان آمد:
— مطمئنی؟
لیانا برگشت.
تهیونگ با دو فنجان قهوه ایستاده بود.
— تو از کی اینجایی؟!
— از وقتی گفتی هیچ حسی به من نداری.
مگی لبخندی زد و از جایش بلند شد.
— من دیگه مزاحم نمیشم.
لیانا با حرص نگاهش کرد.
— مگی!
اما مگی رفته بود.
تهیونگ فنجان قهوه را روی میز گذاشت.
— برای تو گرفتم.
لیانا به قهوه نگاه کرد.
— من قهوه نمیخورم.
تهیونگ نشست.
— میدونم.
— پس چرا گرفتی؟
— چون دوست دارم اذیتت کنم.
لیانا خندید.
— حداقل صادقی.
چند لحظه سکوت کردند.
تهیونگ به آرامی گفت:
— دربارهی اون روز...
لیانا نگاهش کرد.
— کدوم روز؟
— همون روزی که گفتی ازم متنفری.
— خب؟
— هنوزم همینطوره؟
لیانا جواب نداد.
تهیونگ کمی جلوتر آمد.
— لیانا، چرا هیچوقت دربارهی اتفاقی که بینمون افتاد حرف نمیزنی؟
لیانا نگاهش را پایین انداخت.
— چون چیزی برای گفتن نیست.
— هست.
— تهیونگ...
— تو فقط نصف داستان رو میدونی.
لیانا سرش را بالا آورد.
— منظورت چیه؟
تهیونگ چند ثانیه ساکت ماند.
انگار داشت تصمیم میگرفت حقیقت را بگوید یا نه.
اما در نهایت فقط گفت:
— یه روز همهچیز رو برات توضیح میدم.
لیانا با ناراحتی از جایش بلند شد.
— من دیگه نمیخوام چیزی از گذشته بدونم.
تهیونگ دستش را گرفت.
لیانا ایستاد.
تهیونگ آرام گفت:
— ولی من میخوام بدونی.
لیانا به دستش نگاه کرد.
قلبش دوباره همانطور بیدلیل تند میزد.
و این بار...
هیچکدامشان نمیخواستند اولین نفر باشند که دست دیگری را رها میکند.
ادامه دارد... 🎭🖤
- ۵۵۱
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط