معلم من
پارت5
چند روز بعد، تو کلاس ادبیات، لینو تصمیم گرفت تمرینی بده که همه با هم گروهی کار کنند. ات به ناچار با لینو تو یک گروه قرار گرفت. همه نگاهها روی آنها متمرکز بود، ولی این بار ات سعی کرد نترسه و با آرامش کنار لینو بنشینه.
در طول کلاس، مکالمههای کوتاه ولی پرمعنا رد و بدل شد. لینو با لبخندی گفت:
— «دیدی؟ اینجوری راحتتر میتونیم با هم کار کنیم.»
ات با لبخند ریز پاسخ داد:
— «آره، ولی فقط چون تو معلمی، نه دوست.»
لینو چشمکی زد و گفت:
— «موقعیتها همیشه تغییر میکنن، ات.»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
#فیک
#فیکشن
#فن_فیک
#استری_کیدز
#لینو
#لینو_فیکشن
چند روز بعد، تو کلاس ادبیات، لینو تصمیم گرفت تمرینی بده که همه با هم گروهی کار کنند. ات به ناچار با لینو تو یک گروه قرار گرفت. همه نگاهها روی آنها متمرکز بود، ولی این بار ات سعی کرد نترسه و با آرامش کنار لینو بنشینه.
در طول کلاس، مکالمههای کوتاه ولی پرمعنا رد و بدل شد. لینو با لبخندی گفت:
— «دیدی؟ اینجوری راحتتر میتونیم با هم کار کنیم.»
ات با لبخند ریز پاسخ داد:
— «آره، ولی فقط چون تو معلمی، نه دوست.»
لینو چشمکی زد و گفت:
— «موقعیتها همیشه تغییر میکنن، ات.»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
#فیک
#فیکشن
#فن_فیک
#استری_کیدز
#لینو
#لینو_فیکشن
- ۹.۵k
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط