سناریوی باکوگو و میدوریا باکودکو
{سناریوی شماره ۳}
||پارت دوم ||
نام سناریوی:
● ک...کاچان من خستم نیست!! ○
□ باکوگو □
بزار برم دنبال این نفله بگردم از دلش در در بیارم
○ میدوریا ○
...
...
اونجا خوبه (انباری خوابگاه)
رفتم نشستم کنار جبه ها که اگه از جلوی در رد شن معلوم نباشم ...
هه قبلا اصلا نمی دونستم اینجا وجود داره ولی الان همین انباری ندانم داد (یکم گریه ولی خیلی کم)
اگه ...
(شروع کرد به خود خوری کردن که همه ی اینا تقسیر منه و باید سریعتر ی فکری برای همه برای یکی کنم...)
انقدر توی فکر بود که متوجه نشد که داره حرف میزنه
حتی در حدی که یک کلامه رو داد زد "
دیگه نمیتونم کم اوردم راهی نیست نمیتونم نمیتونم همه رو نجات بدم ولی ولی [چرااا]
(کلمه داخل [] این رو داد زد )
□ باکوگو □
اون خرخون نفله کجاست حتما رفته پیش بچه ها بیخودی دارم انباری ها رو میگردم ...
داشتم میرفتم که یه صدایی به گوشم خورد داشتم گوش میکردم از پشت در "
کم اوردم راهی نیست نمیتونم نمیتونم همه رو نجات بدم ولی ولی [ چرااااا ]
تا داد زد چرا سرم رو از در کردم تو دیدم که اون نفله تکه داده به دیوار و دستش تو سرش تا من نگاهش کردم اونم نگام کرد بعد چند ثانیه اومدم بیام تو که
در رفت
پاشد سریع بدونه این که چیزی بگه از در پشتی رفت دوباره ...
اومد تو گفتم " تو چته آهایییی !!!! کجا میری !!!!
ول کرد رفت...
ولی این دفعه که دیدمش میدونم چه کار کنم 😏
[ افکار شیطانی از نظر باکوگو ]
○ میدوریا ○
چرااااا
حالا تو زهن...
کاچان تو از کجا منو پیدا کرد !!
حتما هواسم نبوده بلند حرف زدم ...
نه نه لطفا دیگه دنبال نیا نمیتونم لطفا
پاشدم از در پشتی با نهایت سرعتی که داشتم رفتم
فکر کنم خیلی چرت و پرت نوشتم خیلی بد شد ؟
||پارت دوم ||
نام سناریوی:
● ک...کاچان من خستم نیست!! ○
□ باکوگو □
بزار برم دنبال این نفله بگردم از دلش در در بیارم
○ میدوریا ○
...
...
اونجا خوبه (انباری خوابگاه)
رفتم نشستم کنار جبه ها که اگه از جلوی در رد شن معلوم نباشم ...
هه قبلا اصلا نمی دونستم اینجا وجود داره ولی الان همین انباری ندانم داد (یکم گریه ولی خیلی کم)
اگه ...
(شروع کرد به خود خوری کردن که همه ی اینا تقسیر منه و باید سریعتر ی فکری برای همه برای یکی کنم...)
انقدر توی فکر بود که متوجه نشد که داره حرف میزنه
حتی در حدی که یک کلامه رو داد زد "
دیگه نمیتونم کم اوردم راهی نیست نمیتونم نمیتونم همه رو نجات بدم ولی ولی [چرااا]
(کلمه داخل [] این رو داد زد )
□ باکوگو □
اون خرخون نفله کجاست حتما رفته پیش بچه ها بیخودی دارم انباری ها رو میگردم ...
داشتم میرفتم که یه صدایی به گوشم خورد داشتم گوش میکردم از پشت در "
کم اوردم راهی نیست نمیتونم نمیتونم همه رو نجات بدم ولی ولی [ چرااااا ]
تا داد زد چرا سرم رو از در کردم تو دیدم که اون نفله تکه داده به دیوار و دستش تو سرش تا من نگاهش کردم اونم نگام کرد بعد چند ثانیه اومدم بیام تو که
در رفت
پاشد سریع بدونه این که چیزی بگه از در پشتی رفت دوباره ...
اومد تو گفتم " تو چته آهایییی !!!! کجا میری !!!!
ول کرد رفت...
ولی این دفعه که دیدمش میدونم چه کار کنم 😏
[ افکار شیطانی از نظر باکوگو ]
○ میدوریا ○
چرااااا
حالا تو زهن...
کاچان تو از کجا منو پیدا کرد !!
حتما هواسم نبوده بلند حرف زدم ...
نه نه لطفا دیگه دنبال نیا نمیتونم لطفا
پاشدم از در پشتی با نهایت سرعتی که داشتم رفتم
فکر کنم خیلی چرت و پرت نوشتم خیلی بد شد ؟
- ۱۹.۱k
- ۲۶ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط