وقتی برای چهارشنبه سوری میاریشون ایران
p3
«هوففف...بلاخره تموم شد»
تق...برقا رفت...صدای نامجون اومد که با تعجب میگفت
«چیشد؟»
صدای جین هم اومد که نزدیک من بود
«برقا رفت؟»
یونگی هم خنده ای کرد و فلش گوشیو روشن کرد
«گفتم امادگیشو داشته باشید...تا دو ساعت دیگ برق نی»
من که دیگ رسماً داشتم از ترس میمردم...یهو یکی از پشت گفت هووووو
بخوام دقیق بگم شاید...ام...یک متر و نیم پریدم هوا...
«ای خدا لعنتت کنه مینهو...بیشعور عوضی»
«ا خواهر کوچولو بی ادب شدیا...زندگی با یونگی روت تاثیر گذاشته»
«ور ور ور ور ور»
همه فلش گوشیاشونو روشن کردن ک جیهوپ گفت
«الان چکار کنیم؟»
تهیونگ گفت
«ا.ت از جشن فرداشب بهمون بگو یونگی هیچی نگفت بهمون»
جونگ کوک هم با ذوق دست زد
«اره بگو چجوریه»
«خب...اممم..این جشن چهارشنبه سوری هست که مردم در زمان قدیم هفت تا آتیش روشن میکردن و از روش میپریدن...و هربار که میپریدن میگفتن:زردی من از تو سرخی تو از من...»
نامجون گفت
«اوووو...چ جالب»
«اره...ولی نوجوونای الان میگن ک اینجوری حال نمیده پس میان توی کوچه خیابونا ترقه میترکونن و ترقه میندازه تو اتیش و ....»
نامجون با نگرانی گفت
«خطرناک نیس؟»
«معلومه که هست ولی خب کو گوش شنوا....»
جین با ترس و نگرانی لب زد
«من نمیام..»
جونگ کوک با تعجب گفت
«چرا؟»
«چون چ چسبیده ب را...خوب صورت هندسامم خراب میشه»
همه ترکیدن از خنده که برقا اومد....عصبانی گفتم
«اها بلاخره اومد...نمیومدی اصلا...راستی..مینهو کـــ غبنخادماز»
تهیونگ دستشو گذاشت رو دهنم
«عه زن داداش...یونگی کم بود توهم اضافه شدی...»
با سر فهموندم که حرفی نمیزنم که دستشو برداشت
«اخیش خواستم بگم که مینهو کــ ازانتلفعنذر»
این دفعه جین دستشو گذاشت رو دهنم...یونگی با اخم مصنوعی گفت
«زنمو ولی کنید عه...بزار ببینم چی میخواد بگه»
جین هم دستشو برداشت...نفس عمیقی کشیدم...
«اوففف...خواستم بگم که مینهو کرم دار دعا کن دستم بهت نرسه»
و با تمام قدرتم دویدم دنبال مینهو...بلاخره خسته شدیم و مینهو رو گرفتم یک پس کله ای صدا دار خوشگل و صدا دار مهمونش کردم...که مامانم از در وارد شد...
_____
منتظر پارت های بعد باشید😙🥹😁
عاشقتونماااا نظراتتون رو بگید و اگر درخواستی هم دارید پیوی بگید 😙🫶🏻
«هوففف...بلاخره تموم شد»
تق...برقا رفت...صدای نامجون اومد که با تعجب میگفت
«چیشد؟»
صدای جین هم اومد که نزدیک من بود
«برقا رفت؟»
یونگی هم خنده ای کرد و فلش گوشیو روشن کرد
«گفتم امادگیشو داشته باشید...تا دو ساعت دیگ برق نی»
من که دیگ رسماً داشتم از ترس میمردم...یهو یکی از پشت گفت هووووو
بخوام دقیق بگم شاید...ام...یک متر و نیم پریدم هوا...
«ای خدا لعنتت کنه مینهو...بیشعور عوضی»
«ا خواهر کوچولو بی ادب شدیا...زندگی با یونگی روت تاثیر گذاشته»
«ور ور ور ور ور»
همه فلش گوشیاشونو روشن کردن ک جیهوپ گفت
«الان چکار کنیم؟»
تهیونگ گفت
«ا.ت از جشن فرداشب بهمون بگو یونگی هیچی نگفت بهمون»
جونگ کوک هم با ذوق دست زد
«اره بگو چجوریه»
«خب...اممم..این جشن چهارشنبه سوری هست که مردم در زمان قدیم هفت تا آتیش روشن میکردن و از روش میپریدن...و هربار که میپریدن میگفتن:زردی من از تو سرخی تو از من...»
نامجون گفت
«اوووو...چ جالب»
«اره...ولی نوجوونای الان میگن ک اینجوری حال نمیده پس میان توی کوچه خیابونا ترقه میترکونن و ترقه میندازه تو اتیش و ....»
نامجون با نگرانی گفت
«خطرناک نیس؟»
«معلومه که هست ولی خب کو گوش شنوا....»
جین با ترس و نگرانی لب زد
«من نمیام..»
جونگ کوک با تعجب گفت
«چرا؟»
«چون چ چسبیده ب را...خوب صورت هندسامم خراب میشه»
همه ترکیدن از خنده که برقا اومد....عصبانی گفتم
«اها بلاخره اومد...نمیومدی اصلا...راستی..مینهو کـــ غبنخادماز»
تهیونگ دستشو گذاشت رو دهنم
«عه زن داداش...یونگی کم بود توهم اضافه شدی...»
با سر فهموندم که حرفی نمیزنم که دستشو برداشت
«اخیش خواستم بگم که مینهو کــ ازانتلفعنذر»
این دفعه جین دستشو گذاشت رو دهنم...یونگی با اخم مصنوعی گفت
«زنمو ولی کنید عه...بزار ببینم چی میخواد بگه»
جین هم دستشو برداشت...نفس عمیقی کشیدم...
«اوففف...خواستم بگم که مینهو کرم دار دعا کن دستم بهت نرسه»
و با تمام قدرتم دویدم دنبال مینهو...بلاخره خسته شدیم و مینهو رو گرفتم یک پس کله ای صدا دار خوشگل و صدا دار مهمونش کردم...که مامانم از در وارد شد...
_____
منتظر پارت های بعد باشید😙🥹😁
عاشقتونماااا نظراتتون رو بگید و اگر درخواستی هم دارید پیوی بگید 😙🫶🏻
- ۹.۴k
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط