TOW BROKEN THINGS

P12
_
چهار روز گذشته بود.

اتاق کالیستا نیمه‌تاریک بود. نور عصر از لای پرده‌ها داخل می‌آمد و روی تخت می‌افتاد؛ جایی که او چهارزانو نشسته بود. دفترچه‌ی کوچک روی زانوهایش باز بود. قلمش آرام حرکت می‌کرد. «نمی‌دونم چرا هنوز ناراحتم. شاید چون اون دفترچه تنها جاییه که همیشه مال خودم بوده. یا شاید چون کسی که خوندش… کسی بود که اصلاً انتظارش رو نداشتم.»

قلم چند ثانیه مکث کرد. نفس آرامی کشید و دوباره نوشت: «بدترین قسمت اینه که… اون حتی چیز بدی نگفت. فقط خوند. و نمی‌دونم چرا این بیشتر ناراحتم می‌کنه.»

در همان لحظه گوشی‌اش روی تخت لرزید. اسم «هیلا» روی صفحه روشن شد. کالیستا چند ثانیه نگاهش کرد، بعد تماس را جواب داد. «الو…»

صدای هیلا تقریباً فوراً آمد: «بالاخره جواب دادی!»

کالیستا خیلی آرام گفت: «سلام…»

هیلا آه کشید. «کالیستا… چهار روزه مدرسه نیومدی.»

کالیستا با انگشت گوشه‌ی دفترچه را لمس کرد. «می‌دونم.»

هیلا ادامه داد: «و همه فکر می‌کنن مریضی، چون ما همینو گفتیم. ولی واقعاً لازم نبود بخاطر تهیونگ چهار روز غیب بشی.»

کالیستا سریع گفت: «بخاطر اون نبود.»

هیلا مکث کرد. «خب… بیشترش بخاطر اون بود.»

کالیستا چیزی نگفت. هیلا نرم‌تر ادامه داد: «ببین… کاری که کرد درست نبود، باشه. ما هم گفتیم کارش مسخره بوده. ولی ارزششو نداره مدرسه رو ول کنی.»

کالیستا آرام گفت: «من مدرسه رو ول نکردم.»

«پس برگرد.»

چند ثانیه سکوت شد. کالیستا از پنجره به بیرون نگاه کرد. «اون هنوز اونجاست؟»

هیلا خندید کوتاه. «آره، مدرسه هنوز تعطیل نشده.»

«منظورم تهیونگه.»

هیلا لحظه‌ای ساکت شد. «آره.»

بعد آهسته‌تر گفت: «و راستش… چند بار هم درباره‌ات پرسیده.»

کالیستا فوراً ابروهایش درهم رفت.«چی گفته؟»

«چیز خاصی نه. فقط پرسیده چرا نیومدی.»

کالیستا به دفترچه نگاه کرد. «خب حالا فهمیده.»

هیلا گفت: «نه، فکر کنم واقعاً نمی‌فهمه.»

چند لحظه سکوت افتاد. بعد هیلا گفت: «فردا بیا مدرسه.»

کالیستا جواب نداد. هیلا ادامه داد: «جدی میگم. ما هم هستیم. اگه اون نزدیک شد هم می‌فرستیمش اونور راهرو.»

کالیستا بالاخره خیلی آرام خندید. هیلا سریع گفت: «دیدی؟ هنوز بلدی بخندی.»

کالیستا سرش را به تاج تخت تکیه داد. «باشه…»

هیلا مکث کرد. «باشه یعنی میای؟»

«شاید.»

هیلا گفت: «من اینو به عنوان بله حساب می‌کنم.»

بعد از چند حرف کوتاه دیگر تماس قطع شد. اتاق دوباره ساکت شد. کالیستا گوشی را کنار گذاشت و دوباره به دفترچه نگاه کرد. صفحه‌ای که تهیونگ نوشته بود هنوز آنجا بود. او چند ثانیه به آن خیره ماند. بعد آهسته صفحه را ورق زد و در صفحه‌ی جدید شروع به نوشتن کرد: «شاید فردا برگردم مدرسه. نه بخاطر اون. فقط… چون نمی‌خوام فرار کنم.»

قلمش چند لحظه مکث کرد. بعد جمله‌ی کوتاه دیگری نوشت: «ولی اگه دوباره ببینمش…نمی‌دونم باید چی بگم.»

کالیستا دفترچه را بست.

و برای اولین بار بعد از چهار روز…
به فردای مدرسه فکر کرد.
دیدگاه ها (۳)

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

فیک: بابای سخت گیر من — part 16[سوآ آخرین قاشق تیرامیسو رو خ...

🍷 شراب قرمزپارت ۱۸ | چیزی بیشتر از اعتماداتاق دوباره در سکوت...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۲۲ | «یک اسم قدیمی» 📱🖤 ظهر...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_43فصل هجدهم | ش...

فاصله یک لبخند تا جنون

LESSON

مافیای من — قسمت ۲۱اسمِ مادرات چند ثانیه فقط به جونگکوک نگاه...

مافیای من — قسمت ۲۰حقیقتی که نباید می‌فهمیدات همان‌جا ایستاد...

فاصله یک لبخند تا جنون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط