یک وقتی

یک وقتی
بدفهمی ها آزارم می داد!
ناراحت میشدم؛
کج فهمی ها...
سو تفاهم ها...
همه اش میترسیدم..‌.
که آدمها بد بفهمندم...
اشتباه قضاوتم کنند...
وقت زیادی صرف میکردم برای توضیح دادن خودم
رفع سو تفاهم ها...
که؛
ثابت کنم من آن چیزی که فکر میکنند
نیستم!
اشتباه قضاوتم کرده اند
اما حالا...
موضع ام سکوت است در برابر آدمها و نگاهشان...
سکوت و سکوت و سکوت!
تازگی ها،...
در برابر بی مهری آدمها هیچ نمیگویم!
انگار که لال شده باشم...
شاید هم کور و کر؛
که نه میبینم،
نه میشنوم...
دیگر
نه انرژی توضیح دادن دارم!
نه حوصله اش را.‌‌..
میدانی!
من مسئول طرز فکر آدمها نیستم...
بگذار هرچه که خواست
بگویند و برداشت کنند؛
بی خیال...
میروم در لاک خودم،
آرام و بی دغدغه زندگی خواهم کرد،
یک زندگی آرام و راحت در کنار آنهایی که دوستشان دارم و آنها هم مرا درک میکنند!
دیدگاه ها (۳)

همه فکر میکنند عشق از یک نگاه شروع میشود؛ اما حقیقت این است ...

رمان انتقام ازدواج کامل

گاهی دوست داشتن، خودش زخمی‌ست که هیچ‌وقت خوب نمی‌شود.دوستش د...

پرنسس ناخواسته

🖤 مافیای منقسمت دوازدهم | اولین نشانهات پشت سر جونگکوک ایستا...

زندگینامه نووا

پارت ۲۹ — «حرفی که باید گفته می‌شد»یورا چند ثانیه فقط به سوه...

پارت دوم._*بیگناهان*_

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⑥_بخش دوم_ری_به جای خالی‌اش کنا...

پروانه جان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط