Part 18
پزشک بعد از تزریق یه آرامبخش به سِرم، پشت میزش نشست و مشغول نوشتن شد..
? گفتین از دیشب حالش بد شده؟
♡ بله، امروز صبح جسدشو کف اتاق پیدا کردم!😂
یوکی با وجود بی جونیش، یه لگد نثارش کرد
مییون بازوشو گرفت و نالید:
♡ آخخ... آقای دکتر میبینین؟! حتی توی لحظات آخر عمرشم وحشیه🗿
پزشک سعی کرد خندهش رو کنترل کنه و به نوشتن ادامه داد..
? سوزش گلو و بینی، سردرد، سرگیجه و بدن درد... فعلاً باید استراحت کنه، اگه هم تونست امشب مرخص میشه و داروهاشو طبق دستور مصرف کنه.. یه آمپول هم...
یوکی با شنیدن کلمه آمپول، با تمام توانش جیغ بی صدایی کشید..
مییون سریع پرید وسط حرف پزشک..
♡ آقای دکتر، این از آمپول میترسه! لطفاً با خط درشت بنویسین که یادش نره😂
پزشک این بار نتونست جلوی خندهش رو بگیره و خنده کوتاهی کرد..
? امیدوارم تا ابد همینقدر با هم صمیمی بمونین😅
♡ نه بابا آقای دکتر، کی اینو تحمل میکنه آخه🗿
لگد دوم!
♡ آآآییی! آقای دکتر، منم فکر کنم به درمان احتیاج دارم! اشتباهی به جای تیمارستان آوردیمش مطب😭
پزشک سرشو انداخت پایین، درحالیکه شونه هاش از خنده میلرزید..
نسخه رو روی میز گذاشت..
? اینم نسخهتون. من دیگه برم به مریض بعدی برسم!
و قبل از اینکه خندهش بلند بشه، از اتاق خارج شد..
یوکی با حرص کاغذ و خودکاری برداشت و نوشت:
«میکشمت مییوووون!!! آبرومو بردیییی!»
♡ آخییی! صدات در نمیاد عزیزم؟!🥹😂
دوباره نوشت:
«زر نزن بابا! گوشیمو بده ببینم»
مییون گوشی رو از کیفش درآورد و با فاصله جلوش گرفت..
♡ بفرمااا !😂
یوکی هرچی دستشو دراز کرد، نتونست بگیرتش
دوباره نوشت:
«بده دیگه یزیددد🤬»
مییون گوشی رو یه ذره جلوتر آورد..
♡ الان دیگه میتونی بگیریش!🤣
ولی باز فقط نوک انگشتای یوکی بهش رسید!
دختر با حرص شروع کرد به نوشتن که مییون با دیدن فشار خودکار روی کاغذ، یه قدم با همون صندلی عقب رفت..
♡ یواش داداش! داری کاغذو میکُشی!😶😂
یوکی کاغذ رو جلوی صورتش گرفت:
«بده مننن! الان کیم سر به تنم نمیذاره!»
♡ آهااا! رئیس ژودابت منتظرته؟!🤣
لگد سوم!
♡ آیییی! یوکییی! درد داره هااا !😭
یوکی فقط دستشو به سمت گوشی دراز کرد..
مییون بلاخره پوکر فیس گوشی رو کف دستش گذاشت..
♡ اوفف بگیر!
یوکی با تمام سرعتی که بدن بی جونش اجازه میداد، قفل گوشی رو باز کرد و وارد پیوی تهیونگ شد..
+ سلتم افای گیم مم انروز...
چند لحظه به پیام نگاه کرد و با حرص پاکش کرد..
♡ میخوای من برات بنویسم؟😂
یوکی یه چشم غره مرگبار تحویلش داد..
♡ فهمیدم! ✋🙂
بلاخره پیامش رو نوشت و فرستاد..
꧁꧂
تهیونگ توی دفترش نشسته بود..
به صندلیش تکیه داده بود و پاهاشو روی میز گذاشته بود و مشغول بررسی پروژه های کارمندها بود که صدای پیام گوشیش بلند شد..
با دیدن اسم فرستنده، سریع پیام رو باز کرد..
«سلام آقای کیم! امروز شدیداً مریض شدم و حالم خوب نیست. ببخشید که نتونستم زودتر اطلاع بدم، شاید فردا هم نتونم بیام. روز خوبی داشته باشین!»
تهیونگ گوشی رو پایین آورد و زیر لب گفت:
_ آخرم مریض شدی کله شق؟! آخه من چیکار کنم از دستت...
نگاهش برای لحظه ای به در دفتر افتاد و یاد روزی افتاد که یوکی به خاطر تاخیری با سر اومد تو در و جلوی پاش پخش زمین شده بود..
گوشه لبش ناخودآگاه بالا رفت..
اما خیلی زود سعی کرد حالت صورتش رو عادی کنه و دوباره مشغول کارش شد..
_ عجب دختر دردسر سازی...
꧁꧂
☆ میتونم بیام تو؟
× بیا..
سوجین وارد دفتر شد و پروژه هاشو روی میز گذاشت..
☆ سلام جناب جئون! پروژه هام تموم شده، همینجا بذارم؟
بدون اینکه سرشو از روی کتاب بلند کنه، سر تکون داد..
× اومم..
☆ بسیار خب، من دیگه رفتم!
همین که خواست از دفتر خارج بشه صدای جئون متوقفش کرد..
× یه لحظه وایسا!
☆ بله؟!
× یوکی.. امروز نیومده؟
همون لحظه صدتا سوال توی ذهن سوجین ردیف شد..
☆ خب... چرا میپرسین؟!
× آره یا نه؟
☆ ام... نه!
× چیزیش شده؟
سوجین با شک بهش خیره شد..
☆ ببینم... از کی تا حالا یوکی از کارمندای شما شده که ما خبر نداریم؟😂
جئون بلاخره سرشو بلند کرد..
× هه هه، خندیدیم!🗿 فقط دیدم امروز شرکت برای اولین بار ساکته، خواستم بدونم چی شده که اون دختره یه جا بند شده!
سوجین لبخند مرموزی زد و سرشو تکون داد..
☆ آهااا... آهااا!
× چیههه؟!
☆ هیچی، هیچی! فقط جالبه که سکوت شرکت انقدر براتون مهم شده!😂
× خیلی خب، برو بیرون!
سوجین درحالیکه سعی میکرد خندهش رو کنترل کنه، به سمت در رفت..
× خانوم سوجین! گفتم برو بیرون!😐
☆ چشم، جناب مدیر!😂
در بسته شد و جونگ کوک دوباره به کتابش نگاه کرد...
اما چند ثانیه بعد، کتاب رو بست و به صندلی تکیه داد..
× زودتر خوب شو دیگه، شرکت حوصله سر بر شده...
و خودش هم نفهمید چرا بعد از گفتن این جمله، لبخند کوچیکی روی لبش نشست...
? گفتین از دیشب حالش بد شده؟
♡ بله، امروز صبح جسدشو کف اتاق پیدا کردم!😂
یوکی با وجود بی جونیش، یه لگد نثارش کرد
مییون بازوشو گرفت و نالید:
♡ آخخ... آقای دکتر میبینین؟! حتی توی لحظات آخر عمرشم وحشیه🗿
پزشک سعی کرد خندهش رو کنترل کنه و به نوشتن ادامه داد..
? سوزش گلو و بینی، سردرد، سرگیجه و بدن درد... فعلاً باید استراحت کنه، اگه هم تونست امشب مرخص میشه و داروهاشو طبق دستور مصرف کنه.. یه آمپول هم...
یوکی با شنیدن کلمه آمپول، با تمام توانش جیغ بی صدایی کشید..
مییون سریع پرید وسط حرف پزشک..
♡ آقای دکتر، این از آمپول میترسه! لطفاً با خط درشت بنویسین که یادش نره😂
پزشک این بار نتونست جلوی خندهش رو بگیره و خنده کوتاهی کرد..
? امیدوارم تا ابد همینقدر با هم صمیمی بمونین😅
♡ نه بابا آقای دکتر، کی اینو تحمل میکنه آخه🗿
لگد دوم!
♡ آآآییی! آقای دکتر، منم فکر کنم به درمان احتیاج دارم! اشتباهی به جای تیمارستان آوردیمش مطب😭
پزشک سرشو انداخت پایین، درحالیکه شونه هاش از خنده میلرزید..
نسخه رو روی میز گذاشت..
? اینم نسخهتون. من دیگه برم به مریض بعدی برسم!
و قبل از اینکه خندهش بلند بشه، از اتاق خارج شد..
یوکی با حرص کاغذ و خودکاری برداشت و نوشت:
«میکشمت مییوووون!!! آبرومو بردیییی!»
♡ آخییی! صدات در نمیاد عزیزم؟!🥹😂
دوباره نوشت:
«زر نزن بابا! گوشیمو بده ببینم»
مییون گوشی رو از کیفش درآورد و با فاصله جلوش گرفت..
♡ بفرمااا !😂
یوکی هرچی دستشو دراز کرد، نتونست بگیرتش
دوباره نوشت:
«بده دیگه یزیددد🤬»
مییون گوشی رو یه ذره جلوتر آورد..
♡ الان دیگه میتونی بگیریش!🤣
ولی باز فقط نوک انگشتای یوکی بهش رسید!
دختر با حرص شروع کرد به نوشتن که مییون با دیدن فشار خودکار روی کاغذ، یه قدم با همون صندلی عقب رفت..
♡ یواش داداش! داری کاغذو میکُشی!😶😂
یوکی کاغذ رو جلوی صورتش گرفت:
«بده مننن! الان کیم سر به تنم نمیذاره!»
♡ آهااا! رئیس ژودابت منتظرته؟!🤣
لگد سوم!
♡ آیییی! یوکییی! درد داره هااا !😭
یوکی فقط دستشو به سمت گوشی دراز کرد..
مییون بلاخره پوکر فیس گوشی رو کف دستش گذاشت..
♡ اوفف بگیر!
یوکی با تمام سرعتی که بدن بی جونش اجازه میداد، قفل گوشی رو باز کرد و وارد پیوی تهیونگ شد..
+ سلتم افای گیم مم انروز...
چند لحظه به پیام نگاه کرد و با حرص پاکش کرد..
♡ میخوای من برات بنویسم؟😂
یوکی یه چشم غره مرگبار تحویلش داد..
♡ فهمیدم! ✋🙂
بلاخره پیامش رو نوشت و فرستاد..
꧁꧂
تهیونگ توی دفترش نشسته بود..
به صندلیش تکیه داده بود و پاهاشو روی میز گذاشته بود و مشغول بررسی پروژه های کارمندها بود که صدای پیام گوشیش بلند شد..
با دیدن اسم فرستنده، سریع پیام رو باز کرد..
«سلام آقای کیم! امروز شدیداً مریض شدم و حالم خوب نیست. ببخشید که نتونستم زودتر اطلاع بدم، شاید فردا هم نتونم بیام. روز خوبی داشته باشین!»
تهیونگ گوشی رو پایین آورد و زیر لب گفت:
_ آخرم مریض شدی کله شق؟! آخه من چیکار کنم از دستت...
نگاهش برای لحظه ای به در دفتر افتاد و یاد روزی افتاد که یوکی به خاطر تاخیری با سر اومد تو در و جلوی پاش پخش زمین شده بود..
گوشه لبش ناخودآگاه بالا رفت..
اما خیلی زود سعی کرد حالت صورتش رو عادی کنه و دوباره مشغول کارش شد..
_ عجب دختر دردسر سازی...
꧁꧂
☆ میتونم بیام تو؟
× بیا..
سوجین وارد دفتر شد و پروژه هاشو روی میز گذاشت..
☆ سلام جناب جئون! پروژه هام تموم شده، همینجا بذارم؟
بدون اینکه سرشو از روی کتاب بلند کنه، سر تکون داد..
× اومم..
☆ بسیار خب، من دیگه رفتم!
همین که خواست از دفتر خارج بشه صدای جئون متوقفش کرد..
× یه لحظه وایسا!
☆ بله؟!
× یوکی.. امروز نیومده؟
همون لحظه صدتا سوال توی ذهن سوجین ردیف شد..
☆ خب... چرا میپرسین؟!
× آره یا نه؟
☆ ام... نه!
× چیزیش شده؟
سوجین با شک بهش خیره شد..
☆ ببینم... از کی تا حالا یوکی از کارمندای شما شده که ما خبر نداریم؟😂
جئون بلاخره سرشو بلند کرد..
× هه هه، خندیدیم!🗿 فقط دیدم امروز شرکت برای اولین بار ساکته، خواستم بدونم چی شده که اون دختره یه جا بند شده!
سوجین لبخند مرموزی زد و سرشو تکون داد..
☆ آهااا... آهااا!
× چیههه؟!
☆ هیچی، هیچی! فقط جالبه که سکوت شرکت انقدر براتون مهم شده!😂
× خیلی خب، برو بیرون!
سوجین درحالیکه سعی میکرد خندهش رو کنترل کنه، به سمت در رفت..
× خانوم سوجین! گفتم برو بیرون!😐
☆ چشم، جناب مدیر!😂
در بسته شد و جونگ کوک دوباره به کتابش نگاه کرد...
اما چند ثانیه بعد، کتاب رو بست و به صندلی تکیه داد..
× زودتر خوب شو دیگه، شرکت حوصله سر بر شده...
و خودش هم نفهمید چرا بعد از گفتن این جمله، لبخند کوچیکی روی لبش نشست...
- ۸۵
- ۰۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط