اخرین سختی
پارت ۸:
هیونجین بعد از اینکه از اتاق ا.ت اومد بیرون مستقیم رفت پیش جولی .
هیونجین:جولی.
جولی:بله عشقم ؟
هیونجین:جولی به من نگو عشقم . خودتم میدونی که ازدواج ما الکیه و من برای انتقام از ا.ت این کارو میکنم . و قرار نیست ازدواج کنیم .
جولی:هیونجین بیا یه بارم با من باش یه بار منو انتخاب کن خواهش میکنم .
هیونجین:جولی من شاید هیچوقت ا.ت رو نبخشم . ولی عاشقشم . اونم زیاد . اگه همین الان بفهمم اونا همه شایعه بوده برمیگردم بهش.البته اگه اونموقع منو بپذیره .
جولی:ایشالا بمیره هیونجین .ایشالا جون بده (بغض)
هیونجین:دهنتو ببند جولی بفهم چی میگی (داد . عصبی)دیگه درموردش از این حرفا نمیزنی فهمیدی یا نه .
جولی باشه ای اروم گفت و وقتی هیونجین رفت توی دلش گفت: بالاخره میکشمت ا.ت و از دستت خلاص میشم .
ویو ا.ت:
کاراتو که انجام دادی یه لباس گرم پوشیدی . میخواستی بری سر مزاز مامانبزرگت . وقتی رسیدی نشستی کنار سنگ قبرش .
ا.ت:چه خبرا مامانجونی؟ اونجا جات راحته؟ خیلی دلم برات تنگ شده . چرا نمیای تو خوابم بهم بگی همه چی درست میشه؟ مامانبزرگ عشقم اخر این ماه ازدواج میکنه (بغض) من اینو با چشمای خودم میبینم . تو این دنیا هیچ چی نیست که من تجربه نکرده باشم . مامانجونیدبه بابام سلام برسون . بهش بگو خیلی دوست دارم .
بعد از ۲۰ دقیقه بلند شدی که بری که با دیدن لیرا سر جات وایستادی . اونم متعجب شده بود .
بدون اینکه بهش توجه کنی از کنارش رد شدی که صدات کرد .
لیرا: ا.ت کاشکی اون مضخرفات الکی بودن ....
ا.ت: من بهت به همتون هزاران بار گفتم اونا شایعن باور نکردید . حالا هم هیچ صحبتی ندارم تمومه . بیخودی از این حرفا نزن لیرا .
سوار ماشینت شدیو برگشتی کمپانی . توی راه داشتی به هیونجین فکر میکردی دلت میخواست هرچه سریعتر از اون کمپانیه لعنتی بیای بیرون ولی تا درست تموم نشده بود نمیتونستی . دنبال انتقام بودی . دلت میخواست از همه کسایی که اذیتت کردن انتقام بگیری ولی نمیدونستی چطوری.
داشتی واسه خودت قهوه درست میکردی که با صدای هیونجین به خودت اومدی.
هیونجین:واسه عروسیم میای دیگه ؟(لبخند)
ا.ت: نمیدونم ..
هیونجین:بیا دیگه خوش میگذره . خوشحال میشم.
ا.ت:من برای خوشحال شدن تو کاری نمیکنم .
هیونجین:اوه پررو شدی . چیشد . تا دیروز قسم میخوردی که من کاری نکردم الان تینجوری حرف میزنی .
ا.ت:فهمیدم با هرکس باید مثل خودش رفتار کرد .
هیونجین:اصلا چرا اومدی این کمپانی برام سواله .
ا.ت:مطمئن باش زودتر از زمانی که انتظارشو داشته باشه از اینجا میرم . ولی بعدا پشیمون میشی فهمیدی ؟ اونموقع دیگه برام هیچ اهمیتی نداری ....
بفرمایید کم کم پارتای هیجانی دارن میان..🩷❤️
هیونجین بعد از اینکه از اتاق ا.ت اومد بیرون مستقیم رفت پیش جولی .
هیونجین:جولی.
جولی:بله عشقم ؟
هیونجین:جولی به من نگو عشقم . خودتم میدونی که ازدواج ما الکیه و من برای انتقام از ا.ت این کارو میکنم . و قرار نیست ازدواج کنیم .
جولی:هیونجین بیا یه بارم با من باش یه بار منو انتخاب کن خواهش میکنم .
هیونجین:جولی من شاید هیچوقت ا.ت رو نبخشم . ولی عاشقشم . اونم زیاد . اگه همین الان بفهمم اونا همه شایعه بوده برمیگردم بهش.البته اگه اونموقع منو بپذیره .
جولی:ایشالا بمیره هیونجین .ایشالا جون بده (بغض)
هیونجین:دهنتو ببند جولی بفهم چی میگی (داد . عصبی)دیگه درموردش از این حرفا نمیزنی فهمیدی یا نه .
جولی باشه ای اروم گفت و وقتی هیونجین رفت توی دلش گفت: بالاخره میکشمت ا.ت و از دستت خلاص میشم .
ویو ا.ت:
کاراتو که انجام دادی یه لباس گرم پوشیدی . میخواستی بری سر مزاز مامانبزرگت . وقتی رسیدی نشستی کنار سنگ قبرش .
ا.ت:چه خبرا مامانجونی؟ اونجا جات راحته؟ خیلی دلم برات تنگ شده . چرا نمیای تو خوابم بهم بگی همه چی درست میشه؟ مامانبزرگ عشقم اخر این ماه ازدواج میکنه (بغض) من اینو با چشمای خودم میبینم . تو این دنیا هیچ چی نیست که من تجربه نکرده باشم . مامانجونیدبه بابام سلام برسون . بهش بگو خیلی دوست دارم .
بعد از ۲۰ دقیقه بلند شدی که بری که با دیدن لیرا سر جات وایستادی . اونم متعجب شده بود .
بدون اینکه بهش توجه کنی از کنارش رد شدی که صدات کرد .
لیرا: ا.ت کاشکی اون مضخرفات الکی بودن ....
ا.ت: من بهت به همتون هزاران بار گفتم اونا شایعن باور نکردید . حالا هم هیچ صحبتی ندارم تمومه . بیخودی از این حرفا نزن لیرا .
سوار ماشینت شدیو برگشتی کمپانی . توی راه داشتی به هیونجین فکر میکردی دلت میخواست هرچه سریعتر از اون کمپانیه لعنتی بیای بیرون ولی تا درست تموم نشده بود نمیتونستی . دنبال انتقام بودی . دلت میخواست از همه کسایی که اذیتت کردن انتقام بگیری ولی نمیدونستی چطوری.
داشتی واسه خودت قهوه درست میکردی که با صدای هیونجین به خودت اومدی.
هیونجین:واسه عروسیم میای دیگه ؟(لبخند)
ا.ت: نمیدونم ..
هیونجین:بیا دیگه خوش میگذره . خوشحال میشم.
ا.ت:من برای خوشحال شدن تو کاری نمیکنم .
هیونجین:اوه پررو شدی . چیشد . تا دیروز قسم میخوردی که من کاری نکردم الان تینجوری حرف میزنی .
ا.ت:فهمیدم با هرکس باید مثل خودش رفتار کرد .
هیونجین:اصلا چرا اومدی این کمپانی برام سواله .
ا.ت:مطمئن باش زودتر از زمانی که انتظارشو داشته باشه از اینجا میرم . ولی بعدا پشیمون میشی فهمیدی ؟ اونموقع دیگه برام هیچ اهمیتی نداری ....
بفرمایید کم کم پارتای هیجانی دارن میان..🩷❤️
- ۳۰.۹k
- ۲۲ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط