)سناریو فرفره های انفجار)*BL*

شو هنوز ا/ت را در آغوشش نگه داشته بود. بوسه فقط چند ثانیه طول کشید، اما برای هر دویشان انگار زمان ایستاده بود.

ا/ت با صورتی کاملاً سرخ، چند قدم عقب رفت و به شو خیره شد.

ا/ت: «ت... تو... تو دیوونه شدی؟!»

( این دیونه هست بابا!؟ 😂)

شو: (با همان قیافه‌ی همیشه خونسردش) «آره، شاید.»

ا/ت: «شاید؟! یعنی چی شاید؟!»

شو: «شاید از وقتی بیشتر شناختمت، دیگه نتونستم مثل قبل بهت نگاه کنم.»

(عهههه!؟!)

ا/ت هنوز گیج بود. قلبش آن‌قدر تند می‌زد که انگار می‌خواست از سینه‌اش بیرون بپرد.

در همین لحظه...

والت: (از دور، با صدای بلند) «شووووو! کجایی؟!»

شو زیر لب آهی کشید.

شو: «تو همچین موقعیتی آخه...»

(والت جان! پنج دقیقه دیرتر می‌اومدی، دنیا به آخر نمی‌رسید! 😂)

والت با عجله خودش را به آن‌ها رساند. تا چشمش به صورت قرمز ا/ت و فاصله‌ی کم بین او و شو افتاد، چند ثانیه خشکش زد.

والت: «صبر کن... من چیزی رو از دست دادم؟»

ا/ت: «ن... نه!»

شو: «آره من با ا/ت الان با هم هستیم.»

ا/ت: «هااا چرا یهویی گفتی خب؟!»

(شو رسماً تصمیم گرفته امروز همه رو شوکه کنه!)

والت با دهان باز به شو نگاه کرد.

والت: «تو... راست می‌گی؟»

شو: «آره.»

والت چند ثانیه ساکت ماند و بعد...

والت: «وای! بالاخره یه اتفاق باحال افتاد!»

(این بشر کِی قراره جدی بشه؟!)

والت با ذوق ا/ت را بغل کرد.

والت: «فقط یه چیز مهمه... هر کی دوباره اشکتو دربیاره، اول باید از من رد بشه. خودم جرش میدم. حالا بیا بغلم!»

والت با ذوق ا/ت را محکم بغل کرد.

(آخی! 😂)

ا/ت: (با خنده‌ی کمرنگ) «باشه، باشه... دارم خفه می‌شم.»

شو: (با بی‌تفاوتی همیشگی) «ولش کن والت. نفس نمی‌تونه بکشه.»

والت: «اوه! ببخشید!»

والت سریع ا/ت را رها کرد و پشت سرش را خاراند.

والت: «خب... بریم پیش بقیه. همه نگران شدن.»

شو سری تکان داد.

شو: «آره. بیشتر از این منتظرشون نذاریم.»

سه نفری به سمت زمین تمرین راه افتادند. ا/ت آرام‌تر شده بود، اما هنوز چشمانش از گریه کمی قرمز بود.

چند دقیقه بعد...

واکیا، دایگو و رانتارو زیر سایه‌ی یکی از درخت‌ها ایستاده بودند و منتظر خبر بودند.

همین که والت با هیجان دستش را تکان داد، هر سه به سمتشان برگشتند.

والت: «پیداش کردیم!»

رانتارو: (شبیه تری*ک فروش ها نشسته بود) «الهی شکر... داشتم از نگرانی سکته می‌کردم.»

دایگو: «خوبی؟»

ا/ت لبخند کوچکی زد.

ا/ت: «آره... الان بهترم.»

واکیا با دقت چند لحظه به صورت ا/ت نگاه کرد.

واکیا: «چشمات هنوز قرمزه.»

ا/ت: «یکم گریه کردم... ولی الان خوبم.»

دایگو: (با اخم) »لویی باعث این حال تو شده، کارش درست نبوده.»

(آرهههه! بیا بزنیمش! 👊)

رانتارو لبخند زد و برای عوض کردن حال و هوا، آروم ضربه‌ای به شونه‌ی ا/ت زد.

رانتارو: «حالا که پیدات کردیم، قانون جدید داریم.»

ا/ت: «چه قانونی؟»

رانتارو: «حق نداری بدون اینکه به ما بگی، غیب بشی! نصف شهر رو دنبالت گشتیم!»

والت: «واقعا! آخه ما فقط پارک و زمین تمرین را گشتیم؟.«

چند ثانیه سکوت شد...

بعد همه، حتی ا/ت، زدند زیر خنده.

(والت وقتی شوخی می‌کنه، انگار دنیا یه لحظه می‌ایسته! 😂)

برای اولین بار بعد از آن اتفاق، ا/ت از ته دل خندید.

واکیا با لبخند آرامی گفت:

واکیا: «همین بهتره. این خنده بیشتر بهت میاد تا اشک.»

ا/ت با نگاه قدردان به همه‌شان نگاه کرد.

ا/ت: «ممنونم... واقعاً ممنون که دنبالم اومدین.»

والت: «معلومه که می‌اومدیم! تو دیگه عضوی از جمع مایی.»

بقیه هم با لبخند سر تکان دادند و شش نفر کنار هم به سمت خانه‌ی والت راه افتادند.

وقتی رسیدند، هوا کمی خنک‌تر شده بود و خانه‌ی والت در سکوتی آرام فرو رفته بود. همه داخل شدند و هنوز خستگی و هیجان از چهره‌هاشان نرفته بود.

والت با ذوق در اتاقش را باز کرد.

والت: «ببینین! اینجا اتاق منه!»

ا/ت با کنجکاوی وارد شد و نگاهی به اطراف انداخت. اتاق پر از وسایل پراکنده، چند پوستر و یک تخت نامرتب بود.

شو هم آرام وارد شد و دست به سینه کنار در ایستاد.

والت با خنده گفت: «خب... اینم از قلمرو من!»

ا/ت هنوز داشت به اطراف نگاه می‌کرد که ناگهان پایش به لبه‌ی فرش گیر کرد و تعادلش را از دست داد.

قبل از اینکه بیفتد، شو سریع یک قدم جلو آمد و دستش را گرفت و ا/ت را به سمت خودش کشید.

ا/ت برای لحظه‌ای کاملاً به شو نزدیک شد.

سکوت کوتاهی بینشان افتاد.

والت که صحنه را دید، چشم‌هایش ریز شد.و لبخند شیطانی زد.

ا/ت سریع خودش را جمع کرد و عقب رفت.

ا/ت: «ممنون...»

شو بدون هیچ تغییری در چهره‌اش فقط گفت:

شو: «حواست رو جمع کن.»


چند ثانیه بعد، با لحنی که شیطنت آمیز بود گفت:

والت: «از فردا... بهتره با شو زندگی کنی.»

سکوت سنگینی اتاق را پر کرد.
دیدگاه ها (۱۲)

ریاکشن پارت ۲

🩷 hׁׅ֮υׁׅꭈׁׅtׁׅ — پارت دومسه روز از آن اتفاق گذشته بود.ا/ت د...

میبخشی پارت ۵

پارت آخر

پارت دوم | «اون کی بود؟»ا/ت بعد از کلاس از ساختمان دانشگاه ب...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟼 | صدای قلبیک هفته بعد.بالاخره روز ارائه‌ی پروژه...

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟒 | چیزی بیشتر از دوستیزمستان سئول از راه رسید.برف آرام...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 10 | وقتی نبودنش فرق داشتصبح روز بعد، سوکجین ب...

💜 پارت سوم | چیزی که تهیونگ فهمیدتهیونگ هنوز با همان لبخند ش...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 4 | چیزی که نمی‌توانست پنهانش کندصبح دوشنبه، دانش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط