*از دست رفته...پارت/part 8
ویو مافیا اتاق موری *
اتسوشی و چویا تشکری کردن و بعد از گزارش کارشون به سمته در خروجی رفتن که موری لب زد
<< عا عا عا عا گفتم اتسوشی مرخصه نه شما چویا سان >>
اتسوشی و چویا که بعد از حرفه موری خشکشون زده بود کمی لرزیدن پس از چند ثانیه اتسوشی زیره لب معذرت خواهی از چویا کرد و به بیرون از اتاق قدم برداشت..
چویا برگشت و رو به موری لب زد
★ کاریم داشتین رئیس
موری پوفی از سر گذرند و به سمت چویا قدم برداشت ؛ به سمته چویایی قدم برداشت که با هر لحظه نزدیک تر شدنش استرس در چشمان یاقوت رنگش بیشتر قابله دید میشد
موری همونطور دورِ چویا قدم میزد و گفت
<< چویا چند بار تا حالا بهت گفتم تو محصوله خاصی هستی ؟ هوم ؟ >>
چویا که رنگ پریده تر شده بود سرش رو پایین انداخت جواب داد
★ نمیدونم رئیس
ویو چویا *
حالم خیلی بد بود این همه روز امروز باید منو توی این اتاق لعنتی نگه میداشت؟ همه جا برام تار شده بود
تنها جوابی که برای سوالش پیدا کرده بودم نمیدونم بودش که بعد از این حرفم با صدای خیلی خیلی بلندی دم گوشم داد زد که
<< بلهه معلومه که نمیدونی بالای هزار بار گفتم نباید به این بدن بی نقصت هیچ آسیبی برسه حتی شده به قیمته جون بقیه ، حاله روحیت اصلا برام مهم نیست ولی جسمیت خیلی مهمه و تو چیکار میکنی در عوض حرفم ؟ ها چی کار میکنی ؟ >>
سرم داشت منفجر میشد جوری که اگر همین الان جیغ نزنم آروم نمیگیره با هر فریادش بیشتر سرم سوت میکشید ؛ بعد از تموم شدن حرفش نفسی کشیدم و خیلی آروم گفتم
★ مواظبه بدنم نیستم
<< با نرفتن به کجا ؟ >>
★ مطب دکتر
<< افرین پسر خوب >>
سرم رو هنوز پایین انداخته بودم و به حرفاش همون جوابی کع میخواست رو میدادم تا اینکه تیغه جراحی رو زیر گلوم حس کردم که باعث شد سرم رو بالا بگیرم و به موری رو به روم که باهام نیم نقطه هم فاصله نداره زول بزنم...چشاش...اون چشاش چیزه خوبیو در انتظارم نمیزاره
چونمو با دستاش بالا گرفت و زیر گوشم رو لیس زد و گفت
<< برات پزشکه جدید میگیرم وای به حالت اگر یکدونه از وقت های مطبش رو نری من خون توی رگ های تو رو میخوام من بدنتو میخوام فهمیدی چویا من واس همین بزرگت کردم تو واس همین به وجود اومدی فهمیدی ؟ >>
با هر کلمه بیشتر و بیشتر خورد میشدم ولی عادی شده بود ؟ اره صد در صد عادی شده بود اینقدر اینا رو بهم گفته ورده زبونم شده
★ چ..چشم
<< افرین حالا هم مرخصی >>
تا کلمه مرخصی رو گفت دیگه گوشام نشنید و بعد از ول کردنم.....روی زمین افتادم اون دکتره توی اون امپوله چی زده بود بهم؟ ووو خاموشی *
ویو دازای * آژانس کارآگاهی *
هر کاری کردم از زیر زبونه دزده هیچی نتونستم گیر بیارم نه صورتشون رو دیده بود نه ردی ازشون ولی شواهد و سرنخا نشون میدن اونا اونجا بودن ولی هیچ بشری اونا و ندیده ای تف تو این شانس
دستم مچ کردم یه بار دیگه به میز کوبیدم که هیسه ای کشیدم... دفعه بعدی پیداشون میکنم حتما من اون سازمان لعنتی رو پیدا میکنم
÷ دازایییی
_ هاااا
÷ شیفته امشب با تو من میخوام برم خونه
بعد از حرفه اکوتاگاوا سمتش رفتم و گفتم
_ مگه قرار نبود امشب بریم بار
اکوتاگاوا گیج میزد سویشرتش رو برداشت کلاه پلیسیش رو روی جا لباسی آویزون کرد و کلیده ماشینش رو گرفت که گفتم
_ هوی هوی یکم آروم سگ که دنبالت نکرده چیشده
÷ گین ( خواهرش ) حالش خوب نیست دارم میرم خونه ببینم چشه شیفته امشب با تو بعدا برات جبران میکنم میتونی ؟
_ باشهههه سلام برسون اگر حالش خوب نبود بهم بگو بیام اونجا
÷ مرسی یکی تلبت
اکوتاگاوا دستی به شونم زد و به طرفه در خروجی دویید...پوففف انگار امشب شیفته شب باد وایسم
ویو چویا *
صدای ماشین بوق میومد که چشام رو باز کردم و با....
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
عزیزان سلام 😼 متاسفانه چند روز نبودم و نیستم چون مریض شدم....و حال روحیمم مثل همیشه نیست 😔💔 ولی خب این پارت رو دادم چون خیلی وقت بود نداده بودم و معذرت میخوام بابته دیر شدن قول میدم پارت بعد و زود بدم 😼🎀🎀
اتسوشی و چویا تشکری کردن و بعد از گزارش کارشون به سمته در خروجی رفتن که موری لب زد
<< عا عا عا عا گفتم اتسوشی مرخصه نه شما چویا سان >>
اتسوشی و چویا که بعد از حرفه موری خشکشون زده بود کمی لرزیدن پس از چند ثانیه اتسوشی زیره لب معذرت خواهی از چویا کرد و به بیرون از اتاق قدم برداشت..
چویا برگشت و رو به موری لب زد
★ کاریم داشتین رئیس
موری پوفی از سر گذرند و به سمت چویا قدم برداشت ؛ به سمته چویایی قدم برداشت که با هر لحظه نزدیک تر شدنش استرس در چشمان یاقوت رنگش بیشتر قابله دید میشد
موری همونطور دورِ چویا قدم میزد و گفت
<< چویا چند بار تا حالا بهت گفتم تو محصوله خاصی هستی ؟ هوم ؟ >>
چویا که رنگ پریده تر شده بود سرش رو پایین انداخت جواب داد
★ نمیدونم رئیس
ویو چویا *
حالم خیلی بد بود این همه روز امروز باید منو توی این اتاق لعنتی نگه میداشت؟ همه جا برام تار شده بود
تنها جوابی که برای سوالش پیدا کرده بودم نمیدونم بودش که بعد از این حرفم با صدای خیلی خیلی بلندی دم گوشم داد زد که
<< بلهه معلومه که نمیدونی بالای هزار بار گفتم نباید به این بدن بی نقصت هیچ آسیبی برسه حتی شده به قیمته جون بقیه ، حاله روحیت اصلا برام مهم نیست ولی جسمیت خیلی مهمه و تو چیکار میکنی در عوض حرفم ؟ ها چی کار میکنی ؟ >>
سرم داشت منفجر میشد جوری که اگر همین الان جیغ نزنم آروم نمیگیره با هر فریادش بیشتر سرم سوت میکشید ؛ بعد از تموم شدن حرفش نفسی کشیدم و خیلی آروم گفتم
★ مواظبه بدنم نیستم
<< با نرفتن به کجا ؟ >>
★ مطب دکتر
<< افرین پسر خوب >>
سرم رو هنوز پایین انداخته بودم و به حرفاش همون جوابی کع میخواست رو میدادم تا اینکه تیغه جراحی رو زیر گلوم حس کردم که باعث شد سرم رو بالا بگیرم و به موری رو به روم که باهام نیم نقطه هم فاصله نداره زول بزنم...چشاش...اون چشاش چیزه خوبیو در انتظارم نمیزاره
چونمو با دستاش بالا گرفت و زیر گوشم رو لیس زد و گفت
<< برات پزشکه جدید میگیرم وای به حالت اگر یکدونه از وقت های مطبش رو نری من خون توی رگ های تو رو میخوام من بدنتو میخوام فهمیدی چویا من واس همین بزرگت کردم تو واس همین به وجود اومدی فهمیدی ؟ >>
با هر کلمه بیشتر و بیشتر خورد میشدم ولی عادی شده بود ؟ اره صد در صد عادی شده بود اینقدر اینا رو بهم گفته ورده زبونم شده
★ چ..چشم
<< افرین حالا هم مرخصی >>
تا کلمه مرخصی رو گفت دیگه گوشام نشنید و بعد از ول کردنم.....روی زمین افتادم اون دکتره توی اون امپوله چی زده بود بهم؟ ووو خاموشی *
ویو دازای * آژانس کارآگاهی *
هر کاری کردم از زیر زبونه دزده هیچی نتونستم گیر بیارم نه صورتشون رو دیده بود نه ردی ازشون ولی شواهد و سرنخا نشون میدن اونا اونجا بودن ولی هیچ بشری اونا و ندیده ای تف تو این شانس
دستم مچ کردم یه بار دیگه به میز کوبیدم که هیسه ای کشیدم... دفعه بعدی پیداشون میکنم حتما من اون سازمان لعنتی رو پیدا میکنم
÷ دازایییی
_ هاااا
÷ شیفته امشب با تو من میخوام برم خونه
بعد از حرفه اکوتاگاوا سمتش رفتم و گفتم
_ مگه قرار نبود امشب بریم بار
اکوتاگاوا گیج میزد سویشرتش رو برداشت کلاه پلیسیش رو روی جا لباسی آویزون کرد و کلیده ماشینش رو گرفت که گفتم
_ هوی هوی یکم آروم سگ که دنبالت نکرده چیشده
÷ گین ( خواهرش ) حالش خوب نیست دارم میرم خونه ببینم چشه شیفته امشب با تو بعدا برات جبران میکنم میتونی ؟
_ باشهههه سلام برسون اگر حالش خوب نبود بهم بگو بیام اونجا
÷ مرسی یکی تلبت
اکوتاگاوا دستی به شونم زد و به طرفه در خروجی دویید...پوففف انگار امشب شیفته شب باد وایسم
ویو چویا *
صدای ماشین بوق میومد که چشام رو باز کردم و با....
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
عزیزان سلام 😼 متاسفانه چند روز نبودم و نیستم چون مریض شدم....و حال روحیمم مثل همیشه نیست 😔💔 ولی خب این پارت رو دادم چون خیلی وقت بود نداده بودم و معذرت میخوام بابته دیر شدن قول میدم پارت بعد و زود بدم 😼🎀🎀
- ۱۰.۴k
- ۱۷ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط