پارت چهارم: شکستن سکوت
پارت چهارم: شکستن سکوت
فردا عصر، کارنامهها و نتایج آزمونها اعلام شد. هانا با دستانی لرزان برگه را از معلم گرفت: ریاضی ۲۰. اما این بار دیگر اشکی در چشمانش نمانده بود؛ فقط خستگی بود و بس.
وقتی به خانه برگشت، جین و النا در سالن نشسته بودند و داشتند جایزهٔ دوچرخهٔ جدید سوجون را به خاطر نمرهٔ معمولیاش به او تبریک میگفتند. هانا جلو رفت، برگه را روی میز گذاشت و با صدایی که دیگر لرزش نداشت، گفت:
— بیست شدم... همون چیزی که میخواستید.
جین نگاهی به برگه انداخت و بدون حتی یک کلمه تشکر گفت:
— وظیفهته. نباید هم کمتر از این میشد. حالا برو به کارهات برس.
النا هم اضافه کرد:
— چرا طوری حرف میزنی انگار کار بزرگی کردی؟ سوجون رو ببین، با اینکه کمتر تلاش کرده اما همیشه انرژی مثبت به خونه میاره، نه مثل تو که همیشه فضای خونه رو سنگین میکنی.
هانا برای اولین بار سرش را بالا گرفت، به چشمهای هر دویشان نگاه کرد و لبخند تلخی زد:
— حق با شماست. من هیچوقت نتونستم اونی باشم که میخواستید... چون اصلاً براتون مهم نبود من کیام.
فردا عصر، کارنامهها و نتایج آزمونها اعلام شد. هانا با دستانی لرزان برگه را از معلم گرفت: ریاضی ۲۰. اما این بار دیگر اشکی در چشمانش نمانده بود؛ فقط خستگی بود و بس.
وقتی به خانه برگشت، جین و النا در سالن نشسته بودند و داشتند جایزهٔ دوچرخهٔ جدید سوجون را به خاطر نمرهٔ معمولیاش به او تبریک میگفتند. هانا جلو رفت، برگه را روی میز گذاشت و با صدایی که دیگر لرزش نداشت، گفت:
— بیست شدم... همون چیزی که میخواستید.
جین نگاهی به برگه انداخت و بدون حتی یک کلمه تشکر گفت:
— وظیفهته. نباید هم کمتر از این میشد. حالا برو به کارهات برس.
النا هم اضافه کرد:
— چرا طوری حرف میزنی انگار کار بزرگی کردی؟ سوجون رو ببین، با اینکه کمتر تلاش کرده اما همیشه انرژی مثبت به خونه میاره، نه مثل تو که همیشه فضای خونه رو سنگین میکنی.
هانا برای اولین بار سرش را بالا گرفت، به چشمهای هر دویشان نگاه کرد و لبخند تلخی زد:
— حق با شماست. من هیچوقت نتونستم اونی باشم که میخواستید... چون اصلاً براتون مهم نبود من کیام.
- ۳۴۵
- ۰۹ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط