دیانا، متین تنها راه اروم کردن نیکا هه ارسلان، رفتم داخل اشپزخونه و در یخچال باز کردم و بطری اب برداشتم سر کشیدم دیانا، ماهم میخوریم مهشاد، من که سییرم میریم دیانا، اقا ارسلان، کارتتو خالی کردیما، ا
ارسلان، دیانا ااا، یه کاری میکنم
دیانا، چیه، میخوای تهدید کنی، من نمیترسم،
ارسلان، خوابوندمش رو تخت و دستمو بردم زیر لباسش
دیانا، استرس کل وجودمو گرفته بود، ولی
ارسلان، فهمیدم داره از ترس سکته میکنه، با دستم که زیر لباسش بود سوتین شو باز کردم و جای گوشش سرمو بردم و با نفسای گرمی که بهش میخورد گفتم، ترسیدی
دیانا، چشام گرد شده بود، هل کردم جواب ارسلان ندادم، که با شنیدن حرفی که زد،
ارسلان، مامان خوبی میشی،
دیانا، 😐😐😐😳😐😐😐
ارسلان، میشه جون پدرش، با این حرفام بیشتر دیانا داشت میلرزید،
دیانا، (دلش) یا امام خودت کمک کن
ارسلان، خنده ریزی کردم و اروم سرمو از گردنش کشیدم بیرون به چشاش خیره شدم،
دیانا، همینجوری هاج و واج داشتم نگاش میکردم که یهو محکم مث این بچه ها چسبید به لبام، اب گلومو قورت دادم، و دستمو رو سینش گذاشتم، که یکم هلش دادم ولی بیشتر
ارسلان، چند روز بود طعم لباشو نخورده بودم جوری میمکیدم که داشتم انگار شیر میخوردم با دستام محکم از کمرش گرفته بودم،
دیانا، چشامو بستم منتظر موندم قشنگ صبر سیر شه،
ارسلان، اروم لبامو برداشتم لیسی به لبم زدم خوشمزه که بود به به،
دیانا، عععع ععععه،
ارسلان، همینجوری، که حرف میزد خیرش شده بودم، که یهو گفتم،
دیانا، ارسلان، ببین تو باید،......
ارسلان، میشه امشب لخت بخوابی،؟!
دیانا، دهنم انگار، یخ بست،... جان! (
ارسلان، دلم خواست،
دیانا، دلت غلط خواست، یعنی، غلط کرد، هلش دادم کنار که محکم تر از قبل روی تخت انداخت و روم خیمه زد،
ارسلان، 😈😈وقتی ارسلان، دستو ر، میده باید اطاعت کنی!
دیانا، ارسلان،. ا. الان وقتش نیست، محکم تر از قبل فشار داد کمرمو که اخی گفتم،
ارسلان، لـج نکن، موشی
دیانا،. .... اخ.
ا. الان،
ارسلان، سرمو بردم نزدیک صورتش، فقط خواب، همین، نترس، کاری با جلوت، ندارم،
دیانا، نه داشته باش، 😏
ارسلان، سگم نکن،
دیانا، ازاین حرفش، یکم ترسیدم بلند شدم وکنارش زدم و گوشه تخت نشستم،
ارسلان، هوفففف، داری عصبانیم میکنی یا
دیانا، زیپ،
ارسلان، چی
دیانا، مگه واسه اینکه لباسمو در بیاری نباید زیپو بکشی
ارسلان،، خ. ب چراا، رفتم پشتش نشستم، اروم موهاشو کنار زدم و یه بوص از لپش کردم،
دیانا، چشامو بستم و خودم تو بوصی که از گونم کرد غرق شدم،
ارسلان،، زیپ، لباسو کشیدم پایین، که با سوتین، که باز شده بود متوجه شدم، ناخوداگاه، زیپ از دوباره کشیدم بالا
دیانا، چیه، میخوای تهدید کنی، من نمیترسم،
ارسلان، خوابوندمش رو تخت و دستمو بردم زیر لباسش
دیانا، استرس کل وجودمو گرفته بود، ولی
ارسلان، فهمیدم داره از ترس سکته میکنه، با دستم که زیر لباسش بود سوتین شو باز کردم و جای گوشش سرمو بردم و با نفسای گرمی که بهش میخورد گفتم، ترسیدی
دیانا، چشام گرد شده بود، هل کردم جواب ارسلان ندادم، که با شنیدن حرفی که زد،
ارسلان، مامان خوبی میشی،
دیانا، 😐😐😐😳😐😐😐
ارسلان، میشه جون پدرش، با این حرفام بیشتر دیانا داشت میلرزید،
دیانا، (دلش) یا امام خودت کمک کن
ارسلان، خنده ریزی کردم و اروم سرمو از گردنش کشیدم بیرون به چشاش خیره شدم،
دیانا، همینجوری هاج و واج داشتم نگاش میکردم که یهو محکم مث این بچه ها چسبید به لبام، اب گلومو قورت دادم، و دستمو رو سینش گذاشتم، که یکم هلش دادم ولی بیشتر
ارسلان، چند روز بود طعم لباشو نخورده بودم جوری میمکیدم که داشتم انگار شیر میخوردم با دستام محکم از کمرش گرفته بودم،
دیانا، چشامو بستم منتظر موندم قشنگ صبر سیر شه،
ارسلان، اروم لبامو برداشتم لیسی به لبم زدم خوشمزه که بود به به،
دیانا، عععع ععععه،
ارسلان، همینجوری، که حرف میزد خیرش شده بودم، که یهو گفتم،
دیانا، ارسلان، ببین تو باید،......
ارسلان، میشه امشب لخت بخوابی،؟!
دیانا، دهنم انگار، یخ بست،... جان! (
ارسلان، دلم خواست،
دیانا، دلت غلط خواست، یعنی، غلط کرد، هلش دادم کنار که محکم تر از قبل روی تخت انداخت و روم خیمه زد،
ارسلان، 😈😈وقتی ارسلان، دستو ر، میده باید اطاعت کنی!
دیانا، ارسلان،. ا. الان وقتش نیست، محکم تر از قبل فشار داد کمرمو که اخی گفتم،
ارسلان، لـج نکن، موشی
دیانا،. .... اخ.
ا. الان،
ارسلان، سرمو بردم نزدیک صورتش، فقط خواب، همین، نترس، کاری با جلوت، ندارم،
دیانا، نه داشته باش، 😏
ارسلان، سگم نکن،
دیانا، ازاین حرفش، یکم ترسیدم بلند شدم وکنارش زدم و گوشه تخت نشستم،
ارسلان، هوفففف، داری عصبانیم میکنی یا
دیانا، زیپ،
ارسلان، چی
دیانا، مگه واسه اینکه لباسمو در بیاری نباید زیپو بکشی
ارسلان،، خ. ب چراا، رفتم پشتش نشستم، اروم موهاشو کنار زدم و یه بوص از لپش کردم،
دیانا، چشامو بستم و خودم تو بوصی که از گونم کرد غرق شدم،
ارسلان،، زیپ، لباسو کشیدم پایین، که با سوتین، که باز شده بود متوجه شدم، ناخوداگاه، زیپ از دوباره کشیدم بالا
- ۵۶.۱k
- ۳۱ تیر ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۲۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط