𝐂𝐫𝐢𝐦𝐢𝐧𝐚𝐥 [جنایتکار]
𝐂𝐫𝐢𝐦𝐢𝐧𝐚𝐥 [جنایتکار]
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 𝟑
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟓
[ویو جونگوو]
صدای سوجین از بیرون اتاق اومد اما نمیتونستم حرفی بزنم فقط به سرعت آلبوم رو سر جاش گذاشتم دستهام رو روی صورتم کشیدم تا اشکام رو پاک کنم
اما یه چیز دیگه تو آلبوم توجه ام رو جلب کرد.. یه عکس کوچیکتر از لابه لای صفحه ها بیرون زده بود با دستای لرزون اون رو برداشتم..و با دیدن اون عکس ، دنیا برای بار دوم دور سرم چرخید.
عکسی از ا.ت..
جوون تر بود موهاش بلندتر و رنگ موهاش ترکیبی از مشکی و طلایی بود.
لبخندی رو لب داشت که دنیا رو روشن میکرد اما چیزی که تعجبم رو دوبرابر کرد...این بود که تو آغوش جونگکوک بود!!
جونگکوک ا.ت رو از پشت تو آغوش گرفته بود. نگاهشون پر از عشق بود.. عشقی که ازش خبر نداشتم.
با صدایی خفه زیر لب زمزمه کردم
جونگ وو:این... این یعنی چی؟
تصویر ا.ت تو آغوش جونگکوک و بعد ا.ت با تهیونگ و من همه چیز رو پیچیده تر میکرد..
ا.ت به جونگکوک خیانت کرده بود؟ اون رو ترک کرده بود؟ تموم سالهایی که جونگکوک به من درباره تنهایی و خیانت صحبت میکرد حالا معنی دیگهای پیدا کرده بود.. این انتقام فقط برای خانواده ام نبود بلکه برای قلب شکسته جونگکوک هم بود.
صدای سوجین دوباره اومد...
سوجین: جونگ وو؟ کجایی؟
به سرعت عکس رو سرجاش گذشتم.. قلبم به شدت میتپید...باید عادی به نظر میرسیدم... اما دیگه هیچ چیز عادی نبود. من حالا نه تنها خانواده ام رو پیدا کرده بودم بلکه راز بزرگ زندگی جونگکوک رو هم کشف کرده بودم.. این بازی عمیق تر و تاریک تر از اون چیزی بود که فکر میکردم
از اتاق بیرون زدم سوجین با لبخندی که منتظرم بود سمتم اومد... اون به من اعتماد داشت و من در حال فریب دادنش بودم..و بدتر از همه اینه که عاشق برادرش شده بود.
سوجين: یهو چی شد؟
جونگ وو : هیچی... فقط یه لحظه حواسم پرت شد.
سوجین شونه ای بالا انداخت و به سمت اتاقش برگشت و منم دنبالش رفتم.
سوجین کتابش رو باز کرد و گفت..
سوجین: خب این قسمت نمودار عرضه و تقاضا یه کم پیچیده ست...
اما من نمیشنیدم صدای اون تبدیل به زمزمه ای دور شده بود..ذهنم خیلی آشفته بود..
[ویو ا.ت]
من و تهیونگ تازه از بیرون برگشته بودیم و من کلید رو تو قفل چرخوندم...در باز شد و وارد پذیرایی شدیم اولین چیزی که دیدم سوجین بود که کنار پسری ایستاده بود.. پسری با قد بلند و موهای تیره
سوجین با لبخند کمی خجالتی گفت..
سوجین: سلام مامان بابا... جونگ وو رو معرفی میکنم، دوست پسرم
پسره سرش رو بالا اورد و به من نگاه کرد...برای یه لحظه نفسم تو سینه ام حبس شد..
نگاهش، چشماش، نمی دونستم چرا اما منو یاد کسی انداخت...
تائه هیونگی که سالها سعی کرده بودم فراموشش کنم.. اون برق خاص و معصومیت پنهون تو چشماش ... درست مثل تهیونگ بود
تهیونگ :جونگ وو از دیدنت خوشوقتم سوجین ازت تعریف کرده بود
تهیونگ دستش رو برای احوالپرسی به سمت جونگ وو دراز کرد جونگ وو دست تهیونگ رو فشرد و لبخند کم رنگی زد. لبخندش درست مثل لبخند من بود.. فقط گوشه های لبش رو بالا میبرد بدون اینکه چشماش رو جمع کنه...
سعی کردم لبخند بزنم اما لبام میلرزید..با صدایی که سعی میکردم ثابت نگهش دارم گفتم....
ا.ت: خوش اومدی جونگ وو.. سوجین گفت برای درس اومدین
جونگ وو: بله همینطوره سوجین تو قسمت اقتصاد یه کم مشکل داره..اومدم کمکش کنم
صداش... صداش آروم بود اما کمی حس کردم که صداش شبیه صدای جونگکوکه...
به سختی تونستم نفس بکشم..قلبم دوباره درد گرفت این بار نه از بیماری بلکه از این همه آشنایی عجیب و غريب.
سئوجون که تازه از اتاقش بیرون اومده بود با نگرانی به من نگاه کرد و گفت..
سئوجون: مامان خوبی؟ رنگت پریده
سریع دستمو روی سینه ام گذاشتم و سعی کردم لبخند بزنم..
ا.ت: آره، خوبم فقط یه کم خسته ام..
تهیونگ از کمرم گرفت و منو به سمت مبل برد تا کمی استراحت کنم.
__________
بعد از یک ساعت درس خوندن سوجین و جونگ وو از اتاق بیرون اومدن..
تهیونگ با صدایی آروم گفت..
تهیونگ: اگه درساتون تموم شده جونگ وو میتونه همینجا بمونه و شام رو با ما بخوره
سوجين: آره، فکر خوبیه
جونگوو: ازتون ممنونم..
__________
تو کل شب که جونگ وو اونجا بود...
ا.ت با درد قلبش و حس آشنای تائه هیونگ دست و پنجه نرم می کرد...
جونگوو هنوز درگیر اون عکس ها و راز های عجیب جونگکوک بود..
تهیونگ با جونگ وو خیلی گرم و صمیمی حرف میزد و سوجین هم به حرف هاشون گوش میداد..
و اما سئوجون...
اون رفتار سردی داشت و به جونگوو عجیب نگاه میکرد..و باهاش زیاد حرف نزد...
یعنی چیزی از جونگ وو میدونست که همچین رفتاری داشت؟!
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 𝟑
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟓
[ویو جونگوو]
صدای سوجین از بیرون اتاق اومد اما نمیتونستم حرفی بزنم فقط به سرعت آلبوم رو سر جاش گذاشتم دستهام رو روی صورتم کشیدم تا اشکام رو پاک کنم
اما یه چیز دیگه تو آلبوم توجه ام رو جلب کرد.. یه عکس کوچیکتر از لابه لای صفحه ها بیرون زده بود با دستای لرزون اون رو برداشتم..و با دیدن اون عکس ، دنیا برای بار دوم دور سرم چرخید.
عکسی از ا.ت..
جوون تر بود موهاش بلندتر و رنگ موهاش ترکیبی از مشکی و طلایی بود.
لبخندی رو لب داشت که دنیا رو روشن میکرد اما چیزی که تعجبم رو دوبرابر کرد...این بود که تو آغوش جونگکوک بود!!
جونگکوک ا.ت رو از پشت تو آغوش گرفته بود. نگاهشون پر از عشق بود.. عشقی که ازش خبر نداشتم.
با صدایی خفه زیر لب زمزمه کردم
جونگ وو:این... این یعنی چی؟
تصویر ا.ت تو آغوش جونگکوک و بعد ا.ت با تهیونگ و من همه چیز رو پیچیده تر میکرد..
ا.ت به جونگکوک خیانت کرده بود؟ اون رو ترک کرده بود؟ تموم سالهایی که جونگکوک به من درباره تنهایی و خیانت صحبت میکرد حالا معنی دیگهای پیدا کرده بود.. این انتقام فقط برای خانواده ام نبود بلکه برای قلب شکسته جونگکوک هم بود.
صدای سوجین دوباره اومد...
سوجین: جونگ وو؟ کجایی؟
به سرعت عکس رو سرجاش گذشتم.. قلبم به شدت میتپید...باید عادی به نظر میرسیدم... اما دیگه هیچ چیز عادی نبود. من حالا نه تنها خانواده ام رو پیدا کرده بودم بلکه راز بزرگ زندگی جونگکوک رو هم کشف کرده بودم.. این بازی عمیق تر و تاریک تر از اون چیزی بود که فکر میکردم
از اتاق بیرون زدم سوجین با لبخندی که منتظرم بود سمتم اومد... اون به من اعتماد داشت و من در حال فریب دادنش بودم..و بدتر از همه اینه که عاشق برادرش شده بود.
سوجين: یهو چی شد؟
جونگ وو : هیچی... فقط یه لحظه حواسم پرت شد.
سوجین شونه ای بالا انداخت و به سمت اتاقش برگشت و منم دنبالش رفتم.
سوجین کتابش رو باز کرد و گفت..
سوجین: خب این قسمت نمودار عرضه و تقاضا یه کم پیچیده ست...
اما من نمیشنیدم صدای اون تبدیل به زمزمه ای دور شده بود..ذهنم خیلی آشفته بود..
[ویو ا.ت]
من و تهیونگ تازه از بیرون برگشته بودیم و من کلید رو تو قفل چرخوندم...در باز شد و وارد پذیرایی شدیم اولین چیزی که دیدم سوجین بود که کنار پسری ایستاده بود.. پسری با قد بلند و موهای تیره
سوجین با لبخند کمی خجالتی گفت..
سوجین: سلام مامان بابا... جونگ وو رو معرفی میکنم، دوست پسرم
پسره سرش رو بالا اورد و به من نگاه کرد...برای یه لحظه نفسم تو سینه ام حبس شد..
نگاهش، چشماش، نمی دونستم چرا اما منو یاد کسی انداخت...
تائه هیونگی که سالها سعی کرده بودم فراموشش کنم.. اون برق خاص و معصومیت پنهون تو چشماش ... درست مثل تهیونگ بود
تهیونگ :جونگ وو از دیدنت خوشوقتم سوجین ازت تعریف کرده بود
تهیونگ دستش رو برای احوالپرسی به سمت جونگ وو دراز کرد جونگ وو دست تهیونگ رو فشرد و لبخند کم رنگی زد. لبخندش درست مثل لبخند من بود.. فقط گوشه های لبش رو بالا میبرد بدون اینکه چشماش رو جمع کنه...
سعی کردم لبخند بزنم اما لبام میلرزید..با صدایی که سعی میکردم ثابت نگهش دارم گفتم....
ا.ت: خوش اومدی جونگ وو.. سوجین گفت برای درس اومدین
جونگ وو: بله همینطوره سوجین تو قسمت اقتصاد یه کم مشکل داره..اومدم کمکش کنم
صداش... صداش آروم بود اما کمی حس کردم که صداش شبیه صدای جونگکوکه...
به سختی تونستم نفس بکشم..قلبم دوباره درد گرفت این بار نه از بیماری بلکه از این همه آشنایی عجیب و غريب.
سئوجون که تازه از اتاقش بیرون اومده بود با نگرانی به من نگاه کرد و گفت..
سئوجون: مامان خوبی؟ رنگت پریده
سریع دستمو روی سینه ام گذاشتم و سعی کردم لبخند بزنم..
ا.ت: آره، خوبم فقط یه کم خسته ام..
تهیونگ از کمرم گرفت و منو به سمت مبل برد تا کمی استراحت کنم.
__________
بعد از یک ساعت درس خوندن سوجین و جونگ وو از اتاق بیرون اومدن..
تهیونگ با صدایی آروم گفت..
تهیونگ: اگه درساتون تموم شده جونگ وو میتونه همینجا بمونه و شام رو با ما بخوره
سوجين: آره، فکر خوبیه
جونگوو: ازتون ممنونم..
__________
تو کل شب که جونگ وو اونجا بود...
ا.ت با درد قلبش و حس آشنای تائه هیونگ دست و پنجه نرم می کرد...
جونگوو هنوز درگیر اون عکس ها و راز های عجیب جونگکوک بود..
تهیونگ با جونگ وو خیلی گرم و صمیمی حرف میزد و سوجین هم به حرف هاشون گوش میداد..
و اما سئوجون...
اون رفتار سردی داشت و به جونگوو عجیب نگاه میکرد..و باهاش زیاد حرف نزد...
یعنی چیزی از جونگ وو میدونست که همچین رفتاری داشت؟!
- ۳۵.۸k
- ۱۷ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط