پارت دوم
پسر نفس حرصی بیرون داد ، خدافظی کرد و به راهش ادامه داد و دخترک هم به خونه رفت ولی به محض وارد شدن دوباره تمام درداش اوج گرفت
دوباره خونه خراب شده و پدر و مادر بزرگش که زندگی رو براش تلخ کردن
با حالت کلافه کیفش رو از شونش پایین آورد و از پله ها بالا رفت
_ من اومدم
«هی بیا اینجا ببینم»
دختر هوفی کشید و به سمت مادر بزرگش برگشت
«کدوم گوری بودی؟»
_همیشه باید جواب پس بدم یعنی نمیدونی کجا بودم بجز دانشگاه کجا میتونستم رفته باشم
«شب مهمون داریم»
_کی؟
«خواستگار»
_چیییی؟
«پسر عموی مادر هرزت خواستگارته»
_هیییییی راجب مامان من درست صحبت کن بعدشم نیازی به کمک شما ندارم خودم میتونم همسر آینده رو انتخاب کنم
«دختره چشم سفید، هرزه ، باز اون پسره هیز و بی آبرو مخت رو خورده »
_بی آبرو تویی که دو ساله اینجا پلاسی و نمیزاری یه آب خوش از گلوم پایین بره بی آبرو تویی که به خاطر پول پسر خودت از شوهرت طلاق گرفتی تا پول بابای منو بالا بکشی
بعد این جرو بحث تو خونه و قش قرقی که به پا شده بود ناگهان صدای کلید در شنیده شد
پدر یونجی بود ، یه عوضی به تمام معنا
یونجی که توی اتاق خودش بود و حتی نمیخواست قیافه نحس هیچ کدومشون رو ببینه ناگهان با باز شدن در اتاقش از فکر بیرون کشیده شد
....مکالمه پدر یونجی و یونجی....
«چش سفید شدی»
یونجی از ترس سریع روی تختی که دراز کشیده بود نشست
«چتههه میخوای چیو ثابت کنییی هاااااا»
آقای کیم وقتی این حرف هارو میزد که کمربندش رو به قصد زدن دختر توی دستش سفت کرد
یونجی،دختر بیچاره که از ترس لکنت گرفته بود هیچی نمی گفت و فقط ناظر اتفاقاتی بود که قراره بی افته
«هرزه شدی ،مثل همون مادر هرزت .... ادبت میکنم»
و دخترک با حس سوزش روی پاهاش جیغ خفه ای کشید و از روی تخت بلند شد هر ضربه ای که به بدن ضریف و سفید رنگش میخورد جیغ دردناکی میکشید که دل هر کسی رو به رحم میآورد ولی دل هر انسانی رو نه شیطانی مثل اون عوضی
یونجی اونقدر بیحال شده بود که دیگه هیچ واکنشی به اون دردا نشون نمیداد آقای کیم هم که دیگه پیر شده بود و از زدن دختر خسته شد، روی تخت نشست و شروع به نفس نفس زدن کرد
یونجی که چشماش از اشک بی اختیار پر شده بود خودش رو جمع کرد و کنج دیوار زانو هاش رو بغل کرد
آقای کیم بلند شد و از اون اتاق بیرون رفت ولی قبلش رو به دختر کرد
«لباسات و عوض کن و سر و صورت کبودت رو بپوشون نمیخوام پیش خواستگارت آبروم رو ببری»
و بعد در رو محکم بست با ضرب در گریه دختر اوج گرفت و هر هق هقی که میکرد باعث میشد جای کبودی های بیشتر درد کنه
حدود یک ساعتی بود که پدرش از اتاق رفته بود گریه های دختر آروم گرفت چون اون اتفاقا براش عادی بود
ولی ناگهان با چیزی که به یادش اومد درداش رو فراموش کرد
«+بروووو عصر میام دنبالت بریم بیرون حوصلم سر رفته»
آره امروز قرار بود با کوک بره بیرون ولی قطعا نمی تونست هم بخاطر مهمونا و بخاطر اینکه تنبیه شده بود پس دوباره بغض کرد
به طرف عسلی کنار تختش خم شد و گوشیش رو برداشت این پیام رو برای کوک میفرستاد
«کوکی ، شرمنده نمیتونم باهات بیام بیرون »
کوک که منتظر پیام دختر بود بلافاصله سین زد و جوابش رو داد
«چرا؟چیزی شده؟»
«نه چیز خاصی نیست»
«یونجی؟ چی شده »
«مهمون داریم .... خواستگارن و همینطور با اون عوضیا دعوام شد »
«چییی؟ خواستگار ..... باز دست روت بلند کرد »
«مهم نیست خوب میشم»
پسر از اتفاقی که برای دختر افتاده بود دلش شکست چون تنها کسی بود که تو این دنیای بی رحم درکش میکرد
«قربونت برم ... ناراحت نباش حلش میکنیم .....گریه نکنی هاا»
«خوشحالم که حداقل تو هستی»
«🙃🙃خواهش میکنم »
این پیام کوک اونقدر بامزه بود که دختر با چشمای اشکی خنده ای از ته دل کرد
«کوکی میشه فردا بریم بیرون ؟»
«اره چرا که نه حتما میریم 😜»
«تو فوق العاده ای کوکی ❤️»
«قربونت ...دیگه برو آماده شو مهمون دارین »
از حرف کوک دوباره به زندگی تلخ خودش برگشت و همه چیزی رو که فراموش کرده بود به یاد آورد و دوباره بغض کرد ولی این فقط یونجی نبود که بغض کرده بود
اون طرف گوشی جونگ کوک هم از سختی های که این دختر متحمل شده بغض کرد ...اونم بغض سنگین ... برای یه مرد سخت بود که اینقدر زیاد بغض کنه ولی زندگی این دختر همه رو به مرز گریه می کشوند مخصوصا کوک ! چون بیشتر از همه درکش میکرد
خسته شددددددددم
دوباره خونه خراب شده و پدر و مادر بزرگش که زندگی رو براش تلخ کردن
با حالت کلافه کیفش رو از شونش پایین آورد و از پله ها بالا رفت
_ من اومدم
«هی بیا اینجا ببینم»
دختر هوفی کشید و به سمت مادر بزرگش برگشت
«کدوم گوری بودی؟»
_همیشه باید جواب پس بدم یعنی نمیدونی کجا بودم بجز دانشگاه کجا میتونستم رفته باشم
«شب مهمون داریم»
_کی؟
«خواستگار»
_چیییی؟
«پسر عموی مادر هرزت خواستگارته»
_هیییییی راجب مامان من درست صحبت کن بعدشم نیازی به کمک شما ندارم خودم میتونم همسر آینده رو انتخاب کنم
«دختره چشم سفید، هرزه ، باز اون پسره هیز و بی آبرو مخت رو خورده »
_بی آبرو تویی که دو ساله اینجا پلاسی و نمیزاری یه آب خوش از گلوم پایین بره بی آبرو تویی که به خاطر پول پسر خودت از شوهرت طلاق گرفتی تا پول بابای منو بالا بکشی
بعد این جرو بحث تو خونه و قش قرقی که به پا شده بود ناگهان صدای کلید در شنیده شد
پدر یونجی بود ، یه عوضی به تمام معنا
یونجی که توی اتاق خودش بود و حتی نمیخواست قیافه نحس هیچ کدومشون رو ببینه ناگهان با باز شدن در اتاقش از فکر بیرون کشیده شد
....مکالمه پدر یونجی و یونجی....
«چش سفید شدی»
یونجی از ترس سریع روی تختی که دراز کشیده بود نشست
«چتههه میخوای چیو ثابت کنییی هاااااا»
آقای کیم وقتی این حرف هارو میزد که کمربندش رو به قصد زدن دختر توی دستش سفت کرد
یونجی،دختر بیچاره که از ترس لکنت گرفته بود هیچی نمی گفت و فقط ناظر اتفاقاتی بود که قراره بی افته
«هرزه شدی ،مثل همون مادر هرزت .... ادبت میکنم»
و دخترک با حس سوزش روی پاهاش جیغ خفه ای کشید و از روی تخت بلند شد هر ضربه ای که به بدن ضریف و سفید رنگش میخورد جیغ دردناکی میکشید که دل هر کسی رو به رحم میآورد ولی دل هر انسانی رو نه شیطانی مثل اون عوضی
یونجی اونقدر بیحال شده بود که دیگه هیچ واکنشی به اون دردا نشون نمیداد آقای کیم هم که دیگه پیر شده بود و از زدن دختر خسته شد، روی تخت نشست و شروع به نفس نفس زدن کرد
یونجی که چشماش از اشک بی اختیار پر شده بود خودش رو جمع کرد و کنج دیوار زانو هاش رو بغل کرد
آقای کیم بلند شد و از اون اتاق بیرون رفت ولی قبلش رو به دختر کرد
«لباسات و عوض کن و سر و صورت کبودت رو بپوشون نمیخوام پیش خواستگارت آبروم رو ببری»
و بعد در رو محکم بست با ضرب در گریه دختر اوج گرفت و هر هق هقی که میکرد باعث میشد جای کبودی های بیشتر درد کنه
حدود یک ساعتی بود که پدرش از اتاق رفته بود گریه های دختر آروم گرفت چون اون اتفاقا براش عادی بود
ولی ناگهان با چیزی که به یادش اومد درداش رو فراموش کرد
«+بروووو عصر میام دنبالت بریم بیرون حوصلم سر رفته»
آره امروز قرار بود با کوک بره بیرون ولی قطعا نمی تونست هم بخاطر مهمونا و بخاطر اینکه تنبیه شده بود پس دوباره بغض کرد
به طرف عسلی کنار تختش خم شد و گوشیش رو برداشت این پیام رو برای کوک میفرستاد
«کوکی ، شرمنده نمیتونم باهات بیام بیرون »
کوک که منتظر پیام دختر بود بلافاصله سین زد و جوابش رو داد
«چرا؟چیزی شده؟»
«نه چیز خاصی نیست»
«یونجی؟ چی شده »
«مهمون داریم .... خواستگارن و همینطور با اون عوضیا دعوام شد »
«چییی؟ خواستگار ..... باز دست روت بلند کرد »
«مهم نیست خوب میشم»
پسر از اتفاقی که برای دختر افتاده بود دلش شکست چون تنها کسی بود که تو این دنیای بی رحم درکش میکرد
«قربونت برم ... ناراحت نباش حلش میکنیم .....گریه نکنی هاا»
«خوشحالم که حداقل تو هستی»
«🙃🙃خواهش میکنم »
این پیام کوک اونقدر بامزه بود که دختر با چشمای اشکی خنده ای از ته دل کرد
«کوکی میشه فردا بریم بیرون ؟»
«اره چرا که نه حتما میریم 😜»
«تو فوق العاده ای کوکی ❤️»
«قربونت ...دیگه برو آماده شو مهمون دارین »
از حرف کوک دوباره به زندگی تلخ خودش برگشت و همه چیزی رو که فراموش کرده بود به یاد آورد و دوباره بغض کرد ولی این فقط یونجی نبود که بغض کرده بود
اون طرف گوشی جونگ کوک هم از سختی های که این دختر متحمل شده بغض کرد ...اونم بغض سنگین ... برای یه مرد سخت بود که اینقدر زیاد بغض کنه ولی زندگی این دختر همه رو به مرز گریه می کشوند مخصوصا کوک ! چون بیشتر از همه درکش میکرد
خسته شددددددددم
- ۵.۳k
- ۲۹ خرداد ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط