جوابیه شعر(سیب) از مسعود غلیمرادی:
جوابیه شعر(سیب) از مسعود غلیمرادی:
او به تو خندید و تو نمیدانستی!
اینکه او میداند...تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی!
از پی ات تند دویدم!سیب را دست دخترکم من دیدم!
غضب آلودنگاهت کردم...بر دلت بغض دوید،بغض چشمت را دید،دل و دستش لرزید...!
سیب دندان زده از دست دل افتاد به خاک!
و در آن دم فهمیدم آنچه تو دزدیدی سیب نبود،دل دردانه ی من بود که افتاد به خاک!
ناگهان رفت و هنوز سالهاست که در چشم من آرام آرام هجر تلخ دل و دلدار تکرار کنان میدهدآزارم...!
چهره ی زرد و حزین دختر من هردم میدهد دشنانم....کاش آن روز در آن باغ نبودم هرگز!!!
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم :
**… که خدای عالم ز چه رو در همه ی باغچه ها سیب نکاشت …**
او به تو خندید و تو نمیدانستی!
اینکه او میداند...تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی!
از پی ات تند دویدم!سیب را دست دخترکم من دیدم!
غضب آلودنگاهت کردم...بر دلت بغض دوید،بغض چشمت را دید،دل و دستش لرزید...!
سیب دندان زده از دست دل افتاد به خاک!
و در آن دم فهمیدم آنچه تو دزدیدی سیب نبود،دل دردانه ی من بود که افتاد به خاک!
ناگهان رفت و هنوز سالهاست که در چشم من آرام آرام هجر تلخ دل و دلدار تکرار کنان میدهدآزارم...!
چهره ی زرد و حزین دختر من هردم میدهد دشنانم....کاش آن روز در آن باغ نبودم هرگز!!!
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم :
**… که خدای عالم ز چه رو در همه ی باغچه ها سیب نکاشت …**
- ۶۵۷
- ۱۵ آبان ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط