{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بیمارستان پر از مجروح بود.

بیمارستان پر از مجروح بود.
حال یکیشون خیلی بد بود.
رگ هاش پاره پاره شده بود و خونریزی شدیدی داشت.
دکتر اشاره کرد که چادرمو در بیارم راحت تر بتونم مجروح رو جابه جا کنم.
مجروح به من نگاه کرد؛کمی ازش فاصله گرفتم تا چادرمو از سرم در آرم.
احساس کردم که چادرم یه جایی گیر کرده.
دیدم چادرم تو مشت اون مجروحه.انگار میخواست چیزی بهم بگه.
سرمو نزدیک لباش بردم.به سختی و بریده بریده گفت: من دارم میرم تا تو چادرتو در نیاری.ما برای این چادر داریم می ریم.
نگاش که کردم هنوز چادرم تو مشتش بود که شهید شد.
دیدگاه ها (۲۱)

آقو ما یه بار تو یکی از زندان های آمریکا بودیم… یه پسرو هم ا...

العبد محمد تقی بهجت: وقتی ایشان (مقام معظم رهبری) برای رهبری...

آیت الله حق شناس(ره): برخی می پرسند:" اعلم کیست"؟ بنده می گو...

نتانیاهو: به هرسو مینگرم خمینی و خامنه ای را می بینم که پشت ...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 190♡⁠。⁠)⁩فقط هم...

چند پارتی جیمین.وقتی بهت خیانت کرد... چشمامو باز کردم،با سقف...

〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜قـفـس طـلـایـیpart_16ویو میراچند ثانیه فقط ...

TEN YEARS OLD LOVE ⁶

𓂃 ࣪˖ ִֶָ ˖ وقتی هم منشیش بودی و هم زنش...💜🪻🪽╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟖کوک بو...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی از سربازی برمیگرده ...⛓️‍💥☘️ ╰┈➤ 𝑷...

رمان دخت من

KIM V

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط