پارت دوازدهم
"زنجیر سرخ و نقره ای"
سوکوکو
Part: 12.
ناگهان، صدایی از طبقهی بالا پیچید. نالهای ضعیف، خسته. اوسامو سرش را بلند کرد و در همان لحظه، ردپایی از طلسم روی پلهها دیده شد. رشتههایی از نور آبی که مثل رگهای عنکبوت بر روی دیوارها میدویدند.
نشانه ی خطر. اما دازای لبخند زد. "چه هیجان انگیز."
قدم اول را روی پلهها گذاشت، و طلسم زیر پایش جرقه زد. اما نشکست. چون دازای، پنهان از چویا، سالها پیش در کنار پدرش با طلسمهای قدیمی آشنا شده بود. میدانست که این طلسم، تنها کسانی را متوقف میکند که خون خاندان ناکاهارا در رگهایشان جریان داشته باشد. و او چنین خونی نداشت. یا حداقل، فکر نمیکرد که داشته باشد.
از پلهها بالا رفت و به راهروی طبقهی دوم رسید. در انتهای راهرو، دری نیمهباز بود و از پشت آن، همان نالهی ضعیف شنیده میشد.
دازای به آرامی در را کنار زد.
درون اتاق، یکی از سربازان ناکاهارا به زنجیر کشیده شده بود. یکی از همان سربازان گمشده. به نظر میامد که نفس های آخرش بود.
روی دیوار کنارش، با خون نمادی کشیده شده بود. طلسم پیوند.
او در همان لحظه فهمید. فراری، همان فردی بود که خواسته ای داشت. کسی که دو جوان را در کابوس و توهم گرفتار کرده بود.
به محض اینکه نزدیک سرباز شد، در اتاق، پشت سرش، با صدای مهیبی بسته شد و صدای خنده ای خشک و سرد در اتاق پیچید، هرچند که کسی دیده نمیشد: "خوش اومدی، پسر اوسامو. مدت زیادی بود که منتظرِ تو بودم."
دازای چاقو را در دستش چرخاند و با همان لحن بیخیال همیشگی گفت: "آه، پس یه مهمانی غافلگیرکننده. اگه زودتر میفهمیدم شیرینی هم میاوردم"
اما درون سینهاش، چیزی تند میتپید این تله، دقیقاً برای او کار گذاشته شده بود. و چویا، صدها کیلومتر دورتر، داشت یادداشت دروغین او را میخواند.
چاقو در دستش سرد و سنگین بود، اما او چندان حواسش به حساسیت این تیغه ی تیز نبود.
صدای فراری از تاریکی سقف نیامد. این بار، از پشت سر او.
"تو نمیدونی چه میکنی."
اوسامو چاقو را چرخاند و لبخند زد. "پس به من یاد بده که بدونم. من شاگرد خوبی هستم وقتی معلمم حوصله ی درس داشته باشه."
سکوتی طولانی. سپس، صدای قدمهایی آهسته و مطمئن از پشت ستون شنیده شد. فراری بیرون آمد. اما نه با عجله، نه با خشم. او به آرامی قدم برمیداشت، انگار وقت بینهایتی در اختیار دارد. شنل سفید کهنه و زیبایش روی کف سنگی کشیده میشد. چشمان بنفش کهکشانی اش به جایی خیره نبود، اما انگار همهچیز را میدید.
چهرهاش نه ترسناک، که فرسوده بود. انگار قرنهاست که چیزی را حمل میکند.
«چاقو رو بذار کنار، دازای.» صدایش خشدار بود، اما بلند نبود. "امشب نمیجنگیم."
دازای ابرویی بالا انداخت، اما چاقو را زمین نگذاشت. "نه؟ پس چرا منو اینجا کشوندی؟ برای چای و کیک؟"
فراری لبخندی زد. لبخندی که به لبش نرسید و فقط در زاویهی چشمانش نشست. "تو رو به اینجا نکشوندم، بلکه خودت اومدی. تفاوت داره"
دازای نشست. روی زمین سنگی سرد، در میان گردوغبار و خاکستر، به آرامی نشست و پاهایش را دراز کرد. انگار که در خانهی خودش باشد. "سؤالهایی داری که متوجهش شدم. میدونم. اما عجلهات رو کنترل کن امپراطور بیخیال." فراری دستی به موهای تیره اش کشید و چشمانش را بست. "قبل از هر چیز، بگو نام من چیست."
دازای چند ثانیه مکث کرد، سپس با احتیاط، چاقوی آیینی را روی زمین لغزاند. نه دور از دسترس، اما نه تهدیدآمیز. سپس نیشخندی زد. "خب....معلومه...فئودر داستایوفسکی..."
فراری چشمانش را باز کرد و خنده ای سر داد. "پس هنوز به یاد داری پسر اوسامو..."
دازای لبخند کوچکی زد. "خب البته...تو یه زمانی بین اشرافیان ما پرسه میزدی خون آشام قرمز..."
فئودر مکثی کرد. نگاهش به جایی دور دوخته شد، انگار که دارد کلمهها را از میان مه بیرون میکشد.
سکوت. باد سرد از شکاف پنجره میوزید و گردوغبار را روی زمین میرقصاند.
برای اولین بار، لبخندی واقعی زد. لبخندی که در آن غم موج میزد. "پدرت، منو به جرم خیانت بیرون کرد. اما خیانت من، این بود که طلسمی رو بستم که جون یک پسرک رو نجات داد. همون طلسمی که حالا تو و چویا رو به هم گره زده."
دازای نفسش را حبس کرد. طلسم. چویا. خودش.
"پس تو..."
"آره." فئودر با همان آرامش، حرفش را تمام کرد. "من بودم که اون شب، ۱۲۰ سال پیش، طلسم رو بستم. و حالا کسی میخواد اون رو بشکنه. برای همین اینجام. نه برای کشتن تو، برای هشدار دادن."
و در همین لحظه، از پایین قلعه، صدای پاهایی شنیده شد. پاهایی که با عجله از پلهها بالا میآمدند. ضربانی تند، نفسهایی بریدهبریده، و چیزی شبیه به خشمی که در سینهی کسی فروخورده شده بود.
فئودر نگاهی به سمت در انداخت و آهی کشید. "اما انگار دیر شده. مهمان دوم رسید."
سوکوکو
Part: 12.
ناگهان، صدایی از طبقهی بالا پیچید. نالهای ضعیف، خسته. اوسامو سرش را بلند کرد و در همان لحظه، ردپایی از طلسم روی پلهها دیده شد. رشتههایی از نور آبی که مثل رگهای عنکبوت بر روی دیوارها میدویدند.
نشانه ی خطر. اما دازای لبخند زد. "چه هیجان انگیز."
قدم اول را روی پلهها گذاشت، و طلسم زیر پایش جرقه زد. اما نشکست. چون دازای، پنهان از چویا، سالها پیش در کنار پدرش با طلسمهای قدیمی آشنا شده بود. میدانست که این طلسم، تنها کسانی را متوقف میکند که خون خاندان ناکاهارا در رگهایشان جریان داشته باشد. و او چنین خونی نداشت. یا حداقل، فکر نمیکرد که داشته باشد.
از پلهها بالا رفت و به راهروی طبقهی دوم رسید. در انتهای راهرو، دری نیمهباز بود و از پشت آن، همان نالهی ضعیف شنیده میشد.
دازای به آرامی در را کنار زد.
درون اتاق، یکی از سربازان ناکاهارا به زنجیر کشیده شده بود. یکی از همان سربازان گمشده. به نظر میامد که نفس های آخرش بود.
روی دیوار کنارش، با خون نمادی کشیده شده بود. طلسم پیوند.
او در همان لحظه فهمید. فراری، همان فردی بود که خواسته ای داشت. کسی که دو جوان را در کابوس و توهم گرفتار کرده بود.
به محض اینکه نزدیک سرباز شد، در اتاق، پشت سرش، با صدای مهیبی بسته شد و صدای خنده ای خشک و سرد در اتاق پیچید، هرچند که کسی دیده نمیشد: "خوش اومدی، پسر اوسامو. مدت زیادی بود که منتظرِ تو بودم."
دازای چاقو را در دستش چرخاند و با همان لحن بیخیال همیشگی گفت: "آه، پس یه مهمانی غافلگیرکننده. اگه زودتر میفهمیدم شیرینی هم میاوردم"
اما درون سینهاش، چیزی تند میتپید این تله، دقیقاً برای او کار گذاشته شده بود. و چویا، صدها کیلومتر دورتر، داشت یادداشت دروغین او را میخواند.
چاقو در دستش سرد و سنگین بود، اما او چندان حواسش به حساسیت این تیغه ی تیز نبود.
صدای فراری از تاریکی سقف نیامد. این بار، از پشت سر او.
"تو نمیدونی چه میکنی."
اوسامو چاقو را چرخاند و لبخند زد. "پس به من یاد بده که بدونم. من شاگرد خوبی هستم وقتی معلمم حوصله ی درس داشته باشه."
سکوتی طولانی. سپس، صدای قدمهایی آهسته و مطمئن از پشت ستون شنیده شد. فراری بیرون آمد. اما نه با عجله، نه با خشم. او به آرامی قدم برمیداشت، انگار وقت بینهایتی در اختیار دارد. شنل سفید کهنه و زیبایش روی کف سنگی کشیده میشد. چشمان بنفش کهکشانی اش به جایی خیره نبود، اما انگار همهچیز را میدید.
چهرهاش نه ترسناک، که فرسوده بود. انگار قرنهاست که چیزی را حمل میکند.
«چاقو رو بذار کنار، دازای.» صدایش خشدار بود، اما بلند نبود. "امشب نمیجنگیم."
دازای ابرویی بالا انداخت، اما چاقو را زمین نگذاشت. "نه؟ پس چرا منو اینجا کشوندی؟ برای چای و کیک؟"
فراری لبخندی زد. لبخندی که به لبش نرسید و فقط در زاویهی چشمانش نشست. "تو رو به اینجا نکشوندم، بلکه خودت اومدی. تفاوت داره"
دازای نشست. روی زمین سنگی سرد، در میان گردوغبار و خاکستر، به آرامی نشست و پاهایش را دراز کرد. انگار که در خانهی خودش باشد. "سؤالهایی داری که متوجهش شدم. میدونم. اما عجلهات رو کنترل کن امپراطور بیخیال." فراری دستی به موهای تیره اش کشید و چشمانش را بست. "قبل از هر چیز، بگو نام من چیست."
دازای چند ثانیه مکث کرد، سپس با احتیاط، چاقوی آیینی را روی زمین لغزاند. نه دور از دسترس، اما نه تهدیدآمیز. سپس نیشخندی زد. "خب....معلومه...فئودر داستایوفسکی..."
فراری چشمانش را باز کرد و خنده ای سر داد. "پس هنوز به یاد داری پسر اوسامو..."
دازای لبخند کوچکی زد. "خب البته...تو یه زمانی بین اشرافیان ما پرسه میزدی خون آشام قرمز..."
فئودر مکثی کرد. نگاهش به جایی دور دوخته شد، انگار که دارد کلمهها را از میان مه بیرون میکشد.
سکوت. باد سرد از شکاف پنجره میوزید و گردوغبار را روی زمین میرقصاند.
برای اولین بار، لبخندی واقعی زد. لبخندی که در آن غم موج میزد. "پدرت، منو به جرم خیانت بیرون کرد. اما خیانت من، این بود که طلسمی رو بستم که جون یک پسرک رو نجات داد. همون طلسمی که حالا تو و چویا رو به هم گره زده."
دازای نفسش را حبس کرد. طلسم. چویا. خودش.
"پس تو..."
"آره." فئودر با همان آرامش، حرفش را تمام کرد. "من بودم که اون شب، ۱۲۰ سال پیش، طلسم رو بستم. و حالا کسی میخواد اون رو بشکنه. برای همین اینجام. نه برای کشتن تو، برای هشدار دادن."
و در همین لحظه، از پایین قلعه، صدای پاهایی شنیده شد. پاهایی که با عجله از پلهها بالا میآمدند. ضربانی تند، نفسهایی بریدهبریده، و چیزی شبیه به خشمی که در سینهی کسی فروخورده شده بود.
فئودر نگاهی به سمت در انداخت و آهی کشید. "اما انگار دیر شده. مهمان دوم رسید."
- ۹.۹k
- ۲۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط