شرطا: 140 لایک 40 کامنت 40 بازنشر

#disguise
#دیسگایز

#Part_25

#Jeon_Jackson
#Jeon_Victor
#jeon_Rina


بورا نفسش را در سینه حبس کرده بود. سایه‌ی جونگکوک را دنبال کرد که با اطمینانی عجیب، از ورودیِ اصلیِ «شرکت بابل» رد شد؛ شرکتی که قرار بود مهر‌وموم شده باشد، حالا انگار در دلِ شب، نبضِ دوباره‌ای گرفته بود.

جونگکوک وارد سالن اصلی شد. دیگر آن چهره‌ی خسته‌یِ خانه خبری نبود؛ حالا با قدم‌هایی استوار و نگاهی نافذ، انگار صاحبِ تک‌تکِ آجرهایِ آن ساختمان بود. بورا از پشتِ ستونِ سنگیِ سالن، مثل یک مجسمه‌یِ یخ‌زده تماشا می‌کرد. جونگکوک رو به سه مرد که با لباس‌های رسمیِ مشکی و چهره‌هایی بی‌روح در کنارِ میزِ مدیریت ایستاده بودند، با صدایی که سردی‌اش تا استخوانِ بورا نفوذ کرد، گفت:
«بخشِ تحقیقاتِ مخفی باید تا فردا شب دوباره راه بیفته. نمی‌خوام هیچ ردپایی از اشتباهاتِ احمقانه‌ی تهیونگ باقی بمونه. ما قراره این کار رو ده برابر تمیزتر از اون‌ها انجام بدیم. اگر کسی کوچک‌ترین خطایی بکنه، خودش می‌دونه و عواقبش.»

بورا گوشی‌اش را لرزان از جیبش درآورد. دست‌هایش می‌لرزید اما چشم‌هایش باز بود. فیلم گرفت. تک‌تکِ کلمات، تک‌تکِ حرکاتِ جونگکوک که حالا رئیسِ بابلِ جدید بود؛ همه چیز را ضبط کرد. قلبِ بورا داشت زیرِ قفسه‌ی سینه‌اش تکه‌تکه می‌شد. او با کی زندگی می‌کرد؟ با یک قهرمان یا یک هیولایِ جدید که از خاکسترهایِ هیولایِ قبلی متولد شده بود؟

***

روز بعد، همه چیز مثل یک کابوسِ دنباله‌دار بود. بورا سرِ میزِ صبحانه نشست. جونگکوک مثل همیشه قهوه‌اش را می‌خورد، با همان لبخندِ آرام و مهربانش.
جونگکوک پرسید: «بورا؟ خوبی؟ دیشب خیلی دیر خوابیدی، انگار یه‌کم پریشونی.»

بورا آب دهانش را قورت داد، لبخندِ تصنعی‌اش را روی لب نشاند و گفت: «خوبم جونگکوک... فقط درگیرِ یه پرونده‌ی قدیمی‌ام، ذهنم رو بهم ریخته.»
جونگکوک خیره شد به چشمانش، سکوتی کوتاه کرد و گفت: «پرونده‌ها همیشه هستن، مهم اینه که نذاری غرقشون کنن. زودتر تمومش کن، می‌خوام امشب یه شام عالی دوتایی بخوریم.»

بورا نتوانست بیشتر طاقت بیاورد. بلافاصله بعد از رفتنِ او، مستقیم به دفترِ پدرِ امیلی رفت. نفس‌نفس‌زنان گوشی را روی میز کوبید. «ببینید... فقط ببینید!»

پدرِ امیلی با چشمانی تنگ‌شده فیلم را تماشا کرد. سکوتِ سنگینی اتاق را پر کرد. هر ثانیه که می‌گذشت، چهره‌ی پدرِ امیلی تیره و تارتر می‌شد. وقتی فیلم تمام شد، او سرش را بلند کرد. نگاهش دیگر آن نگاهِ آشنایِ همیشگی نبود.

پدر امیلی با صدایی که از تهِ چاه می‌آمد، گفت: «بورا... تو نمی‌دونی این فیلم یعنی چی. مسئله فقط جونگکوک نیست.»
او بلند شد، درِ دفتر را قفل کرد و به سمتِ گاوصندوقِ دیواری‌اش رفت. پوشه‌ای را بیرون کشید که رویش با جوهر قرمز نوشته شده بود: **«محرمانه - عملیاتِ بازگشت»**.

پدر امیلی با صدایی لرزان ادامه داد: «جونگکوک رئیسِ بابل نشده... اون داره از طرفِ کسانی دستور می‌گیره که حتی از تهیونگ هم قدرتمندترن. بورا، ما فکر می‌کردیم پرونده‌ی بابل رو بستیم، اما در واقع... ما فقط راه رو برایِ آدم‌هایِ خطرناک‌تری باز کردیم که جونگکوک مهره‌یِ اصلیِ اون‌هاست. اگه این فیلم به دستِ کسی برسه، نه تنها جونگکوک، بلکه تو هم...»

در همان لحظه، صدایِ تق‌تقِ آرامی به درِ دفتر خورد. هر دو با وحشت به در خیره شدند. صدایِ گرم و آشنایِ جونگکوک از پشتِ در بلند شد: «بورا؟ عزیزم؟ اینجایی؟ دیدم ماشینت اینجاست، گفتم شاید پیشِ پدرِ امیلی باشی... نگران شدم.»

بورا رنگش مثل گچِ دیوار سفید شد. پدر امیلی با حرکتی سریع، اسلحه کوچکی را از زیر میز برداشت و به دست بورا داد.
پدر امیلی با صدایی درِگوشی گفت: «بورا، اگه در رو باز کنی و اون متوجه بشه که چی دیدی... دیگه راه برگشتی نیست. اون دیگه اون جونگکوکی که می‌شناختی نیست.»

بورا دستش روی دستگیره بود، اشک در چشمانش حلقه زده بود. جونگکوک دوباره صدا زد: «بورا؟ چیزی شده؟ چرا جواب نمی‌دی؟»

ناگهان....
دیدگاه ها (۸۸)

🍷 شراب قرمزقسمت پنجم: اتاق شرقیرینا به درِ بسته‌ی اتاق شرقی ...

🖤 مافیای منقسمت هفتم | یک دستور عجیبات با پرونده وارد دفتر ج...

پارت 3داخل اتاق خوابشون بودن که صدای زنگ گوشی امیلی امدامیلی...

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🍒🖤پارت ۱۹: انفجارِ حقیقت در اتاقِ ف...

**پارت ۲۲**سالنِ بزرگ و تاریک، پر از دودِ سیگارهای برگ و بوی...

پارت۸(کاتسوکی با حرص از روی تخت بلند شد و چند بار طولِ اتاقش...

~🐰🖤 آپدیت | جونگکوک روی جلد Harper’s BAZAAR Malaysia ✨جونگکو...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟔ویدئو شروع شد.تصویر تاریک بود؛ انگار د...

𝑴𝒂𝒇𝒊𝒂 𝑴𝒊𝒏𝒆Part 5صبح روز بعدآرین زودتر از بقیه بیدار شده بود ...

پارت ۱۳: گروگان‌گیریِ صبحانهسکوتِ سر میز به حدِ خفه‌کننده‌ای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط