انتقام

پارت17
دو ماه بعد :
ویو کوک:
الان دو ماه از اون ماجرا میگذره و آت فقط تونست دستشو تکون بده هر روز میریم بیرون و کلی میگردیم ولی آت وقتی آدما رو میبینه که میتونن راه برن و حرف بزنن ناراحت میشد ولی من بهش امید میدادم و بیشتر جاهایی که آدم نباشه انتخاب میکردم امروز قرار با هم بریم بیرون رفتم خونه خدمتکار حاضرش کرده بود من بلندش کردم گذاشتمش رو ویلچر داشت گریه میکرد بهش گفتم
کوک:هنوز منو نبخشیدی من یه احمقم تا میام گند کاری قبلمو درست کنم یه گند دیگه میزنم ببخشید هوم من من حاضرم همین الان همه اعضای بدنمو بهت بدم که دیدم آت دستشو گذاشت روی صورتمو با صورتش علامت منفی نشون داد بغلش کردم گفتم :عاااا مگه نگفتم گریه کردن ممنوع بیا بریم بیرون فقط آت تو میتونی دوباره حرف بزنی راه بری الان نگاه کن تونستی دستتو حرکت بدی پس تلاشتو بکن هوم
هر روز بلندش میکنم تا راه بره ولی نمیتونه ولی هرروز امید دارم بلندش کردم ولش کردم که تونست وایسته خیلی خوشحال شدم و گفتم :اره دیدی میتونی بیا جلو یک قدم برداشت خیلی خوشحال شدم به جیمین زنگ زدم و گفتم اونم گفت
جیمین :پس داره خوب میشه دیگه تموم شد داداش زنت داره خوب میشه
از شنیدن کلمه زنت ذوق کردم و خوشحال شدم اتو بغل کردمو گفتم تو دیگه به ویلچر نیازی نداری 🥹آت لبخند زد همینجوری قدم قدم اومد جای پله که خواستن که از اینجا بیاد پایین خیلی زیاد بود براید بغلش کردم و گفتم اینجاش با من😄
اومدیم پایین تا در عمارت بغلم بود بعد ولش کردم دستشو گرفتم و آروم راه می‌رفتیم با هر قدم آت ذوق میکرد و خوشحال میشد نگهش داشتم و گفتم آت تو الان خوبه خوبی پس میتونی حرف بزنی هوم یکم تلاش کن آت تلاش کرد ولی
ولی تونست تونست حرف بزنه اولین کلمه ای که گفت کوک بود
مثل بچه هایی شده بود که برای اولین بار حرف میزد از خوشحالی محکم بغلش کردم که آت یه آخ گفت ازش جدا شدم
کوک:عا عا ببخشید 😁
آت لبخند زد خیلی تلاش میکرد برای راه رفتن برای حرف زدن ولی خوشحال بود ولی من در عماق وجودم ناراحت بودم چون من باعث شدم من
یک ساعت بعد
ویو آت:
از اینکه دوباره داشتم راه میرفتم و حرف میزدم خوشحال بودم ولی از کوک ناراحت ولی دیگه به انتقام فکر نمیکنم چون با اون کار خودمو نابود کرد جسمم روحم همه چی رو نابود کرد بهم فهموند کوک آدمی نیست از انتقام دست بکشه حتی وقتی که دوست داشته باشه ولی من تو این چند وقت حسم خیلی بیشتر از اون زمان شده بود با تلاش زیاد گفتم
آت:کوووک......می می میشه.......بربرگرددیم
کوک:چرا حالت خوب نیست؟(استرس)
آت:ن ن نه....ف..ف..فقط.....خ‌.خ..خسته ش.ش.شدم
کوک:هوففف خیالم راحت شد باشه برگردیم خیلی خسته شدی؟
آت با سر گفت اره
کوکم براید بغلش کرد و رفتن عمارت به خاطر این اتفاق شب جشن کوچولو گرفتن
کوک: حاضر شدی امشب می‌خوای مامان و ابجیتو ببینی
آت:وا..وا..واقعا (ذوق و خوشحال)
دیدگاه ها (۰)

شب تولدم پارت 15ات: هی چیکار میکنی جونگ کوک: خیلی خوشگلی پرن...

bts

تک پارتی✨هر چند دقیقه یک‌ بار خودش رو توی آینه ماشین نگاه می...

اجبار به بدبختی پارت ۱۴

بعد از چند دقیقه، جونگ‌کوک متوجه شد ات هنوز هر بار که صدای ر...

رمان :(تا وقتی که عاشقت شدم)

چندپارتی جونگ کوک

عاشق part³کوک سوار ماشین شد که ات گفت :• کوکی ازت ممنونم- پر...

part¹²ویو جونگکوک::نمیدونستم اون یارو کی بود و ات رو واسه چی...

پارت هجدهم شب عروسی آت. وای دخترا میکاپتون تموم نشد( آرایشگر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط