رمان تاجی از سوءتفاهم
پارت 6 : اشک های پر معنی
الیانا خواست وارد بشه ولی وقتی حرف های پزشک رو شنید، متوقف شد.
پزشک با چهره ای نگران و غمگین میگفت:
«عالیجناب... وضعیت شما هر لحظه داره بدتر میشه.»
الینا با سرعت وارد شد و پرسید :
«منظورت چیه، پزشک؟»
کارل شوکه شده بود.
وقتی الیانا به کارل نگاه کرد، کارل سرش را برگرداند و یکدفعه خون بالا آورد.
پزشک به سمت کارل دوید.
الیانا از شوک در جایش خشک شده بود.
پزشک گفت :
«اعليحضرت ملکه، پادشاه وقتی میخواستند پادزهر رو به شاهزاده بدن، مقداری از سم وارد بدن ایشان شد.»
چند ثانیه بعد الیانا پرسید:
«چرا بهم نگفتی؟»
کارل حرفی نزد.
الیانا با فریاد گفت:
«با توام، چرا، چرا بهم نگفتی؟»
و همون موقع اشک های الیانا سرازیر شد.
کارل یهو الیانا رو بغل کرد.
کارل گفت:
«چیزی نیست، نگران نباش من حالم خوب میشه. به کایل بگو من خوبم.»
الیانا از پزشک خواست تا وضعیت کارل رو بگه.
پزشک گفت :
پادزهر این سم فقط در شماله اما هیچکس حاضر نیست که تا اونجا بره و تنها کسی که تا حالا به اونجا رفته و سالم برگشته اعلاحضرت پادشاهه.»
الیانا گفت :
«من به اونجا میرم.»
کارل :
_«نه هرگز، من این اجازه رو بهت نمیدم.»
الیانا :
_ «من میرم و حتما پادزهر رو میارم.»
و بعد از اتاق خارج شد.
کارل فریاد زد:
«الیانا!»
اما الیانا بدون لحظه ای درنگ به سمت شمال حرکت کرد.
چند روز بعد...
قصر شاهزاده کایل.
کایل با خدمتکارش صحبت میکرد.
_«ماری، مادرم کجا رفته؟ چرا برنمیگرده؟»
_ «شاهزاده لطفا نگران نباشین، ملکه حتما سالم برمیگردن.»
و همون لحظه صدای شیهه ی اسب بلند شد.
این الیانا بود، اون همراه با پادزهر برگشته بود.
الیانا فورا به سمت اتاق کارل رفت و پادزهر را به پزشک داد.
پزشک فورا پادزهر را داخل دهن کارل ریخت.
3 روز بعد..
سه روز گذشته بود و خبری از بهبودی کارل نبود، الیانا دائما بالای سر کارل بود.
تا اینکه انگشت های کارل تکون خوردن.
الیانا سریع متوجه حرکت انگشت های او شد و گفت :
_ «کارل!»
کارل چشم هایش را باز کرد.
کارل با صدای لرزان گفت :
«الیانا تو سالمی؟»
الیانا :
_ «احمق، تو این وضعیت چرا به جای اینکه نگران خودت باشی، نگران منی؟»
کارل خندید.
الیانا سریع کارل رو بغل کرد.
کارل هم اون رو بغل کرد.
ادامه دارد....
الیانا خواست وارد بشه ولی وقتی حرف های پزشک رو شنید، متوقف شد.
پزشک با چهره ای نگران و غمگین میگفت:
«عالیجناب... وضعیت شما هر لحظه داره بدتر میشه.»
الینا با سرعت وارد شد و پرسید :
«منظورت چیه، پزشک؟»
کارل شوکه شده بود.
وقتی الیانا به کارل نگاه کرد، کارل سرش را برگرداند و یکدفعه خون بالا آورد.
پزشک به سمت کارل دوید.
الیانا از شوک در جایش خشک شده بود.
پزشک گفت :
«اعليحضرت ملکه، پادشاه وقتی میخواستند پادزهر رو به شاهزاده بدن، مقداری از سم وارد بدن ایشان شد.»
چند ثانیه بعد الیانا پرسید:
«چرا بهم نگفتی؟»
کارل حرفی نزد.
الیانا با فریاد گفت:
«با توام، چرا، چرا بهم نگفتی؟»
و همون موقع اشک های الیانا سرازیر شد.
کارل یهو الیانا رو بغل کرد.
کارل گفت:
«چیزی نیست، نگران نباش من حالم خوب میشه. به کایل بگو من خوبم.»
الیانا از پزشک خواست تا وضعیت کارل رو بگه.
پزشک گفت :
پادزهر این سم فقط در شماله اما هیچکس حاضر نیست که تا اونجا بره و تنها کسی که تا حالا به اونجا رفته و سالم برگشته اعلاحضرت پادشاهه.»
الیانا گفت :
«من به اونجا میرم.»
کارل :
_«نه هرگز، من این اجازه رو بهت نمیدم.»
الیانا :
_ «من میرم و حتما پادزهر رو میارم.»
و بعد از اتاق خارج شد.
کارل فریاد زد:
«الیانا!»
اما الیانا بدون لحظه ای درنگ به سمت شمال حرکت کرد.
چند روز بعد...
قصر شاهزاده کایل.
کایل با خدمتکارش صحبت میکرد.
_«ماری، مادرم کجا رفته؟ چرا برنمیگرده؟»
_ «شاهزاده لطفا نگران نباشین، ملکه حتما سالم برمیگردن.»
و همون لحظه صدای شیهه ی اسب بلند شد.
این الیانا بود، اون همراه با پادزهر برگشته بود.
الیانا فورا به سمت اتاق کارل رفت و پادزهر را به پزشک داد.
پزشک فورا پادزهر را داخل دهن کارل ریخت.
3 روز بعد..
سه روز گذشته بود و خبری از بهبودی کارل نبود، الیانا دائما بالای سر کارل بود.
تا اینکه انگشت های کارل تکون خوردن.
الیانا سریع متوجه حرکت انگشت های او شد و گفت :
_ «کارل!»
کارل چشم هایش را باز کرد.
کارل با صدای لرزان گفت :
«الیانا تو سالمی؟»
الیانا :
_ «احمق، تو این وضعیت چرا به جای اینکه نگران خودت باشی، نگران منی؟»
کارل خندید.
الیانا سریع کارل رو بغل کرد.
کارل هم اون رو بغل کرد.
ادامه دارد....
- ۳.۰k
- ۱۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط