داستان
پارت 49
تمام بچه های کلاس 1A پشت در خوابگاه خود منتظر دوستان خود بودند.
همه نگران بودند. حتی کاتسوکی هم نگران بود. البته که اصلا علاقه ای به بروز دادن آن نداشت. و به همین دلیل خیلی نامحسوس وارد سالن پزیراییی خوابگاه شد. و با حالت بی خیالی. و عصبی روی مبل نشست.
همان لحظه در باز شد.
و کیریشیما، اوراراکا. اسویی وارد شدند.
همه دورشان را گرفتند. و با خوشحالی آنها را در آغوش گرفتند.که ناگهان جیرو
با صدای بلندی که همه بشنوند. پرسید.
جیرو : ایزوکو کجاست؟
توجه کاتسوکی با پرسش این سوال به سمت بچه های کلاس که همه دم در خوابگاه ایستاده بودند جلب شد.
ایزوکو آنجا نبود.
کاتسوکی ناخداگاه بلند شد. و به سمت بچه ها رفت.
کامیناری که انتظار همچین چیزی را از کاتسوکی نداشت بازویش را دور گردن او حلقه کرد و گفت.
کامیناری : میبینم باکوگو ی ماهم دل نازکه و حسابی نگرانه.
کاتسوکی در جواب فقط خفه شویی نثار کامیناری کرد.
و کامیناری که انتظار این برخورد را داشت لبخندی زد. و کمی از کاتسوکی فاصله گرفت.
اوراراکا سریع جواب داد
اوراراکا: اوه اصلا نگرانش نباشید. حسابی حالش خوبه. البته از همه ما بیشتر بستری شد. ولی الان عالیه. الان خودش میاد میبینید. الان پیش استاد ایزاوا ست. استاد گفت میخواد باهاش صحبت کنه. به خاطر همین یکم دیر تر میاد.
شوجی : صبر کنیم بیاد؟
اوراراکا : آره بابا الان میاد.
کاتسوکی که رفتار های خود حسابی عصبی شده بود. برگشت. و شروع کرد به رفتن به اتاقش.
اما همان لحظه صدای آشنایی شنید. که باعث شد تمام بدنش شروع به لرزیدن کند. بدنش میلرزید. و برای اولین بار میترسید. تا به حال چنین که الان به خود میلرزید نترسیده بود.
در همان حالت رفتن به اتاقش نرسیده به راهرو در سالن پزیراییی خوشکش زده بود.و میترسید برگردد.
ایزوکو وارد خوابگاه شد. و با مهربانی به بچه های کلاس لبخند زد.
ایزوکو: سلام
همه خشکشان زده بود. حتی یک زخم کوچک هم نداشت. و هر دو چشمش درخشان و بینا بودند. دقیقه مثل دو تیله سبز قشنگ که با یک نگاه درونش میتوانستی جنگل عظیمی را ببینی.
کامیناری: اوه داداش چه بلایی سرت اومده؟... یعنی.. خوب بلایی سرت اومده. ولی...
جیرو: کامیناری فقط یه لحظه ساکت باش.
توکویامی با حالت عجیبی نزدیک شد.
توکویامی : چطوری اینطوری شدی؟
مینتا : ایول خیلی جذاب تر از قبلت شدی. راست...
سرو بلا فاصله با نوار چسبش مینتا رو بست و مانع از حرف های اضافه او شد.
شوجی : یعنی چهره واقعیت این بود.؟
ایزوکو گیج شده بود. و نمیدونست باید دقیقا چه جوابی بدهد.
اوراراکا : تی عملیات... یجورایی قدرت دختر بچه ای که برای نجاتش رفته بودیم اینکار رو کرد... دقیقا نمیدونم کوسش چی بود.
بچه دوباره با حیرت شروع به حرف زدن کردند.
تمام بچه های کلاس 1A پشت در خوابگاه خود منتظر دوستان خود بودند.
همه نگران بودند. حتی کاتسوکی هم نگران بود. البته که اصلا علاقه ای به بروز دادن آن نداشت. و به همین دلیل خیلی نامحسوس وارد سالن پزیراییی خوابگاه شد. و با حالت بی خیالی. و عصبی روی مبل نشست.
همان لحظه در باز شد.
و کیریشیما، اوراراکا. اسویی وارد شدند.
همه دورشان را گرفتند. و با خوشحالی آنها را در آغوش گرفتند.که ناگهان جیرو
با صدای بلندی که همه بشنوند. پرسید.
جیرو : ایزوکو کجاست؟
توجه کاتسوکی با پرسش این سوال به سمت بچه های کلاس که همه دم در خوابگاه ایستاده بودند جلب شد.
ایزوکو آنجا نبود.
کاتسوکی ناخداگاه بلند شد. و به سمت بچه ها رفت.
کامیناری که انتظار همچین چیزی را از کاتسوکی نداشت بازویش را دور گردن او حلقه کرد و گفت.
کامیناری : میبینم باکوگو ی ماهم دل نازکه و حسابی نگرانه.
کاتسوکی در جواب فقط خفه شویی نثار کامیناری کرد.
و کامیناری که انتظار این برخورد را داشت لبخندی زد. و کمی از کاتسوکی فاصله گرفت.
اوراراکا سریع جواب داد
اوراراکا: اوه اصلا نگرانش نباشید. حسابی حالش خوبه. البته از همه ما بیشتر بستری شد. ولی الان عالیه. الان خودش میاد میبینید. الان پیش استاد ایزاوا ست. استاد گفت میخواد باهاش صحبت کنه. به خاطر همین یکم دیر تر میاد.
شوجی : صبر کنیم بیاد؟
اوراراکا : آره بابا الان میاد.
کاتسوکی که رفتار های خود حسابی عصبی شده بود. برگشت. و شروع کرد به رفتن به اتاقش.
اما همان لحظه صدای آشنایی شنید. که باعث شد تمام بدنش شروع به لرزیدن کند. بدنش میلرزید. و برای اولین بار میترسید. تا به حال چنین که الان به خود میلرزید نترسیده بود.
در همان حالت رفتن به اتاقش نرسیده به راهرو در سالن پزیراییی خوشکش زده بود.و میترسید برگردد.
ایزوکو وارد خوابگاه شد. و با مهربانی به بچه های کلاس لبخند زد.
ایزوکو: سلام
همه خشکشان زده بود. حتی یک زخم کوچک هم نداشت. و هر دو چشمش درخشان و بینا بودند. دقیقه مثل دو تیله سبز قشنگ که با یک نگاه درونش میتوانستی جنگل عظیمی را ببینی.
کامیناری: اوه داداش چه بلایی سرت اومده؟... یعنی.. خوب بلایی سرت اومده. ولی...
جیرو: کامیناری فقط یه لحظه ساکت باش.
توکویامی با حالت عجیبی نزدیک شد.
توکویامی : چطوری اینطوری شدی؟
مینتا : ایول خیلی جذاب تر از قبلت شدی. راست...
سرو بلا فاصله با نوار چسبش مینتا رو بست و مانع از حرف های اضافه او شد.
شوجی : یعنی چهره واقعیت این بود.؟
ایزوکو گیج شده بود. و نمیدونست باید دقیقا چه جوابی بدهد.
اوراراکا : تی عملیات... یجورایی قدرت دختر بچه ای که برای نجاتش رفته بودیم اینکار رو کرد... دقیقا نمیدونم کوسش چی بود.
بچه دوباره با حیرت شروع به حرف زدن کردند.
- ۸.۵k
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط