آخرین نفس عشق

آن شب، ا/ت تمام شب را کنار تخت جونگ کوک در بیمارستان ماند. شانه او بانداژ شده بود، اما درد در چهره‌اش موج می‌زد. ا/ت اشک می‌ریخت و دست جونگ کوک را در دست گرفته بود. "چرا این کار رو کردی؟ می‌تونستی اتفاق بدی برات بیفته..."
جونگ کوک با صدایی ضعیف گفت: "چون... چون تو برام مهمی، ا/ت. خیلی مهمی. نمی‌تونستم اجازه بدم بلایی سرت بیاد." این اولین اعتراف بود. اعترافی که در میان درد و ترس بیان شد. ا/ت به چشمان جونگ کوک خیره شد. دیگر نمی‌توانست این احساسات را انکار کند. حس می‌کرد قلبش دارد از سینه‌اش بیرون می‌زند. "منم دوستت دارم، جونگ کوک." این کلمات را با صدایی لرزان گفت، اما با تمام وجودش.

لحظه ای سکوت بود و فقط صدای دستگاه‌های بیمارستان شنیده می‌شد. سپس، جونگ کوک با تلاشی دردناک، دستش را بالا آورد و اشک‌های ا/ت را پاک کرد. انگشتانش روی گونه‌ی خیس ا/ت کشیده شد و گرمای حضورش تسلی‌بخش بود. "این عشق... این حس... همیشه در من بوده، اما ترس از دست دادن یا وظیفه‌ام باعث می‌شد پنهانش کنم. نمی‌خواستم زندگیمون رو با خطرات شغل گره بزنم." ا/ت به آرامی صورت جونگ کوک را نوازش کرد. "منم همینطور. از وقتی اومدی، احساسی درونم شکل گرفت که نمی‌تونستم بهش اسم بدم. اما حالا می‌دونم. و این ترسی که داشتی، دیگه مهم نیست. چون منم کنارتم."

جونگ کوک لبخندی زد، لبخندی که این بار از درد نبود، بلکه از آرامش و عشق بود. "پس... ما از الان به بعد، با هم هستیم؟ در هر دو جبهه؟ هم پلیس، هم عاشقان؟"
ا/ت سرش را به نشانه‌ی تایید تکان داد، چشمانش از شوق می‌درخشید. "بله، با هم هستیم."

چند ماه بعد، در یکی از شب‌های تعطیل، در پارک خلوتی کنار رودخانه قدم می‌زدند. سکوت حکم‌فرما بود و فقط صدای آب و نور ماه فضا را پر کرده بود. جونگ کوک ناگهان ایستاد و رو به ا/ت کرد. صورتش را در دستانش گرفت و با نگاهی پر از عشق و اشتیاق به او خیره شد. لب‌هایشان کم‌کم به هم نزدیک می‌شدند. اولین بوسه‌ی آن‌ها، نرم و پر از احساس بود. طعم عشق و اشتیاق را می‌داد. انگار تمام دنیا در همان لحظه متوقف شده بود. لب‌هایشان به هم گره خورده بود و هر دو غرق در این حس ناب بودند. جونگ کوک با ظرافت و عشق، ا/ت را در آغوش گرفته بود و بوسه‌اش عمیق‌تر و عمیق‌تر می‌شد. انگار تمام سال‌هایی که احساساتشان را سرکوب کرده بودند، در این بوسه فوران می‌کرد. طعم شیرین و تلخ عشق، ترس از دست دادن و امید به آینده، همه در این بوسه‌ی طولانی و پر از احساس موج می‌زد. ا/ت نیز با تمام وجود به او پاسخ می‌داد، دست‌هایش را دور گردن جونگ کوک حلقه کرده بود و در این دریای عشق غرق شده بود. این بوسه، پیمان ناگفته‌ای بود برای آغاز فصلی نو.
اما.....

ادامه دارد.....
دیدگاه ها (۱)

صبح روز بعد، ات با قیافه‌ای کاملاً خواب‌آلود وارد سالن شد.از...

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟔ناگهان احساس کرد چیزی روی گرد...

«قراردادسیاه»صبح روز بعد، ا/ت با صدای ضربه‌ای آرام به در اتا...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟟: چهار کلمها/ت هنوز به صفحه‌ی گوشی خیره بو...

💜 آرمیِ دردسرساز | پارت دومروز بعد | ساعت ۸ شبجونگ‌کوک پشت م...

تکپارتی (ولی توی عکس اشتباه شده)وقتی حامله بودی (درخواستی)ا/...

تک‌پارتی | اعترافی که قرار نبود گفته شودویو ا/تامروز قرار بو...

تک پارتی از جونگ کوک اسم فیک: فرشته‌ای در میان طوفانزندگی **...

تکپارتی | جونگکوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط