مرد سایه ها 26

سنگینی رازی که جونگ‌کوک در سینه داشت، بسیار تاریک‌تر از ترس از خبرنگارها بود. او نمی‌خواست تو به آن قبرستان بروی، چون هر بار که بر سر خاک خانواده‌ات می‌ایستادی، او با گناهِ بزرگش روبرو می‌شد؛ با این حقیقت که خودش عامل پرپر شدن آن‌ها بوده است. او تو را در قفسی طلایی حبس کرده بود تا حقیقت را در زیر خروارها خاک پنهان کند.

با شدت برخورد، هر دو در میان دود و آهن‌پاره‌ها بیهوش شدید. دقایقی بعد، صدای آژیر آمبولانس سکوت مرگبار اتوبان را شکست. تکنسین‌های اورژانس با عجله پیکرهای غرق در خون شما را از ماشین بیرون کشیدند.

***

**بیمارستان مرکزی سئول – ساعاتی بعد**

بوی تند مواد ضدعفونی‌کننده اولین چیزی بود که حس کردی. آرام چشمانت را باز کردی. نور سفید سقف چشمانت را می‌زد. نیمی از صورتت پانسمان شده بود و سوزش شدیدی در پیشانی‌ات حس می‌کردی. به محض اینکه یادت آمد چه اتفاقی افتاده، با وحشت نام او را صدا زدی: «جونگ... کوک...»

پرستاری سریع به سمتت آمد: «آروم باشید! شما تصادف سختی داشتید.»

با صدایی گرفته پرسیدی: «اون کجاست؟ حالش چطوره؟»

پرستار با تردید نگاهت کرد و به اتاق شیشه‌ایِ بخش مراقبت‌های ویژه (ICU) که درست روبروی تخت تو بود اشاره کرد. از پشت شیشه، جونگ‌کوک را دیدی که غرق در دستگاه‌ها و لوله‌ها بود. گردنش کاملاً پانسمان شده بود و دستگاه تنفس مصنوعی به جای او نفس می‌کشید.

در همین حال، دو بادیگارد شخصی جونگ‌کوک که جلوی در ایستاده بودند، با دیدن به هوش آمدن تو، پچ‌پچ‌کنان با هم صحبت می‌کردند. یکی از آن‌ها که فکر می‌کرد تو هنوز کاملاً هوشیار نیستی، با صدایی آرام به دیگری گفت:

**بادیگارد:**
«اگه آقا به هوش نیاد، تکلیف اون پرونده‌های قدیمی چی می‌شه؟ همونایی که مربوط به تصادف خانواده‌ی این دختره بود... اگه بفهمه کارِ خودِ رئیس بوده، عمارت رو به آتیش می‌کشه.»

قلبت از حرکت ایستاد. خون در رگ‌هایت منجمد شد. لجبازیِ آن شب، سرعتِ جنون‌آمیز او و مخالفت‌های همیشگی‌اش برای رفتن به مزار خانواده‌ات، ناگهان مثل قطعات یک پازل شوم در ذهنت چیده شدند.
ا/ت:« من میدونم مثلا اون عموی ناتنی یا.... دوست پسرمه دیگه اون بود جلوی چشمام درست وقتی ۱۰ سالم بود اونارو کشت حالا ساکت شید تا به هوش بیاد تکلیف منو مشخص کنه»
بادیگاردها با شنیدن صدای سرد و قاطع تو، ناگهان خشکشان زد. آن‌ها انتظار داشتند با یک دختربچه فروپاشیده روبرو شوند، اما نگاه تو خالی از هرگونه غافلگیری بود. حقیقت تلخی که سال‌ها مثل یک زخم کهنه در قلبت نگه داشته بودی، حالا در فضای سرد بیمارستان طنین‌انداز شده بود.

آن‌ها با ترس عقب‌نشینی کردند و سرشان را پایین انداختند. سکوت سنگینی راهرو را فرا گرفت. تو با وجود دردی که در بدنت می‌پیچید، چشم از پیکر بی‌حرکت جونگ‌کوک برنمی‌داشتی.

ساعتی بعد، دستگاه‌های متصل به او شروع به بوق زدن کردند. پرستارها با عجله وارد اتاق شدند و بعد از دقایقی پر از استرس، یکی از پزشک‌ها بیرون آمد و رو به تو گفت: «خطر رفع شده. ایشون به هوش اومدن، اما به دلیل جراحت گردن و ضعف شدید، فعلاً نمی‌تونن زیاد صحبت کنن.»

به اصرار خودت و با وجود مخالفت پرستارها، از تخت بلند شدی و لنگ‌لنگان به سمت اتاق او رفتی. در را باز کردی. بوی خون و دارو در هم آمیخته بود. جونگ‌کوک با چشمانی نیمه‌باز و بی‌فروغ به سقف خیره شده بود. وقتی صدای قدم‌هایت را شنید، به سختی سرش را به سمت تو چرخاند.

با دیدن صورت باندپیچی شده‌ی تو، قطره اشکی از گوشه چشمش چکید. لب‌های لرزانش را تکان داد تا چیزی بگوید، اما صدایش به سختی شنیده می‌شد.

**جونگ‌کوک (با صدایی بسیار ضعیف و خش‌دار):**
«زنده... ای... متاسفم... نباید... اونطوری... می‌روندم...»

تو به لبه تختش رسیدی. دستت را روی میله‌ی تخت فشردی و با لحنی که نه عشق در آن بود و نه کاملاً نفرت، به چشمانش زل زدی.

**تو:**
«فکر کردی نمی‌دونم؟ فکر کردی اون شبِ ده سالگی رو یادم رفته؟ فکر کردی اگه نذاری برم سر خاکشون، یادم میره کی اون ماشه رو کشید؟»

چشمان جونگ‌کوک از وحشت گشاد شد. او سعی کرد روی تخت نیم‌خیز شود اما درد گردنش مانع شد. ناله‌ای از درد کشید و با نگاهی ملتمسانه به تو خیره شد.

**جونگ‌کوک:**
«تو... می‌دونستی؟ و باز هم... پیشم موندی؟»
ا/ت:« فقط ساکت شو و جواب منو بده دلیل مضخرفت اینه؟ »
دیدگاه ها (۱)

اینم دومین پارتی که گفته بودم میزارم.ویو تهیونگ:از حرفش تعجب...

『 #Dark Fantasy Romance 』The Scarlet Cure━━━━━━⊱ ⚔ ⊰━━━━━━پا...

چند پارتیپارت ۲سه روز بود که در آن اتاقِ لعنتی حبس بود. فضای...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟙𝟘: حقیقتصدای قدم‌های رزی در راهروی تاریک ن...

داداشم از آشپزخونه صدام زد:_جینااا!+جان؟_بیا اینجا!رفتم سمتش...

معامله

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

## «ماه، بوی باران می‌دهد»### پارت چهارم: زمزمه‌های خیانتسکو...

اجبار به بدبختی پارت ۳۶

و قلبم دوباره تپیدpart: 5 ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط