{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نیم ساعت پیش ،

نیم ساعت پیش ،
خدا را دیدم قوز کرده با پالتوی مشکی بلندش
سرفه کنان در حیاط از کنار دو سرو سیاه گذشت
و رو به ایوانی که من ایستاده بودم آمد ،
آواز که خواند تازه فهمیدم ،
پدرم را با او اشتباهی گرفته ام ! حسین پناهی
دیدگاه ها (۱)

رمان اسیر خان پارت اول ۱

پیامی که نباید می‌رسید پارت ۱ | پیامی که نباید می‌رسید ساعت...

قصه بیستم: تنوع یاران امام حسین (ع) (بخش اول)

فاصله یک لبخند تا جنون

پارت سوم

𝐌𝐲 𝐌𝐚𝐧𝐏𝐚𝐫𝐭:12بعد از خرید لباس عروس دومین چیز مورد علاقه ی ا....

رمان لونا و ویلیام: قسمت ۱۵

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۲

وقتی اسپایدرمن بود و تو... ᴘᴀʀᴛ1شاید بگید این ها همش الکی ول...

(#قرمز_ممنوع ❤️#part⁹﴿ویو ات﴾چند بار اسمم را روی برگه خواندم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط