{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت 4

پارت 4

اما در پس این آرامش و زیبایی، زمزمه‌های نامحسوسی شروع به نواختن کردند. زمزمه‌هایی که ابتدا آنقدر ضعیف بودند که جیمین و ا/ت به سادگی از کنارشان می‌گذشتند.

اوایل، ا/ت گاهی اوقات جای کلیدهایش را فراموش می‌کرد یا اسم آشنایی را به یاد نمی‌آورد. جیمین، با خنده‌ای مهربان می‌گفت: "عزیزم، حتماً بس که سرت شلوغه و هزار تا ایده تو ذهنته!" ا/ت هم می‌خندید و به شوخی می‌گفت: "شاید هم باید کمتر از این کتاب‌های تاریخی بخونم، حافظه‌ام پر شده از تاریخ‌های باستان!"

اما این فراموشی‌ها، کم‌کم بیشتر می‌شدند. یک عصر، جیمین برای ا/ت کیک سیب پخته بود، همان کیکی که ا/ت عاشقش بود و سال‌ها خودش برای جیمین می‌پخت. وقتی جیمین کیک را آورد، ا/ت با لبخندی مهربان پرسید: "این بوی فوق‌العاده چیه؟ کی این کیک رو پخته؟"
جیمین ابتدا فکر کرد ا/ت شوخی می‌کند، اما وقتی دید نگاهش واقعاً پر از سوال است، ته دلش لرزید. "من پختم، ا/ت. همون کیک سیب همیشگی خودت. یادت رفته؟"
ا/ت نگاهی به کیک انداخت و بعد با حالتی متعجب گفت: "من پخته بودم؟ اوه... چه خوب! خیلی خوشمزه‌ست!" این بار خنده‌اش کمی مصنوعی به نظر می‌رسید، انگار که خودش هم از چیزی در درونش نگران بود.

دردناک‌تر از آن، روزی بود که ا/ت پس از ساعت‌ها کار روی یک پروژه عکاسی مهم، ناگهان متوجه شد که برخی از عکس‌هایی که گرفته بود، دیگر در دوربینش نیستند. او قسم می‌خورد که آنها را گرفته بود، اما کارت حافظه خالی بود. جیمین تمام تلاشش را کرد تا او را آرام کند و با هم دوباره عکس‌ها را گرفتند، اما نگرانی در چشمان ا/ت پنهان نبود. "جیمین... من واقعاً یادم نمیاد چی شد. انگار... انگار این لحظه‌ها هیچ‌وقت نبودن."

این اتفاقات، دیگر فقط "فراموشکاری‌های معمولی" نبودند. آن‌ها مثل قطره‌های بارانی بودند که نوید طوفانی بزرگ را می‌دادند. جیمین شب‌ها به ا/ت که آرام در کنارش خوابیده بود، نگاه می‌کرد و قلبی از نگرانی در سینه‌اش می‌تپید. می‌دانست که باید به دنبال دلیل این تغییرات باشد، اما ترس از یافتن حقیقت، او را در خود می‌فشرد. سئول، که تا دیروز شهر عشقشان بود، حالا با هر زمزمه‌ی باد، نوید جدایی تلخی را می‌داد.



ادامه دارد.......
دیدگاه ها (۶)

(دلداده )ا/ت: سلاممممم جین:سلام جوجه رنگیا جیمین: به به سلام...

پارت 2

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 5 | یک قدم نزدیک‌ترروزهای بعد، چیزی بین ا/ت و جیم...

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟑 | وقتی یک نفر طرف تو می‌ایستدچند هفته گذشت.دوستی آنها...

قفس سفید مخملی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط