پارت هفدهم [فصل اول] | نتایج آزمون 📚⭐
پارت هفدهم [فصل اول] | نتایج آزمون 📚⭐
صبح روز بعد...
هوای آکادمی ادن مثل همیشه آرام بود، اما کلاس دوم اصلاً آرام به نظر نمیرسید.
همه منتظر یک چیز بودند...
نتیجهی آزمون.
امیل از همان اول صبح روی میزش افتاده بود.
امیل: «تمومه... آیندهی من همین امروز به پایان میرسه... 😵»
اوئن کتابش را بست.
اوئن: «این حرف رو هر امتحانی میزنی.»
امیل: «ولی این بار واقعیه!»
لئو خندید.
لئو: «نگران نباش، شاید معلم دلش برات بسوزه.»
امیل: «دعا کن همینطور باشه...»
در همین لحظه...
معلم وارد کلاس شد.
همه سریع سر جایشان نشستند.
معلم دستهای از برگهها را روی میزش گذاشت.
معلم: «صبح بخیر.»
همه با هم پاسخ دادند:
«صبح بخیر، استاد.»
معلم نگاهی به کلاس انداخت.
معلم: «قبل از اعلام نتایج... باید بگم که عملکرد کلاس، نسبت به آزمون قبلی بهتر بوده.»
زمزمهای در کلاس پیچید.
امیل آرام گفت:
امیل: «یعنی شاید منم نجات پیدا کرده باشم...؟»
اوئن: «زیاد امیدوار نباش.»
معلم شروع به صدا زدن اسمها کرد.
دانشآموزان یکییکی برگههایشان را گرفتند.
بعضیها خوشحال بودند...
بعضیها هم کاملاً ناامید.
نوبت امیل رسید.
معلم برگه را به او داد.
امیل چند ثانیه به نمره نگاه کرد...
بعد ناگهان از جایش بلند شد.
امیل: «قبول شدممم! 😭✨»
تمام کلاس به او نگاه کردند.
اوئن: «انگار معجزه شده.»
لئو خندهاش گرفت.
نوبت الیزه رسید.
معلم لبخند زد.
معلم: «بسیار خوب. مثل همیشه منظم و دقیق.»
الیزه با احترام تعظیم کوتاهی کرد.
الیزه: «متشکرم، استاد.»
💭 ذهن الیزه: "هنوز راه زیادی تا گرفتن یک استلا مونده... اما دارم پیشرفت میکنم." ⭐
چند لحظه بعد...
معلم گفت:
«دامیان دزموند.»
کلاس ساکت شد.
دامیان جلو رفت.
برگه را گرفت.
نگاهی کوتاه به نمره انداخت.
هیچ تغییری در چهرهاش دیده نمیشد.
وقتی برگشت سر جایش نشست...
امیل طاقت نیاورد.
امیل: «رئیس! چند شد؟!»
دامیان برگه را بست.
دامیان: «بد نبود.»
اوئن: «یعنی چند؟»
دامیان با خونسردی گفت:
دامیان: «نود و هشت.»
چند ثانیه...
سکوت مطلق.
بعد...
امیل: «این اسمش "بد نبود"ه؟! 😱»
اوئن: «تو واقعاً از سیارهی دیگهای!»
لئو لبخند زد.
لئو: «تبریک میگم.»
دامیان فقط سری تکان داد.
اما...
💭 ذهن دامیان: "دو سؤال رو بیدقتی کردم..."
"میتوانستم کامل بگیرم."
در همان لحظه...
معلم دوباره اسم خواند.
«آنیا فورجر.»
آنیا با اضطراب از جایش بلند شد.
💭 ذهن آنیا: "وای نه... لطفاً نمره خیلی بد نباشه... برای عملیات استریکس... 🥜💦"
او آرام برگه را گرفت.
چشمهایش روی نمره ثابت ماند.
چند لحظه...
هیچ حرفی نزد.
بکی با نگرانی پرسید:
بکی: «آنیا... خوبی؟»
آنیا آرام لبخند زد.
آنیا: «قبول شدم! 🥜✨»
بکی با خوشحالی دست زد.
بکی: «آفرین!»
آنیا با ذوق به برگه نگاه میکرد.
نمرهاش عالی نبود...
اما از امتحان قبلی خیلی بهتر شده بود.
💭 ذهن آنیا: "بابا خوشحال میشه!" 🌸
دامیان بیاختیار به سمت آنیا نگاه کرد.
💭 ذهن دامیان: "قبول شد..."
"پس واقعاً درس خونده بود."
"خوبه..."
آنیا همان لحظه ذهنش را خواند.
چشمهای سبزش از تعجب گرد شد.
💭 ذهن آنیا: "پسر دوم... از قبولی آنیا خوشحال شد؟!"
ناخواسته لبخند زد.
دامیان که متوجه نگاهش شده بود، سریع رویش را برگرداند.
دامیان: «...چیه؟»
آنیا با شیطنت گفت:
آنیا: «هیچی! پسر دوم امروز قیافهاش کمتر ترسناکه! 😄»
تمام کلاس ساکت شد.
امیل و اوئن به دامیان نگاه کردند.
لئو لبش را گاز گرفت تا نخندد.
صورت دامیان آرامآرام سرخ شد.
دامیان: «فورجر! دوباره حرفهای عجیب نزن!»
آنیا خندید.
بکی هم همراهش خندید.
حتی چند نفر از بچههای کلاس هم لبخند زدند.
و برای اولین بار...
دامیان متوجه شد که با وجود خجالتش...
از این خندههای ساده، چندان هم بدش نمیآید.
زنگ پایان کلاس به صدا درآمد.
اما درست وقتی همه آمادهی رفتن میشدند...
معلم گفت:
«همه یک لحظه صبر کنید.»
دانشآموزان دوباره نشستند.
معلم لبخندی زد.
«از هفتهی آینده، یک پروژهی گروهی بین دانشآموزان سال دوم برگزار میشود... و گروهها را من انتخاب خواهم کرد.»
کلاس دوباره پر از همهمه شد.
امیل: «فقط دعا میکنم با رئیس همگروه بشم!»
اوئن: «یا با کسی که درسش خوبه.»
آنیا کنجکاو به معلم نگاه کرد.
💭 ذهن آنیا: *"پروژه گروهی؟!"
"لطفاً با پسر دوم باشه... برای عملیات استریکس! 🥜✨"
اما آنیا خبر نداشت...
انتخاب گروهها، اتفاقهایی را رقم خواهد زد که هیچکس انتظارش را ندارد.
ادامه دارد... 🌸
#مرزهای_ممنوعه #اسپای_ایکس_فمیلی #آنیا_و_دامیان #فن_فیکشن #رمان_عاشقانه #SpyxFamily #AnyaXDamian #AnimeFanfic #DamianDesmond #ForbiddenLove#SpyxFamily #فن_فیکشن #مرزهای_ممنوعه #آنیا #دامیان_دزموند #آکادمی_ادن #الیزه_ولین #لئو_ولین #رمان #پارت_اول #ویسگون #داستان_جدید
صبح روز بعد...
هوای آکادمی ادن مثل همیشه آرام بود، اما کلاس دوم اصلاً آرام به نظر نمیرسید.
همه منتظر یک چیز بودند...
نتیجهی آزمون.
امیل از همان اول صبح روی میزش افتاده بود.
امیل: «تمومه... آیندهی من همین امروز به پایان میرسه... 😵»
اوئن کتابش را بست.
اوئن: «این حرف رو هر امتحانی میزنی.»
امیل: «ولی این بار واقعیه!»
لئو خندید.
لئو: «نگران نباش، شاید معلم دلش برات بسوزه.»
امیل: «دعا کن همینطور باشه...»
در همین لحظه...
معلم وارد کلاس شد.
همه سریع سر جایشان نشستند.
معلم دستهای از برگهها را روی میزش گذاشت.
معلم: «صبح بخیر.»
همه با هم پاسخ دادند:
«صبح بخیر، استاد.»
معلم نگاهی به کلاس انداخت.
معلم: «قبل از اعلام نتایج... باید بگم که عملکرد کلاس، نسبت به آزمون قبلی بهتر بوده.»
زمزمهای در کلاس پیچید.
امیل آرام گفت:
امیل: «یعنی شاید منم نجات پیدا کرده باشم...؟»
اوئن: «زیاد امیدوار نباش.»
معلم شروع به صدا زدن اسمها کرد.
دانشآموزان یکییکی برگههایشان را گرفتند.
بعضیها خوشحال بودند...
بعضیها هم کاملاً ناامید.
نوبت امیل رسید.
معلم برگه را به او داد.
امیل چند ثانیه به نمره نگاه کرد...
بعد ناگهان از جایش بلند شد.
امیل: «قبول شدممم! 😭✨»
تمام کلاس به او نگاه کردند.
اوئن: «انگار معجزه شده.»
لئو خندهاش گرفت.
نوبت الیزه رسید.
معلم لبخند زد.
معلم: «بسیار خوب. مثل همیشه منظم و دقیق.»
الیزه با احترام تعظیم کوتاهی کرد.
الیزه: «متشکرم، استاد.»
💭 ذهن الیزه: "هنوز راه زیادی تا گرفتن یک استلا مونده... اما دارم پیشرفت میکنم." ⭐
چند لحظه بعد...
معلم گفت:
«دامیان دزموند.»
کلاس ساکت شد.
دامیان جلو رفت.
برگه را گرفت.
نگاهی کوتاه به نمره انداخت.
هیچ تغییری در چهرهاش دیده نمیشد.
وقتی برگشت سر جایش نشست...
امیل طاقت نیاورد.
امیل: «رئیس! چند شد؟!»
دامیان برگه را بست.
دامیان: «بد نبود.»
اوئن: «یعنی چند؟»
دامیان با خونسردی گفت:
دامیان: «نود و هشت.»
چند ثانیه...
سکوت مطلق.
بعد...
امیل: «این اسمش "بد نبود"ه؟! 😱»
اوئن: «تو واقعاً از سیارهی دیگهای!»
لئو لبخند زد.
لئو: «تبریک میگم.»
دامیان فقط سری تکان داد.
اما...
💭 ذهن دامیان: "دو سؤال رو بیدقتی کردم..."
"میتوانستم کامل بگیرم."
در همان لحظه...
معلم دوباره اسم خواند.
«آنیا فورجر.»
آنیا با اضطراب از جایش بلند شد.
💭 ذهن آنیا: "وای نه... لطفاً نمره خیلی بد نباشه... برای عملیات استریکس... 🥜💦"
او آرام برگه را گرفت.
چشمهایش روی نمره ثابت ماند.
چند لحظه...
هیچ حرفی نزد.
بکی با نگرانی پرسید:
بکی: «آنیا... خوبی؟»
آنیا آرام لبخند زد.
آنیا: «قبول شدم! 🥜✨»
بکی با خوشحالی دست زد.
بکی: «آفرین!»
آنیا با ذوق به برگه نگاه میکرد.
نمرهاش عالی نبود...
اما از امتحان قبلی خیلی بهتر شده بود.
💭 ذهن آنیا: "بابا خوشحال میشه!" 🌸
دامیان بیاختیار به سمت آنیا نگاه کرد.
💭 ذهن دامیان: "قبول شد..."
"پس واقعاً درس خونده بود."
"خوبه..."
آنیا همان لحظه ذهنش را خواند.
چشمهای سبزش از تعجب گرد شد.
💭 ذهن آنیا: "پسر دوم... از قبولی آنیا خوشحال شد؟!"
ناخواسته لبخند زد.
دامیان که متوجه نگاهش شده بود، سریع رویش را برگرداند.
دامیان: «...چیه؟»
آنیا با شیطنت گفت:
آنیا: «هیچی! پسر دوم امروز قیافهاش کمتر ترسناکه! 😄»
تمام کلاس ساکت شد.
امیل و اوئن به دامیان نگاه کردند.
لئو لبش را گاز گرفت تا نخندد.
صورت دامیان آرامآرام سرخ شد.
دامیان: «فورجر! دوباره حرفهای عجیب نزن!»
آنیا خندید.
بکی هم همراهش خندید.
حتی چند نفر از بچههای کلاس هم لبخند زدند.
و برای اولین بار...
دامیان متوجه شد که با وجود خجالتش...
از این خندههای ساده، چندان هم بدش نمیآید.
زنگ پایان کلاس به صدا درآمد.
اما درست وقتی همه آمادهی رفتن میشدند...
معلم گفت:
«همه یک لحظه صبر کنید.»
دانشآموزان دوباره نشستند.
معلم لبخندی زد.
«از هفتهی آینده، یک پروژهی گروهی بین دانشآموزان سال دوم برگزار میشود... و گروهها را من انتخاب خواهم کرد.»
کلاس دوباره پر از همهمه شد.
امیل: «فقط دعا میکنم با رئیس همگروه بشم!»
اوئن: «یا با کسی که درسش خوبه.»
آنیا کنجکاو به معلم نگاه کرد.
💭 ذهن آنیا: *"پروژه گروهی؟!"
"لطفاً با پسر دوم باشه... برای عملیات استریکس! 🥜✨"
اما آنیا خبر نداشت...
انتخاب گروهها، اتفاقهایی را رقم خواهد زد که هیچکس انتظارش را ندارد.
ادامه دارد... 🌸
#مرزهای_ممنوعه #اسپای_ایکس_فمیلی #آنیا_و_دامیان #فن_فیکشن #رمان_عاشقانه #SpyxFamily #AnyaXDamian #AnimeFanfic #DamianDesmond #ForbiddenLove#SpyxFamily #فن_فیکشن #مرزهای_ممنوعه #آنیا #دامیان_دزموند #آکادمی_ادن #الیزه_ولین #لئو_ولین #رمان #پارت_اول #ویسگون #داستان_جدید
- ۱۲۶
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط