بریم سراغ معرفی رمان جدید و درخواستی
𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻
جانگ ا/ت: ا/ت یه دختر ۲۱ ساله روانشناسه که به خوش رفتاری و کار بلد بودنش معروفه. اون دختری با موهای فر قهوهای و بلند و قد نسبتا بلندی داشت اما برای یه دختر مناسب بود. اندام ساعت شنی که توجه پسرها رو به خودش جلب میکرد، چون اونا فقط یه منحرف بودن. ا/ت توی یه خانوادهی نه فقیر و نه پولدار به دنیا اومد، یه جورایی وضعیت مالیشان مناسب بود و ا/ت به برادر بزرگتر داره. ا/ت توی یه مرکز درمانی کار میکنه و بیمارهای زیادی برای درمان پیشش اومدن، از شهرهای مختلف، حتی از کشورهای مختلف. از جوون تا پیر. ا/ت داستان ما آدم خیلی مهربون و دلسوز و زود باوریه، بی خبر از زندگی بی رحمی که در انتظارشه.
کیم تهیونگ: تهیونگ یه مرد ۳۳ سالهی مافیا که به خشن و بی رحم بودنش معروفه. تهیونگ، مردی، قد بلند، عضلانی، جذاب، پولدار، فردی سلطه گر و وحشیه. اون به هیچکس رحم نمیکنه، نه به یه نوازد و نه به افراد مسن. این دنیا برای تهیونگ مثل یه بازیه کامیپوتریه، که فکر میکنه اگه اون بازی رو ببازه، میتونه از اول بازیش کنه، هر چند اون هیچوقت بازنده نیست و برنده هست. اون فکر میکنه میتونه هر چیزی توی این دنیا رو با پول بخره یا هر چیزی رو میتونه به دست بیاره. هر چیزی رو. اون سادیسم داره، سادیسمی که اگه به سراغش بیاد حتی دیگه به عشقش یا به افراد مهم زندگیش هم رحم نمیکنه، چه برسه به افراد غریبه. اون یه سایکوی عوضیه.
جانگ هوسوک: هوسوک ملقب به جیهوپ، بهترین افسر پلیسی که کل کشور به خودش شناخته، یکی از بهترین افسر پلیس هاست که درجهی بالایی بخاطر کارهاش داره. جیهوپ توی تنها ۲ سال تونست نزدیک به ۱۳۵ جنایتکار رو دستگیر کنه که همشون واقعا خطرناک بودن و چند تا از اونا هم نزدیک بود بکشنش، اما جیهوپ با مهارت های فیزیکیش تونست با موفقیت اونا رو دستگیر کنه. جیهوپ که برادر ا/ت هست، بعد از مرگ پدر و مادرشون مثل یه کوه پشتش بود و ازش مثل یه جواهر مراقبت کرد.
شخصیت ها: جانگ ا/ت، کیم تهیونگ، اعضا (همچنان منظورم نامجون و جین و یونگی و...) لی سومون، دایون، خانم رانگ و...
خلاصه داستان: در یک شب زمستونی، تهیونگ با لباسی پوشیده از خون و چاقوی خونی، توی خیابون، روی برف ها راه میرفت. خون از لباس و چاقوش روی برفها میریخت و صحنهای ترسناک برای مردم اما صحنهای زیبا و پر از لذت برای تهیونگ میساخت. این شب محبوب برای مردمی که با لباس های نو برای شب سال نو توی خیابونها راه میرفتند، تبدیل به کابوس شد. همه با دیدن چهره و ظاهر اون شروع به فرار کردن و جیغ زدن کردن. جیغهای زنان و قدم های سنگین مردان توی خیابون تنین انداز شده بود. از طرف دیگه دختر روانشناس داستان ما، در این شب کریسمس با دوستش در حال خوشگذرانی بود که ناگهان با صدای شنیدن جیغ از جا پرید. ا/ت به سمت پنجره هجوم آورد و پردهی پنجره رو کنار کشید. به پایین نگاه کرد. با دیدن مردی ترسناک با چاقویی توی دستش، چشماش گشاد شد و آب دهانش رو به سختی قورت داد. مرد در حال رد شدن از آنجا، صحنهای ترسناک برایش درست کرد. اما روز بعد، در حالی که ا/ت توی مرکز، روی بعضی پروندهها از بیمارهاش کار میکرد، رئیسش فردی رو به این بخش منتقل کرد و به ا/ت گفت که بیمار جدیدی داره اما نگفت که این شخص کیه. کل افراد اون مرکز میدونستن اون مرد کیه و تنها کسی که نمیدونست ا/ت بود.
حالا به نظرتون ادامش چی میشه؟ یعنی ا/ت درخواست رئیسش رو قبول میکنه؟ یعنی تهیونگ چی کار میکنه؟ میتونه با ا/ت کنار بیاد؟ ا/ت رو میکشه؟ به نظرتون زندگی ا/ت میتونه بعد از آشنا شدن با تهیونگ همونطور خوش و خرم بمونه؟ یا تبدیل به جهنم میشه؟ این همه گمان برای این رمان وجود داره که هیچکس نمیدونه تهش چی میشه... هیچکس... حتی خودم...
امیدوارم از این رمان هم خوشتون بیاد... راستش این رمان رو یکی از شما ها پیشنهاد دادید که بنویسم و امیدوارم که ازش راضی باشید...لطفا نظرتون رو توی کامنتا بهم بگید... بگید ادامه بدم یا نه؟
من برم پارت اول رو برای خودم بنویسم. بوس بهتون💋
بدرود🤗
جانگ ا/ت: ا/ت یه دختر ۲۱ ساله روانشناسه که به خوش رفتاری و کار بلد بودنش معروفه. اون دختری با موهای فر قهوهای و بلند و قد نسبتا بلندی داشت اما برای یه دختر مناسب بود. اندام ساعت شنی که توجه پسرها رو به خودش جلب میکرد، چون اونا فقط یه منحرف بودن. ا/ت توی یه خانوادهی نه فقیر و نه پولدار به دنیا اومد، یه جورایی وضعیت مالیشان مناسب بود و ا/ت به برادر بزرگتر داره. ا/ت توی یه مرکز درمانی کار میکنه و بیمارهای زیادی برای درمان پیشش اومدن، از شهرهای مختلف، حتی از کشورهای مختلف. از جوون تا پیر. ا/ت داستان ما آدم خیلی مهربون و دلسوز و زود باوریه، بی خبر از زندگی بی رحمی که در انتظارشه.
کیم تهیونگ: تهیونگ یه مرد ۳۳ سالهی مافیا که به خشن و بی رحم بودنش معروفه. تهیونگ، مردی، قد بلند، عضلانی، جذاب، پولدار، فردی سلطه گر و وحشیه. اون به هیچکس رحم نمیکنه، نه به یه نوازد و نه به افراد مسن. این دنیا برای تهیونگ مثل یه بازیه کامیپوتریه، که فکر میکنه اگه اون بازی رو ببازه، میتونه از اول بازیش کنه، هر چند اون هیچوقت بازنده نیست و برنده هست. اون فکر میکنه میتونه هر چیزی توی این دنیا رو با پول بخره یا هر چیزی رو میتونه به دست بیاره. هر چیزی رو. اون سادیسم داره، سادیسمی که اگه به سراغش بیاد حتی دیگه به عشقش یا به افراد مهم زندگیش هم رحم نمیکنه، چه برسه به افراد غریبه. اون یه سایکوی عوضیه.
جانگ هوسوک: هوسوک ملقب به جیهوپ، بهترین افسر پلیسی که کل کشور به خودش شناخته، یکی از بهترین افسر پلیس هاست که درجهی بالایی بخاطر کارهاش داره. جیهوپ توی تنها ۲ سال تونست نزدیک به ۱۳۵ جنایتکار رو دستگیر کنه که همشون واقعا خطرناک بودن و چند تا از اونا هم نزدیک بود بکشنش، اما جیهوپ با مهارت های فیزیکیش تونست با موفقیت اونا رو دستگیر کنه. جیهوپ که برادر ا/ت هست، بعد از مرگ پدر و مادرشون مثل یه کوه پشتش بود و ازش مثل یه جواهر مراقبت کرد.
شخصیت ها: جانگ ا/ت، کیم تهیونگ، اعضا (همچنان منظورم نامجون و جین و یونگی و...) لی سومون، دایون، خانم رانگ و...
خلاصه داستان: در یک شب زمستونی، تهیونگ با لباسی پوشیده از خون و چاقوی خونی، توی خیابون، روی برف ها راه میرفت. خون از لباس و چاقوش روی برفها میریخت و صحنهای ترسناک برای مردم اما صحنهای زیبا و پر از لذت برای تهیونگ میساخت. این شب محبوب برای مردمی که با لباس های نو برای شب سال نو توی خیابونها راه میرفتند، تبدیل به کابوس شد. همه با دیدن چهره و ظاهر اون شروع به فرار کردن و جیغ زدن کردن. جیغهای زنان و قدم های سنگین مردان توی خیابون تنین انداز شده بود. از طرف دیگه دختر روانشناس داستان ما، در این شب کریسمس با دوستش در حال خوشگذرانی بود که ناگهان با صدای شنیدن جیغ از جا پرید. ا/ت به سمت پنجره هجوم آورد و پردهی پنجره رو کنار کشید. به پایین نگاه کرد. با دیدن مردی ترسناک با چاقویی توی دستش، چشماش گشاد شد و آب دهانش رو به سختی قورت داد. مرد در حال رد شدن از آنجا، صحنهای ترسناک برایش درست کرد. اما روز بعد، در حالی که ا/ت توی مرکز، روی بعضی پروندهها از بیمارهاش کار میکرد، رئیسش فردی رو به این بخش منتقل کرد و به ا/ت گفت که بیمار جدیدی داره اما نگفت که این شخص کیه. کل افراد اون مرکز میدونستن اون مرد کیه و تنها کسی که نمیدونست ا/ت بود.
حالا به نظرتون ادامش چی میشه؟ یعنی ا/ت درخواست رئیسش رو قبول میکنه؟ یعنی تهیونگ چی کار میکنه؟ میتونه با ا/ت کنار بیاد؟ ا/ت رو میکشه؟ به نظرتون زندگی ا/ت میتونه بعد از آشنا شدن با تهیونگ همونطور خوش و خرم بمونه؟ یا تبدیل به جهنم میشه؟ این همه گمان برای این رمان وجود داره که هیچکس نمیدونه تهش چی میشه... هیچکس... حتی خودم...
امیدوارم از این رمان هم خوشتون بیاد... راستش این رمان رو یکی از شما ها پیشنهاد دادید که بنویسم و امیدوارم که ازش راضی باشید...لطفا نظرتون رو توی کامنتا بهم بگید... بگید ادامه بدم یا نه؟
من برم پارت اول رو برای خودم بنویسم. بوس بهتون💋
بدرود🤗
- ۱۱۱.۲k
- ۰۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط