تک پارتی (چه عرض کنم چندپارتی)غمگین:وقتی تصادف میکنید و ت
تک پارتی (چه عرض کنم چندپارتی)غمگین:وقتی تصادف میکنید و تو....ادامه:
ولی من با نا باوری به پدرم میگفتم:"اون کجاست؟ چرا به من دروغ میگید؟ نکنه نمیخواد منو ببینه؟؟ دارید بهم دروغ میگید؟کجاست؟"
سرم گیج میرفت..کف زمین سرد افتادم..صداش تو گوشم میپیچید.
_"بابا..این جو کجاست؟"
نگاهشو ازم گرفت و همین برام کافی بود..یه چیزی توی دلم فرو ریخت.:"من صداشو شنیدم..باهام حرف زد چرا دروغ میگید ها؟چرا؟؟"
در اتاق باز شد همون پرستار به همراه دکتر اومدن داخل
_"آقای کیم شما پاتو آسیب دیده"
نمیدونم کی صورتم انقدر خیس شد..بدنم میلرزید و انگار هیچ جایی رو نمیدیدم..پرستار منو روی تخت گذاشت.
دکتر گفت:"همین الان گفتم فشار عصبی براشون خوب نیست!"
به دکتر نگاه کردم :"هم..همسرم..اون کجاست ؟ کجاست؟"
مکث کرد نگاهش روی صورتم ثابت موند. همین مکث کوتاه ، باعث شد بفهمم اونم میدونه
چند لحظه بعد گفتم:''می..میخوام ببینمش! فقط یکبار دیگه خواهش میکنم!"
_"نمیشه!"
خیلی اروم اینو گفت..گفتم:"نمی..نمیتونم باهاش..فقط خداحافظی کنم؟"
.
عین مرده های متحرک به دیوار سفید زل زده بود و حتی پلک هم نمیزدم..مادرم برام تعریف کرد:"همون موقع که تورو از ماشین بیرون میارن ، اونم تموم کرده"
اشکی از گوشه چشمم پایین اومد. شنیدن این جمله خیلی برام سخت بود. مامانم پرسید:"چرا تصادف کردید؟ تو که هیچوقت با سرعت رانندگی نمیکنی"
دماغمو بالا کشیدم..مکث کردم بعد گفتم:"رفته بودیم تولد..اون..اون نمیخواست بیاد..من احمق مجبورش کردم!"
گریم شدت گرفت..{فلش بک}این جو هوفی کشید:"جیننن..اگه میخواست ما بریم زودتر میگفت نه روز تولدش!"
جین دست به سینه شد:"اون به همه الان خبر داده ! خیلی بهمون اصرار میکنه!"
_"من حوصله ندارم"
_"همیشه همینو میگی..تو کلا هیچوقت حوصله نداری!"
_"جین بس کن!"
جین اهی کشید و به سمت دختر رفت و دستشو روی شونه هاش گذاشت لبخند زد:"عزیز دلم..باور کن خودمم حوصله ندارم ولی خیلی اصرار میکنه"
این جو سرشو انداخت پایین:"ولی دوست داشتم..امشب باهم باشیم..یه چیزی هست میخوام بهت بگم.."
_"بزارش برای بعد یا میتونی همین الان بگی..منم خیلییی دوست دارم امشب فقط خودمون باشیم..خودمون دو نفر ولی باور کن اگه انقدر بهم اصرار نمیکرد دوست نداشتم بریم..همین یه شبه باشه؟"
این جو یکم فکر کرد و بعد گفت:"باشه.."
جین بغلش کرد و محکم فشردش:"دختر کوچولوی حرف گوش کن خودمی!"
{پایان فلش بک}
ادامه دادم:"هیچوقت نفهمبدم راجع به چی میخواد باهام حرف بزنه..چون اهمیت ندادم..ایکاش میدادم..رفتیم مهمونی و من.."
با بغض لب زدم:"زیادی خوردم..وقتی بهم گفت که انقدر نخور اهمیت ندادم و باهاش بحث کردم.
زمانی که خواستیم برگردیم ، من خیلی م**س**ت بودم و..نزاشتم اون رانندگی کنه..یه کامیون پیچید جلومون و..همچی تموم شد!(بچه ها قصد داشتم اینجا فلش بک بزنم ولی خیلی طولانی میشد و نخواستم وقتتون رو بگیرم)"
مامان از توی کیف دکمه ایش یه عکس در اورد..عکس رو گرفت تو دستش و چند لحظه نگاهش کرد..لبخند غمگینی زد:"فکر کنم..راجع به این میخواست حرف بزنه!"
ادامه دارد...
کامنت هارو بخونید ادامش اونجاست
ولی من با نا باوری به پدرم میگفتم:"اون کجاست؟ چرا به من دروغ میگید؟ نکنه نمیخواد منو ببینه؟؟ دارید بهم دروغ میگید؟کجاست؟"
سرم گیج میرفت..کف زمین سرد افتادم..صداش تو گوشم میپیچید.
_"بابا..این جو کجاست؟"
نگاهشو ازم گرفت و همین برام کافی بود..یه چیزی توی دلم فرو ریخت.:"من صداشو شنیدم..باهام حرف زد چرا دروغ میگید ها؟چرا؟؟"
در اتاق باز شد همون پرستار به همراه دکتر اومدن داخل
_"آقای کیم شما پاتو آسیب دیده"
نمیدونم کی صورتم انقدر خیس شد..بدنم میلرزید و انگار هیچ جایی رو نمیدیدم..پرستار منو روی تخت گذاشت.
دکتر گفت:"همین الان گفتم فشار عصبی براشون خوب نیست!"
به دکتر نگاه کردم :"هم..همسرم..اون کجاست ؟ کجاست؟"
مکث کرد نگاهش روی صورتم ثابت موند. همین مکث کوتاه ، باعث شد بفهمم اونم میدونه
چند لحظه بعد گفتم:''می..میخوام ببینمش! فقط یکبار دیگه خواهش میکنم!"
_"نمیشه!"
خیلی اروم اینو گفت..گفتم:"نمی..نمیتونم باهاش..فقط خداحافظی کنم؟"
.
عین مرده های متحرک به دیوار سفید زل زده بود و حتی پلک هم نمیزدم..مادرم برام تعریف کرد:"همون موقع که تورو از ماشین بیرون میارن ، اونم تموم کرده"
اشکی از گوشه چشمم پایین اومد. شنیدن این جمله خیلی برام سخت بود. مامانم پرسید:"چرا تصادف کردید؟ تو که هیچوقت با سرعت رانندگی نمیکنی"
دماغمو بالا کشیدم..مکث کردم بعد گفتم:"رفته بودیم تولد..اون..اون نمیخواست بیاد..من احمق مجبورش کردم!"
گریم شدت گرفت..{فلش بک}این جو هوفی کشید:"جیننن..اگه میخواست ما بریم زودتر میگفت نه روز تولدش!"
جین دست به سینه شد:"اون به همه الان خبر داده ! خیلی بهمون اصرار میکنه!"
_"من حوصله ندارم"
_"همیشه همینو میگی..تو کلا هیچوقت حوصله نداری!"
_"جین بس کن!"
جین اهی کشید و به سمت دختر رفت و دستشو روی شونه هاش گذاشت لبخند زد:"عزیز دلم..باور کن خودمم حوصله ندارم ولی خیلی اصرار میکنه"
این جو سرشو انداخت پایین:"ولی دوست داشتم..امشب باهم باشیم..یه چیزی هست میخوام بهت بگم.."
_"بزارش برای بعد یا میتونی همین الان بگی..منم خیلییی دوست دارم امشب فقط خودمون باشیم..خودمون دو نفر ولی باور کن اگه انقدر بهم اصرار نمیکرد دوست نداشتم بریم..همین یه شبه باشه؟"
این جو یکم فکر کرد و بعد گفت:"باشه.."
جین بغلش کرد و محکم فشردش:"دختر کوچولوی حرف گوش کن خودمی!"
{پایان فلش بک}
ادامه دادم:"هیچوقت نفهمبدم راجع به چی میخواد باهام حرف بزنه..چون اهمیت ندادم..ایکاش میدادم..رفتیم مهمونی و من.."
با بغض لب زدم:"زیادی خوردم..وقتی بهم گفت که انقدر نخور اهمیت ندادم و باهاش بحث کردم.
زمانی که خواستیم برگردیم ، من خیلی م**س**ت بودم و..نزاشتم اون رانندگی کنه..یه کامیون پیچید جلومون و..همچی تموم شد!(بچه ها قصد داشتم اینجا فلش بک بزنم ولی خیلی طولانی میشد و نخواستم وقتتون رو بگیرم)"
مامان از توی کیف دکمه ایش یه عکس در اورد..عکس رو گرفت تو دستش و چند لحظه نگاهش کرد..لبخند غمگینی زد:"فکر کنم..راجع به این میخواست حرف بزنه!"
ادامه دارد...
کامنت هارو بخونید ادامش اونجاست
- ۱۷.۲k
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط