{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

《نوری در دنیای مرده ها》

《نوری در دنیای مرده ها》
پارت⁴

ساعت ۶ صبح

ویو یونا

یکی چیزی داشت با دماغم بازی می‌کرد از خواب نازم بیدارم شودم.

چشم هام رو نیمه باز کردم.

که دیدم تهیونگ داره با انگشته کشیدش میزنه به دماغم.

تهیونگ: خوابالو بیدار شو دیگه.

تهیونگ: بلند شو کوچولوی من.

تهیونگ: یااااا بلند شو دیگه.

که تکونی خوردم.

یونا: نه.

که تهیونگ بلند شود.

تهیونگ: باید حرکت کنیم بریم پاشو دیگه خوابالو.

یونا: اوفففف باشه.

بلند شودم.

جیمین: هنوز شوگا خوابه.

تهیونگ رفت طرف شوگا آروم هلش میداد که چشم هاش رو نمیه باز کرد.

شوگا: پدر سگ بزار بخوابم.

تهیونگ: اول خودت پدر سگی و بعد پاشو قراره حرکت کنیم.

شوگا: باشه.

و پاشود.

نفس عمقی کشیدم دست تهیونگ رو محکم گرفتم.

الکس درو باز کرد دیدی زد نشونه داد و رفتیم بیرون.

الکس: خوب بچه ها باید بریم طبقه سوم خوب اگه داخل آزمایشگاه گوشی نبود باید دیگه خودمون رو این جوری نجات بدیم.

همه باهم:باشه

که صدای پاهایی و پچ پچ میومد که نگاه کردیم. دیدم هایون و آیسو و آلیا بودند

که رفتم بغل هایون کردم.

هایون: کجا بودی؟

یونا: فکر کردم مردی.

هایون: منم.

آیسو: به خدا اینجا دیگه قربون هم نرید خوب.

هایون و یونا: میریم قربونت بشم.

و همو بغل سخت کردیم.

که دیگه از هم جدا شودیم و من دست تهیونگ رو گرفتم دوباره.

تهیونگ: خوب اگه زامبی و چیزی دیدی دستم رو سخت بگیر و باهام فرار کن خوب؟

یونا: باشه.

که حرکت کردیم طبقه بالا که یهو وقتی رفتیم طبقه سوم کم زامبی بودند که دویدند سمت ما که ما داشتیم فرار میکردیم.

همین جور فرار میکردیم به سمت آزمایشگاه.

دستم از دست تهیونگ جدا شود و من عقب موندم که مجبور شودم برم کلاس ب و سریع رفتم داخل و درو قفل کردم.

ویو تهیونگ

همه نفس نفس میزدیم رسیدیم آزمایشگاه برگشتم که یونا رو ببینم که جایی خال بود.

تهیونگ:یونا یونا یونا.

که دیدم یونا نیست.

که صدای جیغش اومد

یونا: تهیونگ میترسم بیا کمکم داخل کلاس ب هستم.

رفتم سمت که برم بیرون جونگ کوک جلوم رو گرفت هولش دادم.

و رفتم بیرون داشتم دنبال کلاس ب میگشتم که دیدم راحیل پیش یک دختر داره میاد که تا منو دید اومد سمتم و بغلم کرد.

تهیونگ: آروم اینجام اینجام دیگه کسی نمی تونه اذیتت کنه دیگه نترس من اینجام.

یونا: باشه.

سخت بغلش کردم دختر اومد سمت ما.

دختره:سلام.

تهیونگ: سلام ممنونم که دوست دختر مو نجات دادین.

دختره: نه کاری نکردم.

یونا:راستی اسمت چیه؟

دختره: من هستی هستم.

یونا و تهیونگ: خوشبختم.

هستی: و شما؟

یونا: من یونا هستم.

تهیونگ: من تهیونگ هستم.

هستی: خوشبختم.

تهیونگ: همچینین.

که رفتیم سمت آزمایشگاه.

و وقتی رفتیم داخل هستی با همه آشنا شود.

و گشتیم دنبال گوشی.

که یهو.....

ادامه دارد....
دیدگاه ها (۰)

(دلداده)ا/ت:آره شروع کردم به ناز کردن سرش تقریبا یه ۱۰ مین د...

فیک تهیونگ

عشق پنهان در جادویی تاریک پارت ۲پرتش کردم سمت هیولا و رفتم س...

Do I love him, or do I hate him?P:¹ویو جیناامروز با صدای گری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط