{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

و به تو خندید و تو نمی دانستی

و به تو خندید و تو نمی دانستی
این که او می داند
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
از پی ات تند دویدم
سیب را دست دخترکم من دیدم
غضبآلود نگاهت کردم
بر دلت بغض دوید
بغض ِ چشمت را دید
دل و دستش لرزید
سیب دندان زده از دست ِ دل افتاد به خاک
و در آن دم فهمیدم
آنچه تو دزدیدی سیب نبود
دل ِ دُردانه من بود که افتاد به خاک
ناگهان رفت و هنوز
سال هاست که در چشم من آرام آرام
هجر تلخ دل و دلدار تکرار کنان
می دهد آزارم
چهره زرد و حزین ِ دختر ِ من هر دم
می دهد دشنامم
کاش آنروز در آن باغ نبودم هرگز
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که خدای عالم
ز چه رو در همه باغچه ها سیب نکاشت؟
دیدگاه ها (۱)

خنده باید زد به ریش روزگارورنه دیر یا زود پیرت می کند سنگ اگ...

زمین پر از فرشته است .. پایین امده اند از کنارت که رد می شون...

زندگـــی زیبـاســـت چشمـی بـاز کـن گردشـــی در کوچــه باغ را...

چه قدر فاصله اینجاست بین آدمها چه قدر عاطفه تنهاست بین آدمه...

باز مرغ غزلم میل پریدن داردتا به ایوان نجف شوق رسیدن داردنمک...

🖤🥀رقیهٔ ایران... آرام قدم بگذار... ارباب حسین علیه‌السلام، د...

ای ماهِ در خون تپیده، ای ستونِ خیمه‌ی جان‌های بی‌قرار...کجای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط