عاشقم باش Part 54
یه دفتر شیک و خوشگل با تم و دیزاین کرمی!
( عکسشو داخل پست های قبلی گزاشتم میتونید از اونجا ببینین )
میز کار و صندلی ها، طبقه های کتاب و پرونده ها، حتی چندتا عکس از خودم که حتی نمیدونم کی گرفته شده!
+وای...باورم نمیشه!
رفتم جلو و کل دفتر رو دیدن و آخر هم روی دیوار که با خط بزرگی اسمم رو نوشته بودن!
واقعا جا خورده بودم و زبونم بند اومده بود!
اینجا واقعا برای منه؟! من الان یه دفتر کار دارم؟! باورم نمیشه...
نزدیک بود از خوشحالی گریم بگیره!
اشک توی چشمام جمع شده بود و به اسمم روی دیوار نگاه میکردم که از پشت توی آغوش گرم جونگ کوک فرو رفتم و نفس های گرمش رو احساس کردم!
_ خوشت اومد خانمم؟
+جونگ کوک من...من...من واقعا نمیدونم باید چی بگم!
_ لازم نیست چیزی بگی نفسم...دوستش داری؟!
_آره...آره عاشقشم!
یه خنده ی گرم کرد و بعد حصار وست هاش رو دورم تنگ تر کرد و سرشو برد توی گردنم
_ همینکه دوستش داری برام کافیه...
+ممنونم جونگ کوک...هیچوقت فکر نمیکردم یه روزی خودم دفتر کار داشته باشم!
_تو لیاقتت خیلی بیشتر از یه منشی سادست که فقط بشینی پشت در اتاق رئیس و پرونده ها رو مرتب کنی!...تو حتی میتونی رئیس چنین شرکتی باشی!
+واقعا ازت ممنونم که انقدر هوام رو داری!
نمیدونم بدون تو میتونم این کار رو بکنم یا نه!
_میتونی!...انقدر دختر قوی هستی که بدون من هم میتونی به چنین جایگاهی برسی ولی من هیچوقت تنهات نمیزارم ا.ت...هیچوقت!
هیچوقت رو خیلی محکم گفت!
اینکه میگه هیچوقت تنهات نمیزارم یکم عجیبه!
مگه چه اتفاقی میخواد بیوفته که اینو میگه؟!
اصلا ولش کن ا.ت...هیچ اتفاقی نمیخواد بیوفته و داری خیلی سخت میگیری!
+خیلی ممنونم جونگ کوک!...نمیخوای بری سر کارت؟! چند دقیقه ی دیگه جلسه داری، حواست هست؟!
_چرا خانم منشی!...کاملا حواسم به جلسه هست...ولی یکی هست که حواسم رو خیلی وقته دزدیده!
+باز شروع کردی؟!
_ چیو باز شروع کردم؟...اینکه تو شدی کل زندگیم؟!
+وای جونگ کوک باز شروع نکن که یهویی به جاهای باریک برسیم!
_ جاهای باریک؟!...مثلا....
یکی از دست هاش رو از دور کمرم باز کرد و آروم به سمت پایین حرکت کرد و دستش رو برد بین پاها.م که ناخوداگاه نفسم حبس شد!
لباش رو چسبوند به گوشم و با صدای خمار و دورگه ای پچ زد:
_مثلا این جای باریک که اینجاست؟!
+ جونگ کوک!...
_ چیه؟!...چرا نفست بند اومده؟! نکنه استرس گرفتی؟!
+ج...جونگ کوک م...من...
_تو چی؟!...آخرش که مال خودمی و این لعنتی رو مال خودم میکنم! حالا چه قبل از عروسی و چه بعد عروسی!
+ جونگ کوک...و...ولم کن
یهو زد زیر خنده و دوباره محکم بغلم کرد و شروع کرد به بوسیدن تمام اجزای صورتم
_شوخی کردم!...آخه خوشگل من...تو واقعا فکر کردی قراره باهات کاری بکنم؟!
چرا انقدر رود استرس میگیری؟!
+سکته ام دادی بعد میگی شوخی کردم؟!
_باشه...باشه ببخشید خانمم دیگه اینجوری شوخی نمیکنم!
+خیلخب جونگ کوک...برو که خیلی بهم چسبیدی!
الان یکی رد بشه میفهمه چه خبره!
_ چشم خانم منشی جونم!
_________________________________________________
( عکسشو داخل پست های قبلی گزاشتم میتونید از اونجا ببینین )
میز کار و صندلی ها، طبقه های کتاب و پرونده ها، حتی چندتا عکس از خودم که حتی نمیدونم کی گرفته شده!
+وای...باورم نمیشه!
رفتم جلو و کل دفتر رو دیدن و آخر هم روی دیوار که با خط بزرگی اسمم رو نوشته بودن!
واقعا جا خورده بودم و زبونم بند اومده بود!
اینجا واقعا برای منه؟! من الان یه دفتر کار دارم؟! باورم نمیشه...
نزدیک بود از خوشحالی گریم بگیره!
اشک توی چشمام جمع شده بود و به اسمم روی دیوار نگاه میکردم که از پشت توی آغوش گرم جونگ کوک فرو رفتم و نفس های گرمش رو احساس کردم!
_ خوشت اومد خانمم؟
+جونگ کوک من...من...من واقعا نمیدونم باید چی بگم!
_ لازم نیست چیزی بگی نفسم...دوستش داری؟!
_آره...آره عاشقشم!
یه خنده ی گرم کرد و بعد حصار وست هاش رو دورم تنگ تر کرد و سرشو برد توی گردنم
_ همینکه دوستش داری برام کافیه...
+ممنونم جونگ کوک...هیچوقت فکر نمیکردم یه روزی خودم دفتر کار داشته باشم!
_تو لیاقتت خیلی بیشتر از یه منشی سادست که فقط بشینی پشت در اتاق رئیس و پرونده ها رو مرتب کنی!...تو حتی میتونی رئیس چنین شرکتی باشی!
+واقعا ازت ممنونم که انقدر هوام رو داری!
نمیدونم بدون تو میتونم این کار رو بکنم یا نه!
_میتونی!...انقدر دختر قوی هستی که بدون من هم میتونی به چنین جایگاهی برسی ولی من هیچوقت تنهات نمیزارم ا.ت...هیچوقت!
هیچوقت رو خیلی محکم گفت!
اینکه میگه هیچوقت تنهات نمیزارم یکم عجیبه!
مگه چه اتفاقی میخواد بیوفته که اینو میگه؟!
اصلا ولش کن ا.ت...هیچ اتفاقی نمیخواد بیوفته و داری خیلی سخت میگیری!
+خیلی ممنونم جونگ کوک!...نمیخوای بری سر کارت؟! چند دقیقه ی دیگه جلسه داری، حواست هست؟!
_چرا خانم منشی!...کاملا حواسم به جلسه هست...ولی یکی هست که حواسم رو خیلی وقته دزدیده!
+باز شروع کردی؟!
_ چیو باز شروع کردم؟...اینکه تو شدی کل زندگیم؟!
+وای جونگ کوک باز شروع نکن که یهویی به جاهای باریک برسیم!
_ جاهای باریک؟!...مثلا....
یکی از دست هاش رو از دور کمرم باز کرد و آروم به سمت پایین حرکت کرد و دستش رو برد بین پاها.م که ناخوداگاه نفسم حبس شد!
لباش رو چسبوند به گوشم و با صدای خمار و دورگه ای پچ زد:
_مثلا این جای باریک که اینجاست؟!
+ جونگ کوک!...
_ چیه؟!...چرا نفست بند اومده؟! نکنه استرس گرفتی؟!
+ج...جونگ کوک م...من...
_تو چی؟!...آخرش که مال خودمی و این لعنتی رو مال خودم میکنم! حالا چه قبل از عروسی و چه بعد عروسی!
+ جونگ کوک...و...ولم کن
یهو زد زیر خنده و دوباره محکم بغلم کرد و شروع کرد به بوسیدن تمام اجزای صورتم
_شوخی کردم!...آخه خوشگل من...تو واقعا فکر کردی قراره باهات کاری بکنم؟!
چرا انقدر رود استرس میگیری؟!
+سکته ام دادی بعد میگی شوخی کردم؟!
_باشه...باشه ببخشید خانمم دیگه اینجوری شوخی نمیکنم!
+خیلخب جونگ کوک...برو که خیلی بهم چسبیدی!
الان یکی رد بشه میفهمه چه خبره!
_ چشم خانم منشی جونم!
_________________________________________________
- ۳۸۵
- ۱۵ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط