{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چپتر دهم: طلوع سرخ

چپتر دهم: طلوع سرخ

آن شب هم مثل بسیاری از شب‌های گذشته، هانا بعد از یک روز سنگین تمرین، کنار مایکی روی تخت بزرگ خوابیده بود. مایکی که هنوز بیدار بود و به پرونده‌ها نگاه می‌کرد، دستش را به آرامی روی موهای هانا کشید و تا وقتی که نفس‌های منظم او نشانه‌ی خواب عمیق شد، از اتاق خارج نشد.

ساعت حدود سه نیمه‌شب بود که مایکی هم بالاخره خوابش برد. دستش دور کمر هانا حلقه شده بود و هر دو در آرامشی نادر فرو رفته بودند.

---

**صبح - ساعت ۷:۱۵**

نور خورشید از لای پرده‌های ضخیم اتاق به داخل می‌تابید. مایکی اول از همه بیدار شد. چشم‌هایش را باز کرد و طبق عادت همیشگی، اول نگاهی به هانا انداخت که هنوز در آغوشش خواب بود. اما چیزی توجهش را جلب کرد.

یک لکه‌ی قرمز تیره روی ملحفه‌ی سفید.

مایکی ابروهایش را گره کرد. اول فکر کرد شاید قهوه ریخته یا چیزی شبیه آن. اما وقتی نگاه دقیق‌تری انداخت، دید لکه بزرگ‌تر از آن حرف‌هاست. و فقط یک لکه نیست... چندین لکه.

قلب مایکی برای لحظه‌ای از کار ایستاد. او سریع نشست و با دستان لرزان ملحفه را کنار زد. لکه‌های خون روی ملحفه نمایان‌تر شدند. نگاهش به لباس خواب سفید هانا افتاد که آن هم لکه‌های قرمز رویش بود.

مایکی که تا به حال در زندگی‌اش از هیچ‌چیز نترسیده بود، حالا رنگ از صورتش پریده بود. دستش را با احتیاط روی شانه‌ی هانا گذاشت و آرام تکانش داد: «هانا... هانا بیدار شو...»

هانا با چشم‌های خواب‌آلود برگشت و نگاهش به صورت نگران مایکی افتاد. برای لحظه‌ای ترسید. «بابا... چی شده؟»

مایکی با صدایی که سعی می‌کرد آرام باشد اما لرزش داشت، گفت: «هانا... جاییت زخمی شده؟ یه جایی درد داری؟ خواب بودی کسب بهت آسیب زده؟»

هانا گیج نشست و به خودش نگاه کرد. وقتی لکه‌های خون روی لباسش را دید، چشمانش گشاد شد. برای چند ثانیه هیچی نگفت. مایکی در همین حین داشت دیوانه‌وار بدن هانا را بررسی می‌کرد تا ببیند زخمی وجود دارد یا نه.

«بابا... بابا صبر کن!» هانا دستش را گرفت. «من... من زخمی نیستم.»

مایکی با ناباوری نگاهش کرد. «پس این خون چیه؟ از کجا اومده؟»

هانا سرش را پایین انداخت و گونه‌هایش کمی گلگون شد. «من... فکر کنم... می‌دونی چی شده... من به بلوغ رسیدم.»

مایکی برای چند ثانیه مثل مجسمه خشک شد. مغز که همیشه سیع کار می‌کرد، ناگهان قفل کرد.

«...چی؟»

هانا با صدای آرام‌تری تکرار کرد: «پریود شدم. اولین بارم هست.»

سکوت عجیبی در اتاق پیچید. مایکی که تا چند دقیقه پیش حاضر بود تمام توکیو را به آتش بکشد تا بفهمد چه کسی به هانا آسیب زده، حالا نشسته بود و نمی‌دانست چه واکنشی نشان دهد.

او بالاخره با صدایی گرفته گفت: «...من... خب... صبر کن. من می‌رم... چیزی می‌گیرم. تو فقط... بمون...»

مایکی بلند شد و از اتاق خارج شد. هانا که برای اولین بار مایکی را اینقدر درمانده و گیج دیده بود، با وجود تمام خجالت، لبخندی روی لبش نشست.

خب خب اینم از این یه نکته ای فقط بگم گاهی فشار های جسمی روحی روانی زیاد پشت هم باعث سریع تر به بلوغ جسمی رسیدن میشه وضع هانا رو هم که میدونید مگرنه هانا فقط نه سالشه حالا اینکه سانزو یه بچه نه ساله رو شکنجه کرد به من مربوط نیست از خودش بپرسید

_________________________________
#مایکی
#سناریو_انیمه
#توکیو_رونجرز
#بانتن
#فن_فکیشن_انیمه
#سناریو_توکیو_رونجرز
#فن_فیک_توکیو_رونجرز
دیدگاه ها (۴)

چپتر چهارمصدای برخورد قاشق و چنگال و صدای گرم گفتگوها، فضای ...

https://rubika.ir/joing/BAIGBCICD0YDYZJNGOKLVGDCWJVQHMCCدوست...

چپتر سومصدای ملایم برخورد قطرات آب با وان، تنها صدایی بود که...

چپتر نهم: اولین آزمونسه ماه گذشت. هانا دیگر یک دختر معمولی ن...

سناریو توکیو ریونجرز(انزجار وسواسی)بریم سراغ پارت۲...:/...از...

High potential

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط