🖤 مافیای من
🖤 مافیای من
قسمت هفتم | یک دستور عجیب
ات با پرونده وارد دفتر جونگکوک شد.
— گفتید بیام؟
جونگکوک پشت میز نشسته بود و مشغول امضای چند برگه بود.
حتی سرش را بالا نیاورد.
— در رو ببند.
ات در را بست و روبهرویش نشست.
چند ثانیه گذشت.
جونگکوک برگهی آخر را امضا کرد و بالاخره نگاهش را به ات دوخت.
— از امروز، پروندههای مالی پروژهی «آرتمیس» دست توئه.
ات با تعجب گفت:
— من؟
— بله.
— چرا؟
— چون بررسی قبلی رو درست انجام دادی.
ات کمی مکث کرد.
— ولی این پروژه خیلی بزرگه.
— میدونم.
— و اگر اشتباه کنم؟
جونگکوک بدون کوچکترین تغییری در چهرهاش گفت:
— مسئولیتش با توئه.
ات چشمهایش را ریز کرد.
— خیلی دلگرمکننده بود.
جونگکوک دوباره مشغول کارش شد.
— قرار نبود دلگرمت کنم.
ات زیر لب گفت:
— مشخصه.
جونگکوک سرش را بالا آورد.
— چیزی گفتی؟
— نه.
— خوبه.
ات پرونده را برداشت، اما قبل از اینکه بلند شود، متوجه یک نکته شد.
— صبر کنید.
جونگکوک نگاهش کرد.
— چی؟
ات یکی از صفحات را جلو آورد.
— این امضا.
جونگکوک به صفحه نگاه کرد.
— چی شده؟
— این امضا با امضای قبلی فرق داره.
چند ثانیه سکوت.
جونگکوک پرونده را از دستش گرفت.
چشمهایش برای لحظهای سردتر شدند.
— این صفحه رو از کجا آوردی؟
— داخل پرونده بود.
— کسی بهت داده؟
— نه.
— مطمئنی؟
ات اخم کرد.
— بله. چرا؟
جونگکوک از جایش بلند شد.
— از این لحظه، هیچکس جز من حق نداره این پرونده رو ببینه.
ات با تعجب گفت:
— حتی همکارای بخش مالی؟
— مخصوصاً اونها.
ات پرسید:
— چرا؟
جونگکوک به سمت پنجره رفت.
— چون یکی داخل شرکت داره اطلاعات محرمانه رو بیرون میفرسته.
ات آرام گفت:
— همون خائنه؟
— بله.
— و فکر میکنید این امضا مربوط به اونه؟
جونگکوک جواب نداد.
ات چند لحظه فکر کرد.
— پس به من اعتماد کردید؟
جونگکوک برگشت.
— نه.
ات متعجب شد.
— نه؟
— به دقتت اعتماد کردم.
ات کمی مکث کرد.
— فرقش چیه؟
جونگکوک سرد جواب داد:
— اعتماد به آدمها اشتباهه. اعتماد به نتیجهی کارشون نه.
ات لبخند کجی زد.
— چه فلسفهی تاریکی.
جونگکوک بیتفاوت گفت:
— من اهل فلسفه نیستم.
ات خندید.
— اینو قبول دارم.
جونگکوک دوباره پشت میز نشست.
— برو.
ات به سمت در رفت.
دستش روی دستگیره بود که صدای جونگکوک را شنید:
— ات.
— بله؟
— امشب دیرتر از شرکت خارج نشو.
ات برگشت.
— چرا؟
— دستور کاریه.
ات اخم کرد.
— باز هم دستور؟
جونگکوک نگاهش کرد.
— بله.
— ولی من گفتم بیرون از شرکت...
— میدونم.
— پس؟
جونگکوک خیلی خشک گفت:
— این بار به خاطر امنیت خودته.
ات چند ثانیه ساکت ماند.
بعد گفت:
— باشه.
جونگکوک دوباره مشغول کار شد.
ات از دفتر خارج شد.
اما پشت در، چند ثانیه ایستاد.
چیزی در رفتار جونگکوک عجیب بود.
او همچنان سرد و خشک بود.
هیچ لبخندی.
هیچ مهربانیای.
هیچ توضیح اضافهای.
اما با وجود تمام آن سردی...
جونگکوک داشت از او محافظت میکرد.
و ات هنوز نمیدانست چرا.
اگه خوشتون میاد بگید ادامه بدم🤒
اگه نه دیگه ادامه نمیدم🗿
حمایت کمه ولی بازم میزارم
قسمت هفتم | یک دستور عجیب
ات با پرونده وارد دفتر جونگکوک شد.
— گفتید بیام؟
جونگکوک پشت میز نشسته بود و مشغول امضای چند برگه بود.
حتی سرش را بالا نیاورد.
— در رو ببند.
ات در را بست و روبهرویش نشست.
چند ثانیه گذشت.
جونگکوک برگهی آخر را امضا کرد و بالاخره نگاهش را به ات دوخت.
— از امروز، پروندههای مالی پروژهی «آرتمیس» دست توئه.
ات با تعجب گفت:
— من؟
— بله.
— چرا؟
— چون بررسی قبلی رو درست انجام دادی.
ات کمی مکث کرد.
— ولی این پروژه خیلی بزرگه.
— میدونم.
— و اگر اشتباه کنم؟
جونگکوک بدون کوچکترین تغییری در چهرهاش گفت:
— مسئولیتش با توئه.
ات چشمهایش را ریز کرد.
— خیلی دلگرمکننده بود.
جونگکوک دوباره مشغول کارش شد.
— قرار نبود دلگرمت کنم.
ات زیر لب گفت:
— مشخصه.
جونگکوک سرش را بالا آورد.
— چیزی گفتی؟
— نه.
— خوبه.
ات پرونده را برداشت، اما قبل از اینکه بلند شود، متوجه یک نکته شد.
— صبر کنید.
جونگکوک نگاهش کرد.
— چی؟
ات یکی از صفحات را جلو آورد.
— این امضا.
جونگکوک به صفحه نگاه کرد.
— چی شده؟
— این امضا با امضای قبلی فرق داره.
چند ثانیه سکوت.
جونگکوک پرونده را از دستش گرفت.
چشمهایش برای لحظهای سردتر شدند.
— این صفحه رو از کجا آوردی؟
— داخل پرونده بود.
— کسی بهت داده؟
— نه.
— مطمئنی؟
ات اخم کرد.
— بله. چرا؟
جونگکوک از جایش بلند شد.
— از این لحظه، هیچکس جز من حق نداره این پرونده رو ببینه.
ات با تعجب گفت:
— حتی همکارای بخش مالی؟
— مخصوصاً اونها.
ات پرسید:
— چرا؟
جونگکوک به سمت پنجره رفت.
— چون یکی داخل شرکت داره اطلاعات محرمانه رو بیرون میفرسته.
ات آرام گفت:
— همون خائنه؟
— بله.
— و فکر میکنید این امضا مربوط به اونه؟
جونگکوک جواب نداد.
ات چند لحظه فکر کرد.
— پس به من اعتماد کردید؟
جونگکوک برگشت.
— نه.
ات متعجب شد.
— نه؟
— به دقتت اعتماد کردم.
ات کمی مکث کرد.
— فرقش چیه؟
جونگکوک سرد جواب داد:
— اعتماد به آدمها اشتباهه. اعتماد به نتیجهی کارشون نه.
ات لبخند کجی زد.
— چه فلسفهی تاریکی.
جونگکوک بیتفاوت گفت:
— من اهل فلسفه نیستم.
ات خندید.
— اینو قبول دارم.
جونگکوک دوباره پشت میز نشست.
— برو.
ات به سمت در رفت.
دستش روی دستگیره بود که صدای جونگکوک را شنید:
— ات.
— بله؟
— امشب دیرتر از شرکت خارج نشو.
ات برگشت.
— چرا؟
— دستور کاریه.
ات اخم کرد.
— باز هم دستور؟
جونگکوک نگاهش کرد.
— بله.
— ولی من گفتم بیرون از شرکت...
— میدونم.
— پس؟
جونگکوک خیلی خشک گفت:
— این بار به خاطر امنیت خودته.
ات چند ثانیه ساکت ماند.
بعد گفت:
— باشه.
جونگکوک دوباره مشغول کار شد.
ات از دفتر خارج شد.
اما پشت در، چند ثانیه ایستاد.
چیزی در رفتار جونگکوک عجیب بود.
او همچنان سرد و خشک بود.
هیچ لبخندی.
هیچ مهربانیای.
هیچ توضیح اضافهای.
اما با وجود تمام آن سردی...
جونگکوک داشت از او محافظت میکرد.
و ات هنوز نمیدانست چرا.
اگه خوشتون میاد بگید ادامه بدم🤒
اگه نه دیگه ادامه نمیدم🗿
حمایت کمه ولی بازم میزارم
- ۷۰
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط