او به تو خندید و تو نمیدانستی اینکه او میداند تو به چه دل
او به تو خندید و تو نمیدانستی اینکه او میداند تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی...
از پی ات تند دویدم،سیب را دست دخترونست من دیدم!
غضب آلود نگاهت کردم،بر دلت بغض دوید!
بغض چشمت را دید دل و دستش لرزید..سیب دندان زده از دست دل افتاد به خاک!!!
و در آن دم فهمیدم آنچه تو دزدیدی سیب نبود دل دردانه ی من بود که افتاد به خاک....
ناگهان رفت هنوز سالهاست که در چشم من آرام آرام هجر تلخ دل و دلدار تکرار کنان میدهد آزارم...!
چهره ی زرد و حزین دختر من هردم میدهد دشنامم،کاش آن روزدر آن باغ نبودم هرگز!!!!
ومن اندیشه کنان غرق در این پندارم که خدای عالم ز چه رو در همه ی باغچه ها سیب نکاشت؟!؟!
(مسعود قلیمرادی)
از پی ات تند دویدم،سیب را دست دخترونست من دیدم!
غضب آلود نگاهت کردم،بر دلت بغض دوید!
بغض چشمت را دید دل و دستش لرزید..سیب دندان زده از دست دل افتاد به خاک!!!
و در آن دم فهمیدم آنچه تو دزدیدی سیب نبود دل دردانه ی من بود که افتاد به خاک....
ناگهان رفت هنوز سالهاست که در چشم من آرام آرام هجر تلخ دل و دلدار تکرار کنان میدهد آزارم...!
چهره ی زرد و حزین دختر من هردم میدهد دشنامم،کاش آن روزدر آن باغ نبودم هرگز!!!!
ومن اندیشه کنان غرق در این پندارم که خدای عالم ز چه رو در همه ی باغچه ها سیب نکاشت؟!؟!
(مسعود قلیمرادی)
- ۶۲۱
- ۱۹ فروردین ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط