فیک : بین راندها

پارت ۳۰

دورهمی باشگاه هنوز ادامه داشت.

همه مشغول بازی، خنده و عکس گرفتن بودند.

آنا و تهیونگ کنار میز نوشیدنی ایستاده بودند.

تهیونگ لیوان آبمیوه‌اش را بالا گرفت.

ـ «به افتخار اولین و آخرین بردت توی تنیس روی میز!»

آنا با خنده لیوانش را به لیوان او زد.

ـ «خیلی هم آخرین نبود!»

ـ «مطمئنی؟»

ـ «صد درصد!»

...

چند متر آن‌طرف‌تر...

آرین، نائومی و یوری ایستاده بودند.

نگاهشان روی آنا بود.

نائومی آهسته گفت:

ـ «ببین چقدر راحت با مربی کوک و تهیونگ می‌خنده...»

آرین اخم کرد.

ـ «خب معلومه... دخترعموشه.»

یوری با کنایه گفت:

ـ «دخترعمو بودن دلیل نمی‌شه این‌قدر توجه بگیره.»

آرین چند لحظه فکر کرد.

بعد مستقیم به سمت آنا راه افتاد.

...

آنا تازه می‌خواست یک شیرینی بردارد که آرین کنارش ایستاد.

ـ «سلام.»

ـ «سلام.»

ـ «یه سؤال بپرسم؟»

ـ «بپرس.»

آرین لبخند مصنوعی زد.

ـ «به نظرت اگه دخترعموی مربی کوک نبودی... بازم توی باشگاه این‌قدر بهت توجه می‌شد؟»

چند نفر که نزدیک بودند، ساکت شدند.

آنا چند ثانیه فقط نگاهش کرد.

بعد آرام گفت:

ـ «منظورت چیه؟»

ـ «منظورم اینه که... شاید بعضی امتیازها رو فقط به خاطر نسبت خانوادگی داری.»

سالن برای لحظه‌ای ساکت شد.

تهیونگ که کمی دورتر بود، اخمش در هم رفت.

خواست جلو برود...

اما قبل از او...

صدای کوک شنیده شد.

ـ «آرین.»

همه برگشتند.

کوک آرام به سمتشان آمد.

چهره‌اش مثل همیشه خونسرد بود...

اما نگاهش جدی‌تر از همیشه.

ـ «حرفت تموم شد؟»

آرین کمی دستپاچه شد.

ـ «من فقط...»

کوک حرفش را قطع کرد.

ـ «آنا جایگاهش رو با تمرین به دست آورده.»

چند لحظه سکوت کرد و ادامه داد:

ـ «هیچ‌کس توی این باشگاه به خاطر نسبت خانوادگی امتیاز نمی‌گیره.»

استاد کانگ هم که متوجه ماجرا شده بود، نزدیک آمد.

کوک بدون اینکه صدایش را بلند کند، گفت:

ـ «اگر کسی فکر می‌کنه آنا فقط به خاطر دخترعموی منه اینجاست، از فردا بیاد باهاش تمرین کنه. اون‌وقت خودش جوابش رو می‌گیره.»

استاد کانگ سری تکان داد.

ـ «مربی کوک درست می‌گه. آنا یکی از پرتلاش‌ترین ورزشکارهای باشگاهه.»

آرین سرش را پایین انداخت.

ـ «...ببخشید.»

بعد همراه دوستانش از آنجا دور شد.

...

آنا هنوز مات مانده بود.

به کوک نگاه کرد.

ـ «نردبون...»

کوک خیلی عادی گفت:

ـ «چیه؟»

ـ «مرسی.»

ـ «لازم نبود تشکر کنی.»

ـ «ولی...»

ـ «از حقیقت دفاع کردم.»

همین را گفت و برگشت تا به استاد کانگ کمک کند.

...

تهیونگ کنار آنا ایستاد.

ـ «خوبی؟»

آنا آرام لبخند زد.

ـ «آره.»

ـ «ناراحت شدی؟»

ـ «یکم...»

بعد با خنده‌ی کوچکی گفت:

ـ «ولی نردبون امروز خیلی باحال جوابشو داد.»

تهیونگ نگاهش را به کوک دوخت.

زیر لب گفت:

ـ «آره... خیلی باحال...»

اما در دلش چیز دیگری می‌گذشت.

«کوک... تو برای هیچ‌کس این‌جوری نمی‌ایستی...»

...

چند دقیقه بعد...

همه دوباره سرگرم بازی شدند.

انگار اتفاقی نیفتاده بود.

اما وقتی آنا برای برداشتن نوشیدنی رفت...

دو نفر از شاگردهای تازه‌وارد آرام با هم حرف می‌زدند.

ـ «همون دختریه که مربی کوک ازش دفاع کرد؟»

ـ «آره... ولی حق داشت. واقعاً توی بوکس قویه.»

آنا بی‌اختیار لبخند زد.

شاید حرف‌های آرین ناراحتش کرده بود...

اما این اولین بار بود که فهمید دیگران هم زحمت‌هایش را می‌بینند.

...

آخر برنامه...

همه آماده‌ی رفتن بودند.

کوک کلید ماشین را برداشت.

ـ «بچه.»

آنا برگشت.

ـ «جان؟»

ـ «وسایلت رو برداشتی؟»

ـ «آره.»

ـ «پس بریم.»

آنا همراه او راه افتاد.

چند قدم بعد، آرام گفت:

ـ «راستی...»

ـ «هوم؟»

ـ «امروز... واقعاً مرسی.»

کوک لبخند خیلی کمرنگی زد.

ـ «گفتم که... حقیقت رو گفتم.»

آنا برای چند ثانیه به صورتش نگاه کرد.

بعد دوباره لبخند زد.

ـ «با این حال... ممنون، نردبون.»

کوک چیزی نگفت...

اما تهیونگ که از دور آن دو را می‌دید، فقط یک جمله در ذهنش چرخید:

«کوک... دیگه خیلی سخت می‌شه این احساس رو پنهان کنی.»


#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
دیدگاه ها (۱۸)

پارت دهم

چندپارتی جونگ کوک

پارت ۵۰ صبح روز بعد، لینا جلوی آینه ایستاده بود و به حرف‌های...

ᴘᴀʀᴛ ۳۸ | یه حرف مهمبعد از مسابقه...آرا هنوز از خوشحالی لبخن...

چند پارتی تهیونگ

معامله p30آن روز، بالاخره صبر تهیونگ تمام شد.در اتاق با صدای...

ادامه ی پارت ۱۹۵

«پشت نیمکت آخر»پارت ۳زنگ تفریح خورد.جون‌کوک هنوز سر جاش نشست...

چندپارتی یونگی (درخواستی)

پارت ۲ | میز دردسرسازصبح روز بعد، تهیونگ دقیقاً ساعت ۷:۵۹ وا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط