رمان انتقام ازدواج کامل
فصل بیستوسوم — آخرین برگ برنده
هردین هنوز منتظر جواب سو-یون بود.
«اون روز جلوی ساختمون شرکت قدیمی پدرت بودم. برای یک جلسه رفته بودم، اما وقتی بیرون اومدم، دیدم تو با تهجون بحث میکنی. چند ساعت بعد فهمیدم اتفاق بدی برات افتاده. هیچوقت نفهمیدم دقیقاً چه اتفاقی افتاد.»
سو-یون نفسش را حبس کرد.
در زندگی قبلیاش، همان روز تهجون او را فریب داده بود و میرین با شهادتی دروغ، کاری کرده بود که همه علیه او شوند. سو-یون پس از آن ماجرا، در حادثهای مشکوک جانش را از دست داده بود.
هردین آن زمان فقط بخشی از ماجرا را دیده بود؛ نه تمام حقیقت را.
«هردین، اگه یه روز همهچیز رو بدونی، میفهمی چرا اینقدر تغییر کردم.»
هردین دستش را گرفت.
«منتظر اون روز میمونم.»
سو-یون تصمیم گرفت فعلاً چیزی نگوید. هنوز باید انتقامش را تمام میکرد.
---
روز بعد، مین-جه خبر مهمی آورد.
«مدرکی که تهجون و میرین دنبالش هستن، دست حسابدار سابق شرکته. اون حاضر شده مدارک رو تحویل بده.»
سو-یون پرسید: «چرا الان؟»
«چون تهجون بعد از تعلیق اختیاراتش، سعی کرده تمام تقصیرها رو گردن اون بندازه.»
سو-یون لبخند زد.
تهجون همیشه فکر میکرد میتواند دیگران را قربانی کند تا خودش نجات پیدا کند. این بار، یکی از همان آدمها تصمیم گرفته بود علیه او شهادت بدهد.
---
دو روز بعد، در جلسهای با حضور وکلای دو شرکت، حسابدار اسناد مالی و مکاتباتی را ارائه کرد که نقش تهجون را در خرید اطلاعات محرمانه ثابت میکرد.
اما مدرک مهمتر، پیامی از میرین بود که نشان میداد او از نقشه خبر داشته است.
میرین با عصبانیت گفت: «این پیامها رو از کجا آوردین؟»
سو-یون آرام جواب داد: «از کسی که دیگه حاضر نیست به خاطر شما دروغ بگه.»
تهجون به سو-یون خیره شد.
«تو همهچیز رو از قبل برنامهریزی کرده بودی؟»
سو-یون از جایش بلند شد.
«نه. فقط این بار، بهجای اعتماد کردن به حرفهاتون، مدرک جمع کردم.»
جلسه با آغاز بررسی رسمی اسناد پایان یافت. تهجون و میرین هنوز فرصت دفاع از خودشان را داشتند، اما دیگر نمیتوانستند حقیقت را بهسادگی پنهان کنند.
وقتی سو-یون از ساختمان بیرون آمد، هردین منتظرش بود.
لبخند زد و پرسید: «تموم شد؟»
سو-یون سرش را تکان داد.
«هنوز نه. ولی دیگه نمیتونن مثل قبل بهم آسیب بزنن.»
هردین دستش را گرفت.
«پس بیا امشب رو فقط برای خودمون نگه داریم.»
سو-یون برای نخستین بار در چند روز گذشته، بدون فکر کردن به انتقام لبخند زد.
اما همان شب، حسابدار سابق پیامی برایش فرستاد:
«مدرکی که امروز تحویل دادم، همهی حقیقت نبود. دربارهی حادثهی دوازدهم نوامبر، باید چیزی به شما بگم.»
سو-یون به صفحهی گوشی خیره ماند.
شاید هنوز یک حقیقت مهم باقی مانده بود؛ حقیقتی که میتوانست تمام برداشتش از زندگی قبلیاش را تغییر دهد.
هردین هنوز منتظر جواب سو-یون بود.
«اون روز جلوی ساختمون شرکت قدیمی پدرت بودم. برای یک جلسه رفته بودم، اما وقتی بیرون اومدم، دیدم تو با تهجون بحث میکنی. چند ساعت بعد فهمیدم اتفاق بدی برات افتاده. هیچوقت نفهمیدم دقیقاً چه اتفاقی افتاد.»
سو-یون نفسش را حبس کرد.
در زندگی قبلیاش، همان روز تهجون او را فریب داده بود و میرین با شهادتی دروغ، کاری کرده بود که همه علیه او شوند. سو-یون پس از آن ماجرا، در حادثهای مشکوک جانش را از دست داده بود.
هردین آن زمان فقط بخشی از ماجرا را دیده بود؛ نه تمام حقیقت را.
«هردین، اگه یه روز همهچیز رو بدونی، میفهمی چرا اینقدر تغییر کردم.»
هردین دستش را گرفت.
«منتظر اون روز میمونم.»
سو-یون تصمیم گرفت فعلاً چیزی نگوید. هنوز باید انتقامش را تمام میکرد.
---
روز بعد، مین-جه خبر مهمی آورد.
«مدرکی که تهجون و میرین دنبالش هستن، دست حسابدار سابق شرکته. اون حاضر شده مدارک رو تحویل بده.»
سو-یون پرسید: «چرا الان؟»
«چون تهجون بعد از تعلیق اختیاراتش، سعی کرده تمام تقصیرها رو گردن اون بندازه.»
سو-یون لبخند زد.
تهجون همیشه فکر میکرد میتواند دیگران را قربانی کند تا خودش نجات پیدا کند. این بار، یکی از همان آدمها تصمیم گرفته بود علیه او شهادت بدهد.
---
دو روز بعد، در جلسهای با حضور وکلای دو شرکت، حسابدار اسناد مالی و مکاتباتی را ارائه کرد که نقش تهجون را در خرید اطلاعات محرمانه ثابت میکرد.
اما مدرک مهمتر، پیامی از میرین بود که نشان میداد او از نقشه خبر داشته است.
میرین با عصبانیت گفت: «این پیامها رو از کجا آوردین؟»
سو-یون آرام جواب داد: «از کسی که دیگه حاضر نیست به خاطر شما دروغ بگه.»
تهجون به سو-یون خیره شد.
«تو همهچیز رو از قبل برنامهریزی کرده بودی؟»
سو-یون از جایش بلند شد.
«نه. فقط این بار، بهجای اعتماد کردن به حرفهاتون، مدرک جمع کردم.»
جلسه با آغاز بررسی رسمی اسناد پایان یافت. تهجون و میرین هنوز فرصت دفاع از خودشان را داشتند، اما دیگر نمیتوانستند حقیقت را بهسادگی پنهان کنند.
وقتی سو-یون از ساختمان بیرون آمد، هردین منتظرش بود.
لبخند زد و پرسید: «تموم شد؟»
سو-یون سرش را تکان داد.
«هنوز نه. ولی دیگه نمیتونن مثل قبل بهم آسیب بزنن.»
هردین دستش را گرفت.
«پس بیا امشب رو فقط برای خودمون نگه داریم.»
سو-یون برای نخستین بار در چند روز گذشته، بدون فکر کردن به انتقام لبخند زد.
اما همان شب، حسابدار سابق پیامی برایش فرستاد:
«مدرکی که امروز تحویل دادم، همهی حقیقت نبود. دربارهی حادثهی دوازدهم نوامبر، باید چیزی به شما بگم.»
سو-یون به صفحهی گوشی خیره ماند.
شاید هنوز یک حقیقت مهم باقی مانده بود؛ حقیقتی که میتوانست تمام برداشتش از زندگی قبلیاش را تغییر دهد.
- ۲.۴k
- ۲۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط