ابلیس
part 137
باور نمیکرد...این همونی بود که همه آرزوی دیدنشو داشتن؟
کامش رو قورت داد و با لذت دور لبش رو لیس زد که دازای پوزخندی بهش زد و سمتش خم شد
_ خوشت اومد؟ میخوای یه بار دیگه امتحانش کنی؟
دختر فکر میکرد که این مرد متاهله اما...
" ا...ارباب...مگه شما...متاهل نیستید؟ "
_ نه
دختر اجازه به خودش نداد بیشتر بپرسه و بار دیگه کار قبلی اش رو تکرار کرد تا اینکه برای بار چهارم تو دهنش ریخت و دو بار آخر رو توف کرد
دختر نفس نفس میزد و موهاش توسط مرد بزرگتر چنگ زده میشد
" ارباب...م...موهام... "
خواست دوباره زبونش رو روی طولش بکشه که دازای سرشو عقب کشید
_ از طعمش خوشت اومده که میخوای بازم بچشیش؟ اما دیگه نیازی بهت نیست
شلوارش رو درست کرد و رو تخت دراز کشید نفس های عمیقی میکشید نمیدونست چرا بدنش آروم نمیگیره...اون اومده بود اینجا تا مدیر رو پیدا کنه نه اینکه دخترای دیگه رو زیرش جا بده این چه وضعی بود که دچارش شده بود؟
دختر دهن و بدنش رو پاک کرد و بلند شد...
_ برو به شوهرت بگو بیاد
" ارباب...م...منو میکشه "
_ گمشو
دختر ترسید و از اتاق بیرون رفت و بعد مدتی مردی قد بلند وارد اتاق شد و زانو زد
" با من کاری داشتید ؟ "
دازای روی تخت نشست و به مرد رو به روش نگاه کرد و بعد نگاهشو به دختر داد که مرد مشکوک شد
" اتفاقی افتاده دازای ساما؟ "
_ چند؟
مرد سوالی نگاهش کرد
_ اون دختر رو تخت من بوده...چقدر میخوای که بیخیالش بشی؟
مرد نگاهی به زنش انداخت و زنش نگاهشو دزدید
" من پولی نمیخوام "
از جاش بلند شد و نگاهی تاسف بار بهش انداخت
" بدون هزینه بیخیالش میشم...ارزشش رو نداره "
دازای پوزخندی زد و ساعد دستاشو رو رون هاش گذاشت و به جلو خم شد
_ این زن برات مهم بوده؟
" شما اگه کسیو دوست داشته باشید درک میکنید "
دازای برای لحظه ای چویا رو تصور کرد که این کارو...
چشماشو از خشم بست...نه نباید بهش فکر میکرد این مرد درست میگفت
_ میخوای چیکارش کنی؟
" شما بودید چیکار میکردید؟ "
_ زیادی خونسردی...خوشم اومد...میخوام کارتو راحت کنم
تو یه چشم بهم زدن جوری که حتی مرد متقابلش متوجه نشد به سر زن بدون اینکه نگاهش کنه شلیک کرد و جنازه اش روی زمین افتاد
_ بهتر نشد؟
مرد نگاهشو از جنازه گرفت و گفت
" نیازی به کشتنش نبود "
_ باید ازم تشکر کنی...بخاطر کسی مثل تو مفتی آدم نمیکشم
پوزخند پر غروری بهش زد و از جاش بلند شد اما مرد همچنان ساکت ایستاده بود
_ تو اینجا کار میکنی؟
" بله محافظم "
_ صبر خونسردیتو تحسین میکنم
مرد از اینکه دازای تحسینش میکنه گل از گلش شکفت...
_ میخوای برای من کار کنی؟ شاید عجیب بنظر بیاد و با خودت بگی کی با مردی که با زنش بوده کار میکنه...
جلوش رفت و به چشماش زل زد...نگاهش مرموز و تاریک بود و پر از تمسخر
_ اما دنیای من...دنیایی که من توش زندگی میکنم همینقدر پیچیده و عجیبه...میخوای برای من کار کنی یا نه؟
" ا...اگه بگم نه؟ "
_ مشکلی نداره...ولی اگه بخوای کار کنی و بعد منصرف بشی...
خندید و ادامه داد
_ نمیتونی انصراف بدی چون قبلش میمیری
مرد مو به تنش سیخ شد اما...فرصت خوبی بود به هر حال کارش اینجا همین بود با حقوق کمتر
دازای متوجه شد و لبخند زد
_ اسمت چیه؟
" اکیو "
_ خوبه خوش آمد میگم بهت...اکیو
پشت لپتاب نشست و نگاه زیر چشمی ای بهش انداخت و مشغول بررسی مخفی گاه های این شهر شد...دونه به دونه.
................................................
آروم میمکید و با چشماش صورت چویا رو زیر نظر گرفته بود و بیشتر به چشماش زل میزد...رنگ آبی رو دوست داشت...این اولین چیزی بود که چویا متوجه شده بود چون همیشه به چشماش زل میزد و دستشو سمتش دراز میکرد
خدمتکارا از کنار در به چویا نگاه میکردن که چطور آروم به کودک نوزاد شیر میداد
" بنظرت اگه خودش شیر بده چی؟ "
یکی دیگه خندید و با خنده گفت
" دازای ساما نمیزارن به بچه برسه "
چویا با لبخند به حرف خدمتکارا گوش میداد اما با جمله اون خدمتکار با خجالت نگاهشو دزدید...میخواست بیشتر بشنوه اما الان با دازای قهر بود! چرا؟ بخاطر اون رابطه زورکی که هنوز بعد دو روز درد داشت
" چویا سان خیلی خوشگله "
" اره دازای ساما هم دست کمی ازش نداره "
یکی با ذوق برگشت و گفت
" ترکیبشون چی میشه!! "
یکی دیگه نظر داد
" چشمای قهویی با موهای حنایی رنگ درست مثل چویا سان...ترکیب بی نظیری میشه "
" ولی من میگم شاید کلا شبیه دازای ساما بشه "
" ولی امیدوارم اخلاق بچه ی خودشون به دازای ساما نره...اون واقعا خیلی سرد و ترسناکه خیلیم بد اخلاقه "
چویا بهشون خندید و خدمتکارا ساکت شدن
_________________________________________________________
ادامه دارد...
باور نمیکرد...این همونی بود که همه آرزوی دیدنشو داشتن؟
کامش رو قورت داد و با لذت دور لبش رو لیس زد که دازای پوزخندی بهش زد و سمتش خم شد
_ خوشت اومد؟ میخوای یه بار دیگه امتحانش کنی؟
دختر فکر میکرد که این مرد متاهله اما...
" ا...ارباب...مگه شما...متاهل نیستید؟ "
_ نه
دختر اجازه به خودش نداد بیشتر بپرسه و بار دیگه کار قبلی اش رو تکرار کرد تا اینکه برای بار چهارم تو دهنش ریخت و دو بار آخر رو توف کرد
دختر نفس نفس میزد و موهاش توسط مرد بزرگتر چنگ زده میشد
" ارباب...م...موهام... "
خواست دوباره زبونش رو روی طولش بکشه که دازای سرشو عقب کشید
_ از طعمش خوشت اومده که میخوای بازم بچشیش؟ اما دیگه نیازی بهت نیست
شلوارش رو درست کرد و رو تخت دراز کشید نفس های عمیقی میکشید نمیدونست چرا بدنش آروم نمیگیره...اون اومده بود اینجا تا مدیر رو پیدا کنه نه اینکه دخترای دیگه رو زیرش جا بده این چه وضعی بود که دچارش شده بود؟
دختر دهن و بدنش رو پاک کرد و بلند شد...
_ برو به شوهرت بگو بیاد
" ارباب...م...منو میکشه "
_ گمشو
دختر ترسید و از اتاق بیرون رفت و بعد مدتی مردی قد بلند وارد اتاق شد و زانو زد
" با من کاری داشتید ؟ "
دازای روی تخت نشست و به مرد رو به روش نگاه کرد و بعد نگاهشو به دختر داد که مرد مشکوک شد
" اتفاقی افتاده دازای ساما؟ "
_ چند؟
مرد سوالی نگاهش کرد
_ اون دختر رو تخت من بوده...چقدر میخوای که بیخیالش بشی؟
مرد نگاهی به زنش انداخت و زنش نگاهشو دزدید
" من پولی نمیخوام "
از جاش بلند شد و نگاهی تاسف بار بهش انداخت
" بدون هزینه بیخیالش میشم...ارزشش رو نداره "
دازای پوزخندی زد و ساعد دستاشو رو رون هاش گذاشت و به جلو خم شد
_ این زن برات مهم بوده؟
" شما اگه کسیو دوست داشته باشید درک میکنید "
دازای برای لحظه ای چویا رو تصور کرد که این کارو...
چشماشو از خشم بست...نه نباید بهش فکر میکرد این مرد درست میگفت
_ میخوای چیکارش کنی؟
" شما بودید چیکار میکردید؟ "
_ زیادی خونسردی...خوشم اومد...میخوام کارتو راحت کنم
تو یه چشم بهم زدن جوری که حتی مرد متقابلش متوجه نشد به سر زن بدون اینکه نگاهش کنه شلیک کرد و جنازه اش روی زمین افتاد
_ بهتر نشد؟
مرد نگاهشو از جنازه گرفت و گفت
" نیازی به کشتنش نبود "
_ باید ازم تشکر کنی...بخاطر کسی مثل تو مفتی آدم نمیکشم
پوزخند پر غروری بهش زد و از جاش بلند شد اما مرد همچنان ساکت ایستاده بود
_ تو اینجا کار میکنی؟
" بله محافظم "
_ صبر خونسردیتو تحسین میکنم
مرد از اینکه دازای تحسینش میکنه گل از گلش شکفت...
_ میخوای برای من کار کنی؟ شاید عجیب بنظر بیاد و با خودت بگی کی با مردی که با زنش بوده کار میکنه...
جلوش رفت و به چشماش زل زد...نگاهش مرموز و تاریک بود و پر از تمسخر
_ اما دنیای من...دنیایی که من توش زندگی میکنم همینقدر پیچیده و عجیبه...میخوای برای من کار کنی یا نه؟
" ا...اگه بگم نه؟ "
_ مشکلی نداره...ولی اگه بخوای کار کنی و بعد منصرف بشی...
خندید و ادامه داد
_ نمیتونی انصراف بدی چون قبلش میمیری
مرد مو به تنش سیخ شد اما...فرصت خوبی بود به هر حال کارش اینجا همین بود با حقوق کمتر
دازای متوجه شد و لبخند زد
_ اسمت چیه؟
" اکیو "
_ خوبه خوش آمد میگم بهت...اکیو
پشت لپتاب نشست و نگاه زیر چشمی ای بهش انداخت و مشغول بررسی مخفی گاه های این شهر شد...دونه به دونه.
................................................
آروم میمکید و با چشماش صورت چویا رو زیر نظر گرفته بود و بیشتر به چشماش زل میزد...رنگ آبی رو دوست داشت...این اولین چیزی بود که چویا متوجه شده بود چون همیشه به چشماش زل میزد و دستشو سمتش دراز میکرد
خدمتکارا از کنار در به چویا نگاه میکردن که چطور آروم به کودک نوزاد شیر میداد
" بنظرت اگه خودش شیر بده چی؟ "
یکی دیگه خندید و با خنده گفت
" دازای ساما نمیزارن به بچه برسه "
چویا با لبخند به حرف خدمتکارا گوش میداد اما با جمله اون خدمتکار با خجالت نگاهشو دزدید...میخواست بیشتر بشنوه اما الان با دازای قهر بود! چرا؟ بخاطر اون رابطه زورکی که هنوز بعد دو روز درد داشت
" چویا سان خیلی خوشگله "
" اره دازای ساما هم دست کمی ازش نداره "
یکی با ذوق برگشت و گفت
" ترکیبشون چی میشه!! "
یکی دیگه نظر داد
" چشمای قهویی با موهای حنایی رنگ درست مثل چویا سان...ترکیب بی نظیری میشه "
" ولی من میگم شاید کلا شبیه دازای ساما بشه "
" ولی امیدوارم اخلاق بچه ی خودشون به دازای ساما نره...اون واقعا خیلی سرد و ترسناکه خیلیم بد اخلاقه "
چویا بهشون خندید و خدمتکارا ساکت شدن
_________________________________________________________
ادامه دارد...
- ۱۹.۹k
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط