part62
ا/ت: تو حق نداری به من تهمت بزنی من همه ی رویاهامون من خراب نکردم
کوک: منم نکردم من میگم اون بچه بچه ی من نیست اصلا بیا باهم باشیم اگه فهمیدی اون بچه ی منه بعد ازم جداشو
ا/ت: مسخرست
کوک: ا/ت
ا/ت: هیچی نگو
گوشیو قطع کردم و بلاکش کردم
قیچی برداشتم و لباس عروسمو به قسمت های ریز و ریز و ریز تبدیل کردم
یک هفته بعد
فرودگاه
ا/ت: داداش نگران نباشید من دیگه میرم
جینسو: مراقب خودت باش بهمون زنگ بزن
ا/ت: حتما خدافظ
مینسو: خدافظ
یک ساعت بعد
مینسو
رسیدیم خونه
خواستیم بریم داخل
کوک: مینسو مینسو
مینسو: بله
کوک: میخوام با ا/ت حرف بزنم
جینسو: برو دیر اومدی
کوک: یعنی چی؟
جینسو: ا/ت رفت
کوک: کجا؟
جینسو: امریکا
کوک:چی؟
جینسو: اره رفته الانم برنمیگرده یک سال دیگه دو سال دیگه گفتم بره فعلا برنگرده
کوک: یعنی چی؟ کجای امریکا میرم دنبالش
مینسو: ما او رو فرستادیم که از فکر تو در بیاد تو میخوای بری دنبالش؟
کوک:چرا گذاشتید بره
مینسو: رابطه تو ا/ت تموم شده و دیگه فکر کن ا/ت ای وجود نداره
جینسو: جونگکوک نگام کن فعلا چیزی بهت نمیگم ولی اگه بفهمم اون بچه تو زندت نمیزارم فکر کردی با ا/ت هستی و خیانت میکنی ماهم میگیم وایی چه جالب
کوک: باشه خودم خودمو میکشم ا/ت حتی اجازه نداد براش توضیح بدم من از خودم مطمئنم
مینسو: مشکل داری نمیتونی بچه داری شی؟
کوک: نهه مشکلی ندارم من با هانا هیچ رابطه ای نداشتم تا حالا نمیخوام درمورد همچین چیزایی حرف بزنم ولی اینو میگم که بدونید
مینسو: فکر نکنم چون ا/ت یه چیزو میدونست نگفت
کوک: ا/ت اشتباه فهمیده نمیتونستم براش درست توضیح بدم مدرکی نداشتم
مینسو: ا/ت اخر هفته خیلی ناراحت بود انگار دیوونه شده بود لباس عروسشو پوشیده بود و منتظرت بود
بیای بعد یکم باهاش حرف زدیم ناراحت شد رفت لباسشو پاره کرد خیلی عصبانی ناراحت بود
کوک: شما میتونستید باهاش حرف بزنید
جینسو: نمیتونستیم ا/ت روزای اول مثل یه جسم بدون روح بود به یه جا زل زده بود غذا هم نمیخورد
یه شب اومد خونه تا ده تا شیشه سوجو خورده و به جز این مجبور میشد یه غذایی بخوره اصلا بهش نگاه نمیکرد یه جا زل زده بود میخورد براش مهم نبود نصف غذاش لباسشو کثیف میکرد احساس نداشت دیگه جای گریه کردن نداشت تو این هفته هم دیوونه شد بود تورو کنار خودش تصور میکرد بهترین انتخاب برای ا/ت خارج رفتن بود هیچوقت فکر نمیکردم جدایی بتونه همچین کارایی کنه ا/ت خیلی بهت وابسته شده بود و تو که خودت میدونی هاناهم دوست صمیمیش بوده براش خیلی سخت بوده
کوک: اگه ا/ت بفهمه که اون بچه ی من نیست دوباره برمیگرده
مینسو: درسته دوست داره ولی ا/ت نمیبخشه حواست به خودت باشه ممکنه انتقام هم بگیره پس دیگه ا/ت فراموش کن
کوک: نمیتونم
#فیک
#سناریو
کوک: منم نکردم من میگم اون بچه بچه ی من نیست اصلا بیا باهم باشیم اگه فهمیدی اون بچه ی منه بعد ازم جداشو
ا/ت: مسخرست
کوک: ا/ت
ا/ت: هیچی نگو
گوشیو قطع کردم و بلاکش کردم
قیچی برداشتم و لباس عروسمو به قسمت های ریز و ریز و ریز تبدیل کردم
یک هفته بعد
فرودگاه
ا/ت: داداش نگران نباشید من دیگه میرم
جینسو: مراقب خودت باش بهمون زنگ بزن
ا/ت: حتما خدافظ
مینسو: خدافظ
یک ساعت بعد
مینسو
رسیدیم خونه
خواستیم بریم داخل
کوک: مینسو مینسو
مینسو: بله
کوک: میخوام با ا/ت حرف بزنم
جینسو: برو دیر اومدی
کوک: یعنی چی؟
جینسو: ا/ت رفت
کوک: کجا؟
جینسو: امریکا
کوک:چی؟
جینسو: اره رفته الانم برنمیگرده یک سال دیگه دو سال دیگه گفتم بره فعلا برنگرده
کوک: یعنی چی؟ کجای امریکا میرم دنبالش
مینسو: ما او رو فرستادیم که از فکر تو در بیاد تو میخوای بری دنبالش؟
کوک:چرا گذاشتید بره
مینسو: رابطه تو ا/ت تموم شده و دیگه فکر کن ا/ت ای وجود نداره
جینسو: جونگکوک نگام کن فعلا چیزی بهت نمیگم ولی اگه بفهمم اون بچه تو زندت نمیزارم فکر کردی با ا/ت هستی و خیانت میکنی ماهم میگیم وایی چه جالب
کوک: باشه خودم خودمو میکشم ا/ت حتی اجازه نداد براش توضیح بدم من از خودم مطمئنم
مینسو: مشکل داری نمیتونی بچه داری شی؟
کوک: نهه مشکلی ندارم من با هانا هیچ رابطه ای نداشتم تا حالا نمیخوام درمورد همچین چیزایی حرف بزنم ولی اینو میگم که بدونید
مینسو: فکر نکنم چون ا/ت یه چیزو میدونست نگفت
کوک: ا/ت اشتباه فهمیده نمیتونستم براش درست توضیح بدم مدرکی نداشتم
مینسو: ا/ت اخر هفته خیلی ناراحت بود انگار دیوونه شده بود لباس عروسشو پوشیده بود و منتظرت بود
بیای بعد یکم باهاش حرف زدیم ناراحت شد رفت لباسشو پاره کرد خیلی عصبانی ناراحت بود
کوک: شما میتونستید باهاش حرف بزنید
جینسو: نمیتونستیم ا/ت روزای اول مثل یه جسم بدون روح بود به یه جا زل زده بود غذا هم نمیخورد
یه شب اومد خونه تا ده تا شیشه سوجو خورده و به جز این مجبور میشد یه غذایی بخوره اصلا بهش نگاه نمیکرد یه جا زل زده بود میخورد براش مهم نبود نصف غذاش لباسشو کثیف میکرد احساس نداشت دیگه جای گریه کردن نداشت تو این هفته هم دیوونه شد بود تورو کنار خودش تصور میکرد بهترین انتخاب برای ا/ت خارج رفتن بود هیچوقت فکر نمیکردم جدایی بتونه همچین کارایی کنه ا/ت خیلی بهت وابسته شده بود و تو که خودت میدونی هاناهم دوست صمیمیش بوده براش خیلی سخت بوده
کوک: اگه ا/ت بفهمه که اون بچه ی من نیست دوباره برمیگرده
مینسو: درسته دوست داره ولی ا/ت نمیبخشه حواست به خودت باشه ممکنه انتقام هم بگیره پس دیگه ا/ت فراموش کن
کوک: نمیتونم
#فیک
#سناریو
- ۷۱.۳k
- ۲۵ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط