فرشته ی من
*ویو جیمین*
دیدم روی نیمکت نشستن دارن بستنی میخورن
رفتم سمتشون
_بستنی از کجا گرفتید اینجا همش مغازه ی لباس و چیزای دیگش خوراکی نداره
×یه کانکس بود اونجاست نگا کن
_عاو...
×بیا برا تو هم وافل گرفتم میدونستم دوس داری
_عه...(وافل رو از دست لیا گرفت)
نگاهم رفو سمت رزی که داره با اشتیاق بستنی بخوره اینو نگا اون روز به زور بستنی خورد حالا...
_چیشده...اون روز که به زور بستنی خوردی
+ایششش....اون روز ممکن بود توش یه چیزی ریخته باشی...
×یعنی الان ممکن نیست لیا یه چیزی توش ریخته باشه؟؟
×وا...چیکار من داری!
+حالا...
_خدایا...
×بریم دنبال جونگکوک و طلعت دیگه...
_بلند شید
*ویو رزی*
باه باه...این بستنی چقد خوشمزس
اگه بخوام یه شغلی تو زمین پیدا کنم بستنی فروش میشم ...اینطوری میتونم بیشتر بستنی بخورم
(الان سوار ماشین شدن راه افتادن سمت خونه)
+ميگما....رفتیم شهر بازی باید بیشتر از این خوراکیای زمینی برام بخری...نگی نگفتی خواستم اطلاع بوم
×از نظر من پاستیل و شکلات رو امتحان کن من خودم عاشق این دوتام
_هعی...میبرن و میدوزن انگار نه انگار من قراره پولشو بدم...لیا خانم که دست سمت کارتش نمیبره
×ایششش...خب مهمون تو هستیم تازه من با کارتم وافل برا تو خریدم
_حالا یه وافل گرفته میکنه تو چشمون...
+خودت گفتی برا اینکه باهات شاتی کنم هرکاری میکنی...منم گفتم مهمون تو بریم شهر بازی و خرید..حرفی میمونه؟
_نه سرورم
+افرین..
_ميگما دنیا برعکس شده تو الان محافظ منی تو باید به من بگی سرورم من میگم..هعی گوزگار
+خب حالا...من که نگفتم بگی سرورم خودت گفتی حالا هم که گفتی بد نشده
_خدا هم در برابر وو کم میاره
+همینه که هست
دیگه چیزی نگفتم
_______________________________________
*پرش زمانی به وقتی که رسیدن به عمارت*
_همینجا بمونید من برم لباس رو به جونگکوک بدم و بیایم
+×باوشه
*چند مین بعد*
جیمین با جونگکوک طلعت برگشتن ...خب الان ما........ادامه دارد
اسلاید های بعد کانکس بستنی فروشی برای اینکه بهتر تصور کنید
دیدم روی نیمکت نشستن دارن بستنی میخورن
رفتم سمتشون
_بستنی از کجا گرفتید اینجا همش مغازه ی لباس و چیزای دیگش خوراکی نداره
×یه کانکس بود اونجاست نگا کن
_عاو...
×بیا برا تو هم وافل گرفتم میدونستم دوس داری
_عه...(وافل رو از دست لیا گرفت)
نگاهم رفو سمت رزی که داره با اشتیاق بستنی بخوره اینو نگا اون روز به زور بستنی خورد حالا...
_چیشده...اون روز که به زور بستنی خوردی
+ایششش....اون روز ممکن بود توش یه چیزی ریخته باشی...
×یعنی الان ممکن نیست لیا یه چیزی توش ریخته باشه؟؟
×وا...چیکار من داری!
+حالا...
_خدایا...
×بریم دنبال جونگکوک و طلعت دیگه...
_بلند شید
*ویو رزی*
باه باه...این بستنی چقد خوشمزس
اگه بخوام یه شغلی تو زمین پیدا کنم بستنی فروش میشم ...اینطوری میتونم بیشتر بستنی بخورم
(الان سوار ماشین شدن راه افتادن سمت خونه)
+ميگما....رفتیم شهر بازی باید بیشتر از این خوراکیای زمینی برام بخری...نگی نگفتی خواستم اطلاع بوم
×از نظر من پاستیل و شکلات رو امتحان کن من خودم عاشق این دوتام
_هعی...میبرن و میدوزن انگار نه انگار من قراره پولشو بدم...لیا خانم که دست سمت کارتش نمیبره
×ایششش...خب مهمون تو هستیم تازه من با کارتم وافل برا تو خریدم
_حالا یه وافل گرفته میکنه تو چشمون...
+خودت گفتی برا اینکه باهات شاتی کنم هرکاری میکنی...منم گفتم مهمون تو بریم شهر بازی و خرید..حرفی میمونه؟
_نه سرورم
+افرین..
_ميگما دنیا برعکس شده تو الان محافظ منی تو باید به من بگی سرورم من میگم..هعی گوزگار
+خب حالا...من که نگفتم بگی سرورم خودت گفتی حالا هم که گفتی بد نشده
_خدا هم در برابر وو کم میاره
+همینه که هست
دیگه چیزی نگفتم
_______________________________________
*پرش زمانی به وقتی که رسیدن به عمارت*
_همینجا بمونید من برم لباس رو به جونگکوک بدم و بیایم
+×باوشه
*چند مین بعد*
جیمین با جونگکوک طلعت برگشتن ...خب الان ما........ادامه دارد
اسلاید های بعد کانکس بستنی فروشی برای اینکه بهتر تصور کنید
- ۳.۷k
- ۱۳ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط