فیک کوک
𝕸𝖞 𝖒𝖆𝖋𝖎𝖆⁸⁴
€: میخوای اسمشو چی بذارین؟
صداش میلرزید. دست خودش نبود. بعد رفتن همسرش خیلی ضعیف شده بود.
_: مینا.. هروقت که بههوش اومد خودش انتخاب میکنه که اسم دخترمون چی باشه.
خانم جئون نگاه غمگینی بهش انداخت. میخواست چیزی بگه اما تصمیم گرفت حرفشو قورت بده و اونو به زبون نیاره.
آروم سر دخترشو بوسید. اونو توی تختش گذاشت و پتوی کوچولوشو روش انداخت.
_: متاسفم دخترم..
همون کلمهی اول اشکشو درآورد.
_: ببخشید که نتونستم خوب از تو و مامان مراقبت کنم. ببخشید بابایی. اما قول میدم مامانو خیلی زودبیارم پیشت. قول میدم. اگه بدونی اون چقدر خوشگله. اون پوست خیلی سفیدی داره. دقیقا مثل تو. با موهای فر بلند خرمایی روشن. چشماش مشکی مشکیه. وقتی که میخنده گونش چال میشه. اونطوری بیشتر شبیه فرشتهها میشه. صداش به اندازهی موج دریا آرامش بخش و بغلش به آرومی صداشه... امیدوارم توهم وقتی بزرگ شدی مثل اون بشی. همون قدر دوست داشتنی و خوشگل.
دخترشو دست مامانش و خانم چوی سپرد. خودش بلند شد که بره بیمارستان پیش مینا. توی فکر این بو که اونو توی خونه بستری کنه. اما خب..
با یه دسته گل از گلای رز آبی سمت طبقهی بالا حرکت میکرد. سرشو که بالا کرد متوجه شلوغی بیمارستان شد. از ترس اینکه اتفاقی برای مینا افتاده باشه تا دم اتاقش دویید.
اما نتونست وارد اتاق بشه. پدرش و جیمین جلوی در ایستاده بودن و سعی در گفتن اتفاقی که بوده، بودن.
بعد از کلی جون به لب کردنش زبون باز کردن.
$: جونگکوک.. ببین چیزی نشده فقط.. مینا دزدیده شده.
دزدیده؟ این بد بود.
دسته ی گل رو روی زمین رها کرد. با همون حال داغونش وارد اتاق شد. هنوز فکر میکرد شوخی میکنن. اما روی تخت خالی بود.
یعنی چی؟ کار کی میتونست باشه؟
عصبی شروع کرد به خندیدن. این خنده خیلی ترسناک بود. مثل آرامش قبل از طوفان بود. چشماشو روی هم فشورد و عربده کشید.
برای اون خراب شده دم اتاق چهارتا نگهبان گذاشته بود. چطوری همچین اتفاقی میتونست بیوفته؟
|| سوی دیگه
▪︎: آقا خانم رو آوردیم.
سیگارشو از روی دهن برداشت و با دست اشاره کرد که از اتاق بره بیرون.
آروم چشماشو باز کرد. هیچ چیزی توی ذهنش نداشت. به اطراف نگاهی انداخت. توی یه اتاق بزرگ. روی یه تخت بزرگ درازکش بود.
متوجه پیرمردی شده که متعجب به اون خیرست.
نمیدونست باید چی بگه و چیکار کنه.
~: او مینا.. مینا دخترم. تو حالت خوبه؟ صدای منو میشنوی؟
+:..
~: خواهش میکنم یچیزی بگو دخترم!
+: چی.... باید بگم؟
نفس عمیقی کشید و مینا رو بغل کرد.
~: دختر عزیزم من نگرانت بودم. خیلی وقته منتظر بیدار شدنتم.
+: من.. من کیم؟
€: میخوای اسمشو چی بذارین؟
صداش میلرزید. دست خودش نبود. بعد رفتن همسرش خیلی ضعیف شده بود.
_: مینا.. هروقت که بههوش اومد خودش انتخاب میکنه که اسم دخترمون چی باشه.
خانم جئون نگاه غمگینی بهش انداخت. میخواست چیزی بگه اما تصمیم گرفت حرفشو قورت بده و اونو به زبون نیاره.
آروم سر دخترشو بوسید. اونو توی تختش گذاشت و پتوی کوچولوشو روش انداخت.
_: متاسفم دخترم..
همون کلمهی اول اشکشو درآورد.
_: ببخشید که نتونستم خوب از تو و مامان مراقبت کنم. ببخشید بابایی. اما قول میدم مامانو خیلی زودبیارم پیشت. قول میدم. اگه بدونی اون چقدر خوشگله. اون پوست خیلی سفیدی داره. دقیقا مثل تو. با موهای فر بلند خرمایی روشن. چشماش مشکی مشکیه. وقتی که میخنده گونش چال میشه. اونطوری بیشتر شبیه فرشتهها میشه. صداش به اندازهی موج دریا آرامش بخش و بغلش به آرومی صداشه... امیدوارم توهم وقتی بزرگ شدی مثل اون بشی. همون قدر دوست داشتنی و خوشگل.
دخترشو دست مامانش و خانم چوی سپرد. خودش بلند شد که بره بیمارستان پیش مینا. توی فکر این بو که اونو توی خونه بستری کنه. اما خب..
با یه دسته گل از گلای رز آبی سمت طبقهی بالا حرکت میکرد. سرشو که بالا کرد متوجه شلوغی بیمارستان شد. از ترس اینکه اتفاقی برای مینا افتاده باشه تا دم اتاقش دویید.
اما نتونست وارد اتاق بشه. پدرش و جیمین جلوی در ایستاده بودن و سعی در گفتن اتفاقی که بوده، بودن.
بعد از کلی جون به لب کردنش زبون باز کردن.
$: جونگکوک.. ببین چیزی نشده فقط.. مینا دزدیده شده.
دزدیده؟ این بد بود.
دسته ی گل رو روی زمین رها کرد. با همون حال داغونش وارد اتاق شد. هنوز فکر میکرد شوخی میکنن. اما روی تخت خالی بود.
یعنی چی؟ کار کی میتونست باشه؟
عصبی شروع کرد به خندیدن. این خنده خیلی ترسناک بود. مثل آرامش قبل از طوفان بود. چشماشو روی هم فشورد و عربده کشید.
برای اون خراب شده دم اتاق چهارتا نگهبان گذاشته بود. چطوری همچین اتفاقی میتونست بیوفته؟
|| سوی دیگه
▪︎: آقا خانم رو آوردیم.
سیگارشو از روی دهن برداشت و با دست اشاره کرد که از اتاق بره بیرون.
آروم چشماشو باز کرد. هیچ چیزی توی ذهنش نداشت. به اطراف نگاهی انداخت. توی یه اتاق بزرگ. روی یه تخت بزرگ درازکش بود.
متوجه پیرمردی شده که متعجب به اون خیرست.
نمیدونست باید چی بگه و چیکار کنه.
~: او مینا.. مینا دخترم. تو حالت خوبه؟ صدای منو میشنوی؟
+:..
~: خواهش میکنم یچیزی بگو دخترم!
+: چی.... باید بگم؟
نفس عمیقی کشید و مینا رو بغل کرد.
~: دختر عزیزم من نگرانت بودم. خیلی وقته منتظر بیدار شدنتم.
+: من.. من کیم؟
- ۸.۵k
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط