🇮🇷🇮🇷🇮🇷

🇮🇷🇮🇷🇮🇷
حوالی ظهر بود، گرما بیداد می کرد، دشمن که از ارتفاعات قلاویزان رانده شده بود با تمام قوا سعی در باز پس گیری ارتفاعات داشت، هیچ خبری از تدارکات نبود،بچه ها تشنه بودند. دوربینم را برداشتم و به قصد روحیه دادن و گرفتن عکس در مسیر خاکریز حرکت کردم،نمی دانم برای چند دقیقه چه شد که عراقیها جهنمی به پا کردند و آنچنان آتشی روی ما ریختند که مدتی درازکش روی زمین ماندم،از موج انفجارها کمی گیج بودم. در همین زمان نگاهم به صورت نوجوانی افتاد که صورتش از برخورد خمپاره به نزدیکیش سیاه شده بود و ترکشهای آن تمامی صورتش را گرفته بود . بی اختیار دوربینم را بالا آوردم و عکسی از او گرفتم، جلو رفتم ، صدای زمزمه اش را می شنیدم ، به آرامی می گفت :
“آقا اومدم. حسین جان اومدم. ”
وقتی به او رسیدم دیگر رمقی برایش باقی نمانده بود و به زمین افتاد. او را به آرامی بغل کردم ،
و به او گفتم :عزیزم ، فدات بشم ، چیزی نیست، حالا اشک هایم با خونهای زلال او در هم آمیخته شده بود، دیگر نجوا نمی کرد و به آسمان چشم دوخته بود. امدادگر آمد ، اما ، لحظه ای بعد گفت: “کاری از دستم بر نمی یاد، شهید شده" راوى؛ مسعود شجاعى طباطبايى عكاس دفاع مقدس
دیدگاه ها (۱)

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی میخواد بره سربازی ...⛓️‍💥💚 ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓...

Pat:2اسم: عاشق چشماش شدمیه لحظه احساس کردم خیلی خوشتیپه. وای...

𝖕𝖆𝖗𝖙12سوهو همان شب دوباره سراغش آمد.مارال در اتاقش بود. داشت...

Enemys Embrsce [ part ۳۵ ]

انتقام در لباس عشق:)پارت 1(ویو جونگ کوک)(فلش‌بک به پنج سال آ...

Part8یه لگد محکم به دستگاه بچه سازیش زدم از درد افتاد زمین ا...

پارت ۳۸

اتاقی که وجود نداشت (part2)ا/ت تا صبح نخوابید.هر بار که چشم‌...

dark life = 46ساعت بعد، ات جرأت کرد. آروم به سمت دفتر تهیونگ...

چند پارتی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط