{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قصه های کوچک،معناهای بزرگ 🎀🦋

قصه های کوچک،معناهای بزرگ 🎀🦋
داستان: گرگ سیاه و گرگ سفید

پیرمردی خردمند در قبیله‌ای زندگی می‌کرد. یک روز، نوه‌اش با چشمانی پر از اضطراب پیش او آمد و گفت:

— پدربزرگ، افکار من خیلی درهم‌ریخته‌ان. مدام نگرانم، عصبانی می‌شم، از خودم و بقیه ناراضی‌ام... نمی‌دونم چم شده.

پیرمرد لحظه‌ای سکوت کرد، سپس گفت:

— درون همه‌ی ما دو گرگ زندگی می‌کنن. یکی‌شون گرگ سیاهه: پر از خشم، حسادت، ترس، غم، سرزنش و شک. اون یکی گرگ سفیده: پر از امید، آرامش، مهربونی، ایمان و عشق.

نوه‌اش با تعجب پرسید:

— و این دو تا گرگ همیشه با هم می‌جنگن؟

پیرمرد لبخند زد:

— بله، همیشه در حال نبردن.

پسر کمی فکر کرد، بعد پرسید:

— کدومش برنده می‌شه؟

پیرمرد پاسخ داد:

— هر کدوم رو که بیشتر غذا بدی...


---

🧠 نکته روان‌شناختی داستان:

افکار منفی همیشه در ذهن ما حضور دارن، اما این خود ما هستیم که انتخاب می‌کنیم به کدوم فکر بها بدیم. هر بار که آگاهانه یک فکر مثبت، یک لحظه‌ی آرام یا یک اقدام سالم رو انتخاب می‌کنیم، در واقع گرگ سفید درونمون رو تقویت می‌کنیم.

#روان_شناسی #حال_خوب #حس_خوب #کافه_انگیزه #انگیزه #انگیزشی #انرژی_مثبت #حس_خوب #اعتماد_به_نفس
دیدگاه ها (۰)

.ما همیشه فکر می‌کنیم فرصت هستفکر می‌کنیم دنیا منتظر ماست تا...

پارت ۱۶

تهِ تهش، ما صاحب هیچ‌چیزی نیستیم…نه پول ، نه خونه‌ها، نه دار...

سورا و رین

🍷 شراب قرمزپارت ۲۰ | هانولآدرس روی کاغذ، آنها را به یک کافه‌...

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟔صبح روز بعد، مانیا مشغول آماده کردن صبح...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۲۱ | «انتخاب جیا»...

✈️ چند روز بیشترپارت ۹ وقتی به مقصد رسیدن، لیا چند لحظه فقط ...

ادامه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط